چشم به کدام راه؟

من هنوز هم چشم به راهت هستم. هر روز چشم هایم را باز میکنم تا خانه را برای آمدنت آماده کنم، می‌دانم به‌هم‌ریختگی دلت را به‌هم می‌ریزد، تمامی ظرف‌هارا می‌شویم، خانه را مرتب میکنم، جارو میزنم، گَرد‌ها را از روی میز و آیینه میگیرم اما نمی‌دانم با گَردی که روی دلم نشسته چه باید کنم؟

برنج را هم دم میکنم، می‌دانم هنوز هم زرشک پلو دوست داری. بیرون خانه هم هر روز آب و جارو می‌کشم تا مبادا موقع آمدن، دلت از خاک و برگ‌های روی زمین بگیرد؛ پاییز آمده و درخت‌ها دل کندن از سبز بودنشان و رنگ باختن، من هم هر روز برگ‌ها را جارو میزنم، من هم همان روزی که رفتی رنگ باختم اما نمی‌دانم چرا نمی‌توانم این برگِ غم را از قلبم جارو بزنم، شب گذشته، بغض ابر‌ها شکست، جایت خالی بود عمرِ من، اشک‌هایشان خیلی شدید از چشم‌هایشان سُر می‌خوردند

من باز هم زمین را جارو می‌زدم.

نمیدانم بخاطر آن بود که تو از نم‌دار شدن پادری خوشت نمی‌آمد یا بخاطر آن بود که از همان روز که رفتی ابری‌ام و چشم‌هایم هیچ قصد باریدن ندارند

پاییز آمد اما تو نیامدی

من می‌دانم که تو هرگز بازنمی‌گردی

اما قلبم نمی‌داند چون هرگز با او وداع نکردی

درخت‌ها به راحتی از سبزی برگ‌هایشان دل کندن چون می‌دانن آنها برمی‌گردند اما من چگونه از تو دل بکنم با واقف بودن به اینکه بهار آینده هم باز نمیگردی؟ ؛پیچک؛