[تکرار غریبانهی روزهای آنه سرانجام اینگونه گذشت...]
هزار و یک شب در کنار تو

گیلبرت عزیزم!
از آخرین نامهای که برایت نوشتم، بیشتر از یک ماه میگذرد. گمان نکن که تو را فراموش کردهام؛ نه! بلکه تو را آنقدر در کنار خودم احساس میکردم که گاهی، وقتی سر برمیگرداندم و تو را نمیدیدم، تمام وجودم آکنده از غم میشد.
چند روز پیش کتابهایم به دستم رسید.
عطارد کاظم بهمنی را گذاشتهام برای عصرهای پاییزی که سر روی شانههایت بگذارم و برایم شعر بخوانی.
دیوان فروغ فرخزاد را گذاشتهام برای لحظههای دوری و تنهایی. برای اینکه بخوانم و دلتنگیام را مانند پرندهای در هنگامهی غروب، به پرواز کلمات بسپارم.
و هزار و یک شب را گذاشتهام برای هزار و یک شب در کنار تو... که من، شهرزاد شوم و تو! ای ملک جوان بخت! چشمهایت را ببندی و با قصههایم به خواب بروی.
البته فکر نکن که تا آمدنت کتابهایم را نمیخوانم. تو خوب میدانی که من هر کتاب را بارها و بارها میخوانم و هر دفعه درست شبیه همان دفعهی اول در تک تک کلماتش غرق میشوم.
تا روزی که دوباره چشم در چشم تو بدوزم؛ در هر واژه ردی از حضورت را میجویم.
و تا آمدنت، من با قصهها و شعرها، شبهایم را روشن میکنم و هر غروب، دلتنگیام را به قاصدکی میسپارم که به سوی تو پرواز میکند. روزی در میان همین کلمات، به آغوش تو بازخواهم گشت.
۱۴۰۴/۹/۱۱
مطلبی دیگر از این انتشارات
حالا یار که هستی؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه ای به محبوب..اویی که چندی ست معشوقه ام شده...
مطلبی دیگر از این انتشارات
سقف شناور