"سر ممکنه که اشتباه کنه اما خون هرگز"
و اگر روزی برای عشق مرده باشم.
زیبای من، امروز بعد از آخرین امتحانم به کتاب فروشی رفتم، البته اول قرار بود برویم بازار و لباس بخریم؛ رفتیم اما دیدیم با اولین خرید قرار است جیبمان حسابی خالی بشود. مادر هماتاقیم خیاط است و نتیجهاش این میشد که بعد از دست زدن به هر تکه لباسی بگوید که اگر مادرش با همین پارچه این را بدوزد خیلی ارزانتر درمیاید. دیگر سرت را درد نمیآورم، برگردم به آنچه که از ابتدا قصد تعریفش را داشتم. کتابفروشی خیلی زیبا و رنگارنگ بود؛ کارت پستالهای دوستداشتنی چشمگیری هم داشت که با دیدنشان به این فکر کردم که چقدر دلم میخواد برایت نامه بنویسم. بر روی کاغذهایی که خیلی هم سفید نباشند و با خودکارهای نوک نازکِ رنگارنگ، برایت با دقت و حوصله بنویسم. گذر روزهایم را برایت شرح دهم، از این بگویم که کتاب چه خواندهام و کجای این کتابها مرا وادار به به یاد تو افتادن کردهاست، برایت شعرهای زیبا بنویسم و آخر سر هم با ماتیک قرمز رنگ برایت پای نامه را امضا بزنم. نامه را بگذارم توی پاکت سنگین و رنگین، با آن چیزهایی که نامشان را نمیدانم رویش را مهر و موم کنم، بگذارم در جعبه و با یک شاخه گل خشک شده و شاید مقداری خوراکی و یا یادگاریهایی از دنیای خاطراتم برایت بفرستم.
اما محبوبم، من ماتیک قرمز رنگ ندارم، البته فکر کنم قبل از آنکه بخواهم نگرانش شوم باید به این فکر کنم که تو احتمالا اصلا امکان قبول چنین هدیهای از طرف من را نخواهی داشت، و یا بدتر از آن اینکه من، توان انجامش را نداشته باشم. در آن لحظه (و یا شاید به طور مزمن و با فراز و نشیبهایی) عمیقا خواستم که عاشق باشم. عشق ورزیدن مقوله جالبیست، عشق جنگها را پدید آورده و مردم را به جبهه کشانده، عشق انقلاب کردهاست، عشق مرده را زنده کرده و زنده را کشته است، عشق خالق هنر است. دنیا در چشم انسان عاشق با آنچه که توسط عموم بیسرپناه سرگردان درک میشود متفاوت است. نسیمها ملایمترند، باران با حرکات موزونتری میبارد، گرمای چای بهتر به جان مینشیند، شوری اشک شیرین و اجسام حقیقیترند. آسمان هم احتمالا آبیتر باشد. اما عزیز من، بگذار برایت بگویم که آسمان این شهر خاکستریاست؛ نمیدانم که آیا چشم آدم عاشق میتواند خاکستری را آبی ببینید یا نه.
چند روزیست که عشق را کمتر در لحظاتم احساس میکنم، بیشتر از چند روز، در واقع یاد لحظاتی که این احساس همراه و هممسیر من بوده برایم بیشتر شبیه تصور کردن داستانی خیالیاست تا به یاد آوردن خاطراتی از آن خودم. اما خوب یادم میآید که روزهایی بوده که من هم عاشق باشم، در آن موقع خیالاتم خیلی بهتر از الان کار میکردند. خاطرتی مبهم اما واقعی از این دارم که دلم میخواسته نویسنده بشوم. داستان بسازم، از هیچ و پوچ خطوطی خلق کنم که انسانها را به فکر کردن و در پس آن احساس کردن وادار کند؛ به طور کلی آرمان این را داشتم که جهان را با خلق آنچه که فقط از خاک جان من میتواند جوانه زند جای بهتری بکنم، نوشتهها، موسیقی، فیلمها و یا صرف حضور داشتن. اما الان فهمیدهام که قوه خیال من مزیت رقابتی من نیست. مزیت رقابتی من حالا شده حفظ کردن فرمولهای بلند و بالا (که با نمراتم ثابت شد که شاید حتی همین هم نباشد)، توانایی نسبیای که در دروس دبیرستان داشتهام و اندک زبان انگلیسی که با آن آشنا هستم.
