بازماندهای حساس و بیقرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
نامه ۲
سلام آیدان
چند وقتیست سرما در بدنم متاستاز کرده و رسیده به دست هایم. نوشتن قدرتش را از من صلب کرده و من خیره و پر لکنت به پنجره و تکان های پرده خیره میشوم. میترسم که در دفاع از حقیقت، جهان کلمات هم مرا طرد کند.
من از جنس سکوتهای معمولی نیستم؛ آن سکوتی که آدمها بعد از خستگی به آن پناه میبرند، مال من نیست. سکوت من شبیه دهلیزی سنگیست در دل قلعهای متروک، جایی که هر صدا پیش از آنکه شنیده شود، وزن خود را میسنجد. سالهاست با خودم طوری زندگی کردهام که انگار جهان بیرون سزاوار همه آنچه در من میجوشد نبوده است. نه از سر ترس، نه از سر ضعف؛ از سر نوعی تکبر خاموش، از سر این یقین تلخ که بسیاری از آدمها حتی توانِ تاب آوردن شدت بعضی روحها را ندارند.
من عادت دارم ساعتها در اتاق راه بروم، بیآنکه مقصدی داشته باشم، مثل سرداری که پیش از نبرد، نقشه سرزمینی را مرور میکند که تنها خودش آن را دیده است. دیگران شاید گمان کنند این پرسههای بیوقفه نشانه آشفتگیست؛ اما آنها نمیدانند بعضی اندیشهها فقط در حرکت زاده میشوند، فقط وقتی پا بر زمین میکوبی و با هر گام، چیزی را در جهان انکار میکنی. من بسیاری از باورهایم را در حال راه رفتن ساختهام؛ میان سایه دیوارها، زیر سقفی کوتاه، با دستانی درهمفشرده پشت کمر و نگاهی که انگار از اشیا عبور میکند و به ریشه پنهان آنها خیره میشود.
در من عادتی هست که اگر کسی آن را ببیند، شاید نامش را جنون بگذارد: من با سرنوشت خودم مثل حریفی نجیب رفتار میکنم. هر شکست را مینشانم مقابلم، به چشمانش نگاه میکنم و وادارش میکنم نام واقعیاش را بگوید. هر تحقیر را در ذهنم بارها زنده میکنم، نه برای آنکه زخم را تازه نگه دارم، بلکه برای آنکه از آن زره بسازم. من از رنج فرار نمیکنم؛ رنج را به کار میگیرم، همانطور که آهنگر آتش را به کار میگیرد. آنچه دیگران نفرین مینامند، در من ماده خام دگردیسی دیگریست.
گاه نیمهشب، بیهیچ دلیل روشنی، شمعی روشن میکنم و روبهروی آینه میایستم؛ نه برای تماشای چهره، که برای سنجیدن باری که روح بر تن تحمیل کرده است. در آن لحظه، من دیگر یک انسان ساده نیستم؛ بیشتر به ویرانهای باشکوه میمانم که هنوز ستونهایش از فرط غرور فرو نریختهاند. به خطوط صورتم نگاه میکنم، به فرورفتگی خستگی در چشمها، به دهانی که بیشتر وقتها حرفهایش را فرو خورده، و با خود میاندیشم: هر آنکه بخواهد به روشنی برسد، نخست باید بیاموزد چگونه در تاریکی، قامت خود را حفظ کند.
من به آدمها بهآسانی نزدیک نمیشوم. نه از آن رو که به آنها نیازی ندارم، بلکه از آن رو که بسیاری از نزدیکیها چیزی جز معاملهای حقیر میان ضعفها نیست. من همیشه در جستوجوی روحی بودهام که اگر مقابلش بایستم، مجبور شوم شمشیر ذهنم را از نیام بیرون بکشم. روحی که حضورش مرا آسوده نکند، بلکه وادارم کند از خودم فراتر بروم. برای من دوستی هرگز پناهگاه نبوده؛ میدان آزمون بوده است. مهر اگر مرا نیرومندتر نکند، چه ارزشی دارد؟
عجیبتر از همه این است که من گاه با خاطرههای خودم چون با ارواح یک دودمان سقوطکرده رفتار میکنم. تکتکشان را میشناسم، آنها که باید دفن میشدند و نشدند، آنها که هنوز در تالارهای درونم رفتوآمد میکنند، آنها که با گامهای آهسته از پلههای ذهنم بالا میآیند و در تاریکی میایستند. من فراموش نمیکنم؛ من نگه میدارم، اما نه با نرمی، نه با دلتنگیِ رام. من گذشته را مثل پرچمی پاره بر دیوار آویختهام: نشانی از نبردهایی که از من چیزی گرفتهاند، اما چیزی هم به من افزودهاند که بیآنها هرگز به دست نمیآمد.
