نانوا هم جوش شیرین می زند...
وداع یک اعدامی

در نگاه تو موجیست
که من را
با تمام قدرت
به صخره میزند
استخوانهایم میشکنند
میمیرم
اما این مردن
خود زندگیست
با من حرف بزن
آوایی که از تو
به گوش جان من میرسد
چون رودی
در رودخانه خشکیدهی وجودم
جریان پیدا میکند
چه کوتاه بود
عمر عشق ما
همچون لحظهی طلوع
یا وداع یک اعدامی
با مادرش...
روزی
همه خواهیم مُرد
پس این همه شتاب برای چیست؟
بیا به عقب بازگردیم
آری
به سمت کودکی بدویم
میدانم
میگویی نمیشود
و من هم میدانم محال است
اما خیال ما
جای همین کارهاست
بیا قبل از اینکه مرگ
دست ما را در دست خاک بگذارد
دست در دست هم
به سمت دشت گلهای بهاری
به سمت جنگل باران
و به سمت کوه ابر
پرواز کنیم
آری
میدانم که وقتی نمانده است
و عقربهی ساعت
بی رحمانه
به سمت نیستی میرود
ولی اگر چشمهایت را ببندی
و تصور کنی
ما تا ابد کنار هم خواهیم بود
بیا به عقب برگردیم
به همان نگاه اول
به همان بوسهی آتشین
به همان آغوش گرم
بیا تا قبل از این که خاک ما را در برگیرد
یک بار دیگر
عاشقانه
تا آخر این خیابان خوشبختی
دست در دست هم
قدم بزنیم...
۲۷ بهمن ۱۴۰۳
مطلبی دیگر از این انتشارات
رامتین؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
از خون دل نوشتم..
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه صد و چهار ( رنج و خوشبختی )
چطوری؟ چه میکنی؟ از کافه نمیگی چرا؟
دستت خوب شده؟
با کار جور شدی؟
عالی