خیلی دلم میخواهد دوباره کتابها را با روحم و نه صرف لمس انگشتان دستم ورق بزنم، دلم میخواهد که چیزی بنویسم که خواندنش خودم را هم در خیال غوطهور کند، دلم میخواهد هنگام گوش دادن به موسیقی چشمانم را ببندم و دنیایی جدید را مجسم کنم. زمان زیادی از آخرین باری که انیمهای دیدهام و درد قلب شخصیتها را شنیدهام میگذرد. بازگشتن به عادتها کاری ندارد، کتاب بخوان، بنویس، تصور کن، ساعتی را با خودت خلوت کن و اجازه بده که تفکراتت تو را ببلعند. من هم آگاه هستم؛ اما اگر من بخواهم دوباره این احساس را زنده کنم آنوقت چه کسی به جای من این درسهای طویل بیمعنای پر نکته را خواهد خواند؟ کدام شخص حاضر است شغلی که ذرهای به آدمها اضاف نمیکند و عاری از هرگونه زیباییست را انجام دهد؟ چه کسی آزمونهای پر و پیمون را در روزمرهاش جا میدهد و چه کسی این زندگی را طاقت خواهد آورد؟
در نظر من عشق و مرگ رابطه نزدیکی بهم دارند. عشق لزوما آدمها را نمیکشد اما چشمشان را به دلایلی که برای زنده نماندن در سطح کوچه خیابانها به وفور پیدا میشوند باز میکند. عشق مرگ را میآراید، مردن در سوگ معشوق و جان دادن برای وطن مفاهیمی هستند که کمتر کسی آنها را لایق ستایش نمیداند. شاید انسانهای عاشق بمیرند اما خود عشق هیچوقت نمیمیرد، عشق گاها از مرگ تغذیه میکند و عمیقتر میروید. عشق ریشهاست و مرگ یکی از سترگترین شاخههایش. آدمها یا برای عشق میمیرند و یا عشق برایشان میمیرد. گمان میکنم که شرایط کنونی من به آنچه که دوم عنوان کردهام نزدیکتر است.
معشوق زیباروی من، ببخشید که لحظهای نخ کلام را از دست دادم و خطاب کردنت را فراموش کردم. تو، باریکه نوری هستی که هنوز هم مرا به این دنیای ژرف وصل میکند، روزنهای که من به وسیله آن جهان فراتر را میبینم. ظرفی که قلب خود را در آن نگاه میدارم و میتوانم تا حدودی مطمئن شوم که هنوز حالش خوب است و به تپیدن ادامه میدهد؛ لطیف من، تو دلیل فکر کردن من هستی، دلیلی که اجازه نمیدهد به اندیشههای منفعت طلب منطقی عامه خیلی هم خوشبین باشم. آدمها میگویند که زندگی همه چیز است و باید تا میتوان تلاش کرد که به بهترین نحو ممکن آن را آرایید؛ اما تو. تو و باز هم تو. تو باعث میشوی که من به این فکر کنم که چیزهایی هستند که مردن برایشان از زنده ماندن شیرینتر است. که سختی و رنج و درد و عذاب کشیدن هم میتواند از رفاه و آسایش خواستنیتر باشد. یار خوشآیند من، تو دلیل زنده ماندن چیزی در من هستی که میتوانم به من تعبیرش کنم.
و من، در مقام عاشق خرد و بیسرگذشت و سرنوشت تو؛ اگر هستم به پاس همین عشق است. اگر بارها نجات یافتهام همهاش را قدردان همین مفهوم مبهم تعرف نشدنی هستم. عشق دست من را گرفته، بلند کرده، تکههای پوسیده و بدقوارهام را جدا کرده و از نو ساخته است. به چنین مادر و یا خالقی خیانت کردن تنها از ناسپاسترین و بیچشم و روترین فرزندان برمیآید و غرور من اجازه نمیدهد که خودم را اینطور خطاب کنم. میخواهم عشق را به آغوش بکشم، اجازه بدهم که لایهها را کنار بزند و خودش را به تمام آنچه که هستم بخوراند. میخواهم آنقدر پیش برود که از من چیزی نماند جز عشق. میخواهم او تصمیم بگیرد که اگر لازم است مرا فرو بریزد، به کام مرگ کشانده و نیست کند که کمترین چیزیست که لایق آن است.
دوستت دارم.

مطلبی دیگر از این انتشارات
آیه
مطلبی دیگر از این انتشارات
میخواستم برای سما بنویسم-
مطلبی دیگر از این انتشارات
میخوای حسمو بدونی؟