«چند پرس معاشقه»

مونس!

امروز برای ناهار خورشت قرمه سبزی داشتیم. بعید است از این حقیقت بی خبر باشی که رابطه‌ی من با این خورشت، نه یک اشتها، که یک داستان عاشقانه است؛ پر از درام، سوز و گداز، درست شبیه رومئو و ژولیت. تا حدی که حتی تماشای سیمای جذاب و دل انگیز آن در عکس و فیلم هم، تپش‌های قلبم را سرعت می‌دهد.

صبح که خسته از کارهای اداری بازمی‌گشتم و از پیاده‌رو خانه‌ی همسایه می‌گذشتم، ناگهان عطر مدهوش کننده‌‌ی قرمه سبزی اغواگرانه به کوچه سرک کشید. لحظاتی ایستادم، چشمانم را بستم و از استشمام آن غرق لذتی بی‌مانند شدم. اما در همان حال، تلخی فراقش چونان ماری افعی دور گلویم حلقه زد.

ندایی با صدای فرامرز قریبیان بر من نهیب زد: «تو چگونه عاشقی هستی که هفت روز و نیم است از معشوقت دور مانده‌ای؟»

سخن فرامرز، حقیقتی دردناک بود. بی‌درنگ و سراسیمه به سمت منزلمان دویدم. دسته‌ی کلید را از داخل کیفم بیرون کشیدم. از کثرت هیجان، کلید در دستانم می‌لرزید. حتی صدای جیلینگ جیلینگ آن‌ هم نمی‌توانست مرا از اندیشه‌ی وصال به معشوقم بازدارد.

پله‌ها را دوتا یکی پیمودم. هر لنگه کفشم را به گوشه‌ای پرتابیدم و خودم را به داخل خانه انداختم. جای خالی‌ عطرش، سیلی محکمی بر صورتم کوبید. نامرد!

به سمت فریزر رفتم. حتی طاقت تعویض لباس را هم نداشتم. بسته‌ی گوشت و سبزی را بیرون کشیدم. پیاز و سیب زمینی و لوبیا قرمز را هم از یخچال درآوردم.

فرصتم اندک بود، باید قید قرمه سبزیِ جاافتاده در قابلمه و لوبیای خیسیده را می‌زدم. گوربابای روده‌هایمان که امشب قرار است از نفخ لوبیاها بِپُکد.

زودپز را از کابینت بیرون کشیدم. پیاز را خرد و سپس سرخ نمودم. قطعات ریز گوشت را به آن افزودم. به ناگه عطر روح نواز گوشت و پیاز و زردچوبه در فضا طنین انداز شد و از سرعتم کاهید و دلِ تنگم را بی‌طاقت کرد.

به خودم آمدم، لوبیا و آب را هم به مواد اضافه نمودم و درب زودپز را بستم. سبزی منجمد را هم داخل تابه‌ی داغ شده انداختم و درب آن را گذاشتم تا یخش وا برود و با آب خودش بپزد. زیر قابلمه‌ی برنج را هم روشن کردم تا کَته‌اش کنم.

نفس آسوده‌ای کشیدم و به اتاق رفتم به قصد تعویض لباس. وصال نزدیک بود. گور بابای خستگی و کارهای بانکی. فرامرز قریبیان هم شروع کرد به سوت زدن.

یک ساعت بعد عطر قرمه سبزی، دلبرانه خودش را در همه‌ی ذرات هوای خانه، جای داده بود. و من چون عاشقی سرمست میان این ذراتِ آغشته، قدم می‌زدم. می‌دانستم امروز دل درد خواهم گرفت. پس از روزها رنج دوری، یک پرس معاشقه، کمم بود! نبود مونس؟

خلاصه دلی از عزا درآوردم. نه به فرامرز تعارف زدم و نه به رومئو و ژولیت. دل دردم هم فدای یک تار موی قرمه سبزی جانم.

✍ #فاطمه_سادات_جزائری