واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
پایین را نگاه کن
سلام خدای خوبم. بین اینهمه احساساتی که برای ما اختراع کردی این امید خیلی اختراعِ عجیبی است. در بدترین و وحشتناکترین روزها ما را سرِ پا نگه میدارد. خدای خوبم، اگر صادق باشم، همین امید کماکان سیمهای بین من و شما را وصل نگه میدارد. اگر امید نبود من فکر میکردم که نکند شما واقعا من را به دستِ باد سپردهای و حواست از پیِ دنیایی که برای اشرفِ مخلوقاتت ساختهای پرت شده! اما نه، این امیدی که اختراع کردی به من همچین مجوزی نمیدهد و من هربار لبِ مرزِ شک و یقین، پشیمان شده و به سمت تو برمیگردم خدای مهربانم. خدای خوب و عزیزم، اینجا در این دنیایی که برای ما ساختهای تقریبا هیچچیز خوب پیش نمیرود و این روزها چیزی بیشتر از امید لازم است تا ما را به تو وصل کند. حتی دیگر مسئله فقط "من" نیستم خدای خوبم، مسئله جمع کثیری از ما پناهندگان زمین هستیم که همه درمانده شدهایم و گمانم واقعاِ واقعا هیچکس را به جز تو نداریم. ببینید خدای خوبم، من با شما خیلی حرفهای زیادی دارم، و طبق معمول هم انقدر گله دارم که اگر از ما ادمیان بودید تا الان به حتم از فرط کلافگی رهایم کرده بودید، اما خب شما ادمیانِ دورم نیستید. من هم گلههایم تمامی ندارد، خدای عزیز چرا کاری نمیکنید که جای گله نمانَد؟ البته خودتان من را میشناسید، من سر اخر از همهچیز گله دارم، اما گمانم اگر وضعیتِ ما را کمی ارامتر رقم میزدید گلههای من یه نفر کمتر میشد! چمیدانم. خدای خوبم، شما هیچ میدانید این پایین چه خبر است؟ این پایین اوضاع بدجوری قاراشمیش است و شما دارید هیچکاری نمیکنید خدای عزیزم.
خدای خوبم امیدوارم من را ببخشی که کمی تند میروم دائما گله دارم و خواهش میکنم کاری کن مطمئن شوم که حواست به این پایین هست. و همینطور که هستم صدایم را بشنو. ممنون.
امروز روزِ هشتاد و نهم جنگ است.
۶ خرداد ۱۴۰۵
- ۳۶
مطلبی دیگر از این انتشارات
شاید، فانوس...
مطلبی دیگر از این انتشارات
امّا، دروغ چرا؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
خزانِ دلم 🌱