در من میلی هست برای کنارهگیری، اما این کنارهگیری زبونی نیست؛ شبیه عقبنشینی شاهینیست که از هیاهوی دشت دور میشود تا بر صخرهای بلندتر بنشیند و دید خود را تیزتر کند. من از جمع فاصله میگیرم تا بهتر ببینم، بهتر داوری کنم، و اگر روزی بازگردم، نه به عنوان یکی از بسیاران، بلکه چون کسی که از تبعیدِ خویش، قدرتی تازه به همراه آورده است. تنهایی برای من مجازات نبوده؛ ریاضت بوده است. در آن خودم را تراشیدهام، بریدهام، صیقل دادهام، تا از توده خامِ احساس، چیزی سختتر و شفافتر بیرون بکشم.
و با این همه، در ژرفای این هیبت سنگی، آتشی هست که هرگز به تمامی سرد نشده است. من هنوز میتوانم از یک جمله، از یک نگاه، از یک نغمه دور، چنان برآشفته شوم که گویی همه بنیان جهان لرزیده است. این همان تناقضیست که مرا میسازد بیرون، دیواری از انضباط؛ درون، طوفانی که پیوسته خود را میبلعد تا از هم نپاشد. شاید همین است راز رفتارهای عجیب من، اینکه بشقابی که با خشم به سمتم پرواز میکند من به سفت و سخت بودن فرانسوی آن فکر میکنم، اینکه هر حرکت کوچک، هر مکث، هر روگردانی، هر خیرهشدن طولانی به پنجرهای بسته، در حقیقت آیینیست برای مهار آن نیرویی که اگر رها شود، یا چیزی بزرگ خواهد آفرید یا همهچیز را خواهد سوزاند.
پس اگر مرا در اتاقی خاموش دیدی، در حالی که به نقطهای نامعلوم چشم دوختهام، گمان مبر که از جهان بریدهام. من آنجا مشغول نبردم؛ نبردی بیصدا و بیشاهد، میان آنچه هستم و آنچه باید بشوم. زندگی برای من هرگز زیستنِ صرف نبوده است. زندگی صعودی دشوار بوده به سوی قلهای که شاید هرگز فتح نشود، اما شرافت انسان دقیقاً در همین نرسیدنِ باشکوه نهفته است، اینکه با قامتی خسته، با چشمانی بیدار، با قلبی زخمی و مغرور، همچنان رو به بالا بمانی.
و من خوب میدانم که هر صعودِ راستین، بهایی دارد که با آرامشِ آدمیان عادی پرداختنی نیست. آنکه میخواهد از خویش فراتر برود، ناچار است بارها از خویش بگذرد؛ ناچار است درون خود محکمهای برپا کند که در آن هیچ عذری پذیرفته نیست و هیچ ضعف کوچکی بینام نمیماند. من در این خود آیینی فقط به صلابه کشیدن خودم برایم معنادار است... من سالهاست قاضی و متهمِ یک پیکرم. شبها که جهان از هیاهوی بیهودهاش فرو میافتد، در من دادگاهی آغاز میشود که در آن نه قانونِ رایج کارگر است، نه ترحم. آنجا من خودم را به خاطر سستیِ نگاه، به خاطر سازشِ ناگهانی، به خاطر یک لحظه رضایت از حدِ کمتر، بازخواست میکنم؛ و عجیب آنکه همین بیرحمی، یگانه شکلِ وفاداری من به خویشتن بوده است.
بسیاری گمان میکنند گوشهنشینی یعنی خاموش شدن. چه خطای عظیمی. بعضی ارواح تنها وقتی از جمع دور میشوند، به آستانه فوران میرسند. من در انزوا پوسیده نشدهام؛ من در آن تخمیر شدهام، تیرهتر شدهام، غلیظتر شدهام، تا هر اندیشه در من دیگر یک تصور ساده نباشد، بلکه فرمانی باشد که از ژرفای تاریک روح صادر میشود. در تنهایی، آدم یا فرو میریزد یا به مادهای دیگر بدل میشود. من بارها تا آستانه فروریختن رفتم، اما هر بار چیزی در من، چیزی سرکشتر از نومیدی، مرا از روی زمین برداشت و وادارم کرد دوباره قامت راست کنم؛ نه از سر امید، که از سر غرور.
