سیبی، چکیده از بذری، نروییده...
چهارمین درنگ

دراز کشیدهام روی تختم. مدّتهاست ابروهایم را برنداشتهام. اوایلی که سرکار میرفتم، رسیدنِ به اتاقم، اشتیاقِ برگشتنام به خانه بود. حالا با اتاقم غریبهام؛ با برادرم. با مادری که سختی کشیدنام را میبیند امّا ترسهایش به من نمیگویند "بیا بیرون!" با پدرم. با خودم، از همهچیز و همهکس، بیشتر...
درنگ عزیزم، سلام. تو تنها کسی هستی که با او، غریبگی نمیکنم. تصویرِ تو را روی بومی کشیدهام که غبارِ رویش، به رطوبتِ یک دستمال کنار میرود. تو را روی بوم، میبینم. انگشت میکشم به نوازشِ ریشهایت. دوست دارم دستهایم را فرو ