نصفِ لقمه‌ی من برای تو

تو سیم‌های قطعِ مابینِ من و خدا را وصل میکنی. همیشه. امشب که اتصالیِ سیم‌های بیمان درست شد، امدم بالا پشت‌بام خانه که گویی به خدا نزدیک‌تر است.
طاهره‌ی عزیزم. سلام. همیشه برای نوشتن از تو چیزی کم است. چیزی بیش از کلمه و خاطره. حالا که قصد کرده‌ام به جای نوشتن از هرچیزِ ناامیدکننده و اسف‌باری از برای تو بنویسم در پشت‌بام خانه‌مان قدم میزنم و گاه‌گاهی به ستاره‌های بالای سرم نگاه میکنم. اینجا سقفِ اسمان بلند و بی‌نهایت است و برای نوشت از دوستیِ بلند و بی‌نهایت‌مان بهترین جا است. البته نمیدانم تو دوستی، خواهری یا خودِ منی. تو سیم‌های بین من و خدا را وصل نگه میداری، به یادم میاندازی خدا هنوز هم من را به یاد دارد، معلوم است که به یاد دارد. مگر میشود خدا کسی را به یاد نداشته باشد و تو را روزنه‌ی امیدش بسازد؟ تو تنها روزنه‌ی امیدِ پیوسته‌ی من در این سالها هستی. این روزها خیلی فکر کردم از چه بنویسم که مایوس‌کننده نباشد، از برای پسرم که امید را نشانم میدهد؟ از برای او که امید را از یادم میبرد؟ از برای تو که امیدی؟ از برای تو مینویسم. از برای دوست‌داشتنی‌ترین ادم در این زندگیِ نادوست‌داشتنی. اینجا که از تو مینویسم به خدا نزدیک‌تر است. به اویی که تو نشانم دادی و اویی که تو را نشانم میدهد. امروز فکر کردم ما واقعا به دنیای ادم‌بزرگها پا گذاشته‌ایم؟ من و تو؟ از جایی میان نیمکت‌های دبستان و خط‌کشیِ روی میز و تقسیمِ لقمه‌ی نان‌ و پنیر و بحث و جدل‌های بچگانه، امده‌ایم در این روزگارِ بزرگسالی قدم بزنیم؟ ما واقعا به دنیای ادم‌بزرگها پا گذاشته‌ایم و باز هم من و تو با هم اینجاییم تا لقمه‌ی نان و پنیرمان را نصف کنیم؟

امروز روز پنجاه و چهارم جنگ است.
۲ اردیبهشت ۱۴۰۵

- ۷۱