نامه

صدرای قشنگم سلام

این اولین و شاید حتی آخرین نامه ای است که خطاب به تو می‌نویسم، تا امروز هم حتی فکرش را نکرده بودم که می‌توانم برای تو چیزی بنویسم، من آدم رویا پردازی هستم اما هیچوقت سقف رویاهایم نتوانسته آمد تو را نزدیک و واقعی به تصویر بکشند. تو برایم خیلی دوری عزیز دلم ،خیلی خیلی دور . آنقدر دور که باید برای شنیدن قهقهه های کودکانه ات گوش تیز کنم و چشم ببندم و در آخر صدای گنگ و دوری در ذهنم نقش می‌بندد.

اما همان صدای گنگ هم می‌تواند خط لبخند را روی لبهایم بکشد، میدانی عزیز دلم من عاشق مادری کردن هستم. از همان بچگی هم بودم . با بچه های زیادی هر چند کوتاه حس مادری را تجربه کرده ام حتی بین پدر و مادرم هم گاهی وقت ها من نقش والد را بازی کرده ام و این برایم ملموس است اما عزیز دلم مادری برای تو می‌تواند خیلی قشنگ تر باشد، مادری برای تو همیشگی است.

من کنار تو یکبار دیگر حرف زدن یاد میگیرم، راه رفتن را ، قلم به دست گرفتن و درس خواندن را، عاشق شدن را و خیلی چیز های دیگر را. این ها لذت بخش است عزیز دلم ،خیلی لذت بخش .

اما عزیز دلم، زندگی خیلی ترسناک تر از آن است که فکر کنی، میدانم قلب کوچک تو همه چیز را زیبا می‌بیند و سهل، اما زندگی روی دیگری دارد که ناگهان نقابش را برمی‌دارد و آن وقت تمام ساده انگاری ها،حماقت ها و دیوانگی هایت را می‌کوبد توی صورتت . آن وقت است که حس می‌کنی حالت از عالم و آدم بهم میخورد و خواهی پرسید چرا مرا به دنیا اوردی؟

من جوابی برایت ندارم مامانی . من هیچ جوابی ندارم که آن موقع با دو فنجان چای داغ کنارت بنشینم و با زمزمه آنها در گوش هایت برگردانمت به زندگی. مادر بودن همین است دیگر ؟ مگر نه ؟ اینکه حال جگر گوشه ات را از چشم هایش بخوانی و با یک جمله جهان را برایش زیباتر کنی. من نمی‌توانم. نمی‌توانم درد هایم را ،تروماهایم را و هزاران کوفت دیگر را به تو منتقل کنم .

تو سرشار از عشقی . با روحی پاک و دست نخورده. تو میشوی نسخه دیگری از من نه آن چیزی که میخواهم باشی. پس باید اول هر چیزی که میخواهم به تو یاد بدهم در خودم به وجود آورده باشم و آن وقت شاید، شاید کمی در تو اثر داشته باشد. میخواهم تو شاد باشی . آرام و بدون دغدغه . با تو یکبار دیگر بچه میشوم ، دنبالت می‌دوم و همراهت فوتبال هم میبینم،به شرطی که طرفدار تیم مورد علاقه من باشی :)

نوشته های زیادی خواندم که نوشته بودند برای ارامشت برای اینکه دنیا آنقدر ها هم رویایی نیست هیچوقت بچه ای را به این دنیا نمی‌آوردند اما صدرا ،من نمی‌توانم. من نمی‌توانم از این رویای شیرین بگذرم . درست است که زندگی جالب نیست .حتی شاید درصد مزخرف بودنش خیلی بیشتر از زیبایی هایش باشد اما شاید ارزش تجربه کردن داشته باشد . حداقل من اینطور فکر میکنم که دلم میخواهد هر چند به اشتباه زندگی کنم .

زندگی سخت است است پسرم .اگر می‌خواهی بهت خوش بگذرد تو دیگر برای خودت سخت ترش نکن . خودت را غرق در دویدن برایش نکن.ما آدم ها حرص و طمع در وجودمان هست اما باید کنترلش کنی و اگر نه روزی به خودت می‌آیی و میبینی تمام عمر در حال دویدن برای چیزهایی بودی که حتی یک لحظه ازشان لذت نبردی .

مراقب قلبت باش . حواست باشد سفیدی اش ذره ذره با جوهر بدی و زشتی سیاه نشود عزیزم. سعی کن درست زندگی کنی آنطور که بتوانی به خودت بگویی من همه تلاشم رو کردم .آنوقت آسوده میشوی .نفس عمیقی می‌کشی و انگار بار بزرگی از روی شانه هایت برداشته می‌شود.

و در آخر در زندگی سعی نکن کامل باشی .چون کاری نشدنی است .ما به دنیا نیامده این که کامل و بی‌عیب و نقص باشیم .بعضی روزها بیخیال کار و مشغله های زندگی شو و با دلت جلو برو. هر کاری دلت خواست انجام بده .اصلا اگر خواستی یک روز کامل در تخت خواب بمان و برای از بین رفتن حال بد تقلا نکن .فقط آن را در کنار خودت بپذیر چرا که هر چقدر بیشتر دست و پا بزنی بیشتر بهت می‌چسبد.

اما عزیزکم ، شاید به هر دلیلی هیچوقت پا به این دنیا نگذاری آن وقت من تمام مادرانه هایم را خرج کودکی دیگر خواهم کرد ،خرج صدرایی دیگر ،خرج پسرکی همسن و سال تو که از آغوش مهربان مادر محروم مانده است و گوشه یک پرورشگاه در انتظار داشتن یک پدر و مادر چشم به راه مانده است.

شاید باور نکنی که این رویای روزهای نوجوانی ام است. حسودی می‌کنی صدرا؟ نکن عزیز دلم . به آن پسرک فکر کن . به اینکه در تمام لحظات زندگی اش تنها می‌ماند اما تو می‌توانی با یک از خود گذشتگی ساده زندگی او را عوض کنی ،اینده اش را . آفرین پسرم . آفرین صدرای من .حالا بخند .بخند تا مطمئن شوم که غصه نمیخوری؟

می‌دانستم قلب بزرگت طاقت نمی‌آورد که آن پسرک تنها بماند عزیز دلم.پسرکم ، شاید این آخرین نامه ام باشد . چون من مجبور به انتخابم بین تو و آن پسرک دوست داشتنی.میگویم شاید چون آینده خیلی دور است و نامعلوم . کسی چه میداند شاید تو هم آمدی و با پسرک رفاقتی برهم زدید و برادر شدید.«به قول آقاجون که داند به جز ذات پروردگار/ که فردا چه بازی کند روزگار »

از طرف مادرت حنانه /بیست و ششم اردیبهشت چهارصد وپنج

پ.ن: این نوشته رو مدت ها قبل نوشته بودم خیلی از بخش ها رو حذف کردم و حتی شاید خیلی پراکنده به نظر برسه اما دلم نیومد منتشر نکنم ..