غرور، آری، همین واژهای که آدمیان با دهانی کج و نگاهی مشکوک بر زبان میآورند، گویی نام یک گناه پنهان را فاش میکنند. اما آنچه مرا زنده نگه داشته، همین آتشِ مغرور بوده است؛ همین نپذیرفتنِ خفتی که جهان چون نانی خشک پیش پای هرکس میاندازد. من هرگز نتوانستم به حقارت خو بگیرم، حتی وقتی ناچار بودم جامه آن را بر تن کنم. در من چیزی همیشه علیه کوچک شدن شوریده است؛ علیه اینکه انسان بهاندازه زخمهای روزمرهاش تعریف شود، علیه اینکه به عددی در میان اعداد، به سایهای رام در میان سایهها بدل گردد. من اگر سقوط کردهام، سقوطی پرصدا خواستهام؛ و اگر برخاستهام، نه برای بازگشت به همان سطح، بلکه برای آنکه اندکی بالاتر بایستم و از همانجا دوباره به جهان بنگرم.
به هر روی ایستادن روی دوش اندیشمندانی چون والتر بنیامین و اسپینوزا و نیچه (و آه این لیست بالا بلند) مسئولیتی گلویم را میفشرد که نمیتوان راحت گذر کرد، مسئولیتی که این روشن فکران شلوارک پوش با تمام ژست هایشان نمیفهمند، کسانی که احترام و پیشرو بودن متفکر را میخواهند ولی هزینه مادام و زحمت جان فرسایش را نمیخواهند، چه جوکی...
عادتهای من، آنچه دیگران عجیب میخوانند، همه از همین سرچشمه میآید. من گاه ساعتها به یک جمله خیره میمانم، چنانکه جنگجویی به لبه شمشیرش. واژهها برای من ابزار سخن گفتن نیستند؛ سرنوشتاند. یک عبارتِ درست میتواند مرا از فرسودگی یک روز کامل نجات دهد و یک کلمه سست، ممکن است تا ساعتها تحقیرم کند. از همین روست که بسیار چیزها را نمیگویم؛ نه از ناتوانی، بلکه از آنکه نمیخواهم حقیقت را در جامهای کمارج بر زبان بیاورم. خاموشی من اغلب نه خلأ، که انباشت است؛ سکوتی فشرده که اگر روزی شکاف بردارد، شاید به هیبت اعترافی سهمگین یا فرمانی بیبازگشت بیرون بریزد.
گاه نیز با اشیای پیرامونم رفتاری دارم که اگر دیده شود، نشانی از جنون پنداشته خواهد شد. اما من در هر چیز، نشانی از وضعِ روح میجویم. اگر کتابی بر لبه میز کج مانده باشد، صافش میکنم؛ نه فقط برای نظم، بلکه چون نمیتوانم تاب آورم چیزی که حامل معناست با چنان بیاعتنایی رها شده باشد. اگر پنجره نیمهباز باشد و باد پرده را اندکاندک به عقب براند، میایستم و نگاه میکنم، گویی پیامی از جهانی دور در کار است. اگر شعله چراغی بیقرار بسوزد، در آن نشانی از خستگی خود میبینم. من از آن آدمها نیستم که اشیا را مصرف کنند و بگذرند؛ من به آنها گوش میدهم، زیرا اغلب جهان از دهانِ خاموش چیزها راستتر سخن میگوید تا از زبان مردمان.
اما رنجآورترین عادت من این است که هرگز از خودم دست برنمیدارم. حتی در لحظههای آسودگی، حتی وقتی نوری کمجان بر اتاق افتاده و میشود برای چند دقیقه همهچیز را بخشید، باز در من ناظری بیدار است که آرام نمینشیند. او میپرسد: «همین؟ تا همینجا؟» و این پرسش، از هزار تازیانه سوزانتر است. من نه بهسادگی از پیروزی شاد میشوم و نه از شکست بهسادگی میشکنم، زیرا هر دو را موقت میدانم؛ هر دو را تنها منزلی در راهی طولانیتر. آنکه مقصدش دور است، حق ندارد زیادی کنار پیروزیهای کوچک درنگ کند یا زیر ویرانههای کوچک برای همیشه بماند.
و با این همه، من منکر زخم نیستم. در من اتاقهایی هست که هنوز بوی فقدان میدهند. نامهایی هست که دیگر بر زبان نمیآیند، اما در سکوتِ میان دو نفس، ناگهان چون خنجری باریک رخ مینمایند. لحظههایی هست که دلم میخواهد برای یک بار هم که شده، بیآنکه بجنگم، فقط سر بر چیزی بگذارم که فرو نریزد. اما همین خواهش، همین میلِ شرمآلود به تسلی، بهمحض آنکه رخ مینماید، از سوی همان نیروی بیامان درونم به محاکمه کشیده میشود. گویی در سرشت من آشتیِ کامل با جهان جایی ندارد. من اگر مهر بخواهم، مهری میخواهم که تابِ وزنِ روحم را داشته باشد؛ و اگر همدلی بجویم، همدلیای میخواهم که مرا ضعیف نکند، بلکه ژرفترم کند.
این است آن تناقضی که مرا تا امروز کشانده، من همزمان هم پناه میخواهم و هم از پناه بیزارم؛ هم میخواهم دیده شوم و هم از دیده شدن نفرت دارم؛ هم در طلبِ دستی هستم که به من برسد و هم هر دستی را پیش از نزدیک شدن با تردید میسنجم، گویی جهان بارها به من آموخته است که هر نزدیکی، بهایی دارد و هر صمیمیتی، امکانی برای زخم شدن. پس چه شگفت اگر دیر اعتماد کنم، اگر گاه به ناگاه از همهچیز کنار بکشم، اگر روزهایی باشد که در آن حتی صدای خودم نیز برایم زیادی نزدیک و زیادی انسانی به نظر برسد؟
با این حال، اگر کسی بخواهد حقیقت مرا در یک تصویر ببیند، باید مرا نه در آرامش، که در آستانه طوفان تصور کند، ایستاده کنار پنجرهای بلند، با دستی گرهخورده پشت کمر، با نگاهی دوخته به افقی که در تاریکی محو میشود؛ کسی که گویی هم از جهان تبعید شده و هم خود، جهان را به محاکمه خوانده است. در چنین لحظهای، من بیش از هر زمان دیگری به خود شبیهم. نه وقتی میخندم، نه وقتی سخن میگویم، نه حتی وقتی دوست میدارم؛ بلکه درست آنگاه که میان رفتن و ماندن، میان بخشیدن و شکستن، میان امید و تحقیرِ امید در تعلیقم. آنجاست که جوهره واقعیام رخ مینماید، موجودی که از خاکِ رنج ساخته شده، اما هنوز در سرش هوسِ عظمت میجوشد.
و شاید سرانجامِ من همین باشد، نه رسیدن به صلح، بلکه رسیدن به شکوهی در کشاکش؛ نه خاموش کردن آتش، بلکه آموختنِ سوختن با قامتی استوار. من برای آسودگی زاده نشدهام. سهم من، بیداریست؛ سهم من، حملِ باریست که بسیاری حتی نامش را نیز نمیدانند؛ سهم من، خیره ماندن به قلهایست که هرچه نزدیکتر میشوم، دورتر میرود، و با این همه، نپرسیدن از فایده راه. زیرا بعضی راهها را نه برای رسیدن، که برای اثباتِ شأنِ رفتن باید پیمود. و من، تا آن واپسین دم که هنوز رمقی در استخوان و شراره ای آتش در جانم باقیست، از این صعود دست نخواهم کشید؛ حتی اگر همه افقها خاموش شوند، حتی اگر هیچ صدایی از دور مرا نخواند، حتی اگر جهان جز سنگ و باد چیزی پیش پایم نگذارد. من به رفتن وفادارم؛ به این نبردِ بیتماشاگر، به این وقارِ زخمی، به این سرنوشتِ بلند و تلخ.
ارادت گنجشک
مطلبی دیگر از این انتشارات
بهار است، لیک ما در زمستانیم
مطلبی دیگر از این انتشارات
هزار و یک شب در کنار تو
مطلبی دیگر از این انتشارات
Salvatore.