و بدم آمد از دستهای بیمعجزهام

از دست من تا آن رنج نامعلومی که آن همه سال در چشمهای تو بود خیلی راه بود.
این را تو نگفتی، خودم فهمیدم. یادم نیست از کی، اما قطعا نه همان شبی که با هم روی ته ماندهی برفهای خیابان راه میرفتیم و من با معصومیتی که تا همیشه دلم را میسوزانَد هی از این چشمت به آن چشمت دنبال حرف دلت گشتم.
و مطمئن شدم که از دست کوتاه من تا رنج تو خیلی راه مانده.
من برای تو غصه خوردم عزیزم، خیلی زیاد.
دستهایم را حلقه کرده بودم توی هم و آنقدر سرم را کج و معوج کردم تا مطمئن شوم آن مرواریدهای ریزی که به شیشهی تاکسی میخورد برف کم جان بهمن ماه است.
بعد به تو فکر کردم که گفته بودی چقدر خوشحال میشوی وقتی هستم.
بعد دوباره ترسیدم از اینکه انقدر دوستت دارم. بعد گریهام آمد و بعدترش به راننده گفتم توروخدا یواشتر بروید.
میخواستم به تو نرسم.
من که تمام زندگیام در حال نرسیدن به تو بودم؛ بس نبود برایم؟
اما تاکسی در کم سرعتترین حالت ممکن هم باز قرار بود به خانهی تو برسد. که بعدش تو بپرسی چیشده و بعد من بگویم چرا همیشه دارم از تو فرار میکنم و بعد ما روی ته ماندهی برفهای خیابان راه برویم و من هی از این چشمت به آن چشمت…
با معصومیتی که تا همیشه دلم را میسوزاند.
گفتم کاش میشد یک سیمی، رشتهای، نخی یا ریسمانی از سرم به سر تو وصل کنم تا تمام حرفهای توی سرم را خودت بفهمی. گفتم«نمیشه؟»
خواستم بگویم دل. نگفتم و به جایش گفتم سر.
عزیزم من خیلی عاجزم در حرف زدن با تو و این تقصیر تو نیست اما به خاطر درماندگی دل مهجورم، به من که فکر کردی به یادت بیاور که من آنقدر دستم از تو کوتاه بود که آرزو داشتم تمام نگفتههایم را با یک نخ جادویی بفهمانم به تو.
تو گفتهبودی«نمیشه». با اخم صورتت.
تو انتظارهایت را به لبها و کلمهها سپردهبودی و من به پتوسِ گوشهی اتاقت، به در و پنجره و خیابان روبروی خانهات غبطه خوردم که از سختی انسان بودن بیخبر بودند.
میدانم که از فکرِ ریسمان نامرئی خوشت نیامده اما عزیزم هر جا ناتوانِ رنجور دلی دیدی، یاد آرزوی کوچکِ بیچارهام بیفت و به من فکر کن.
به من که هنوز به یک رشتهی بلندِ خیالی احتیاج دارم برای گفتن حرفهایم به تو.
من خیلی عاجزم ولی به خاطر دل مهجورم،
اگر روزی روی ته ماندهی برفهای خیابان راه رفتی، به من فکر کن. به من که هی از این چشمت به آن چشمت…
مطلبی دیگر از این انتشارات
و اگر روزی برای عشق مرده باشم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
کاش بودی ، بودنت رنگ آزادیست …
مطلبی دیگر از این انتشارات
مجموعه نامههایی برای خودم؛ شمارهی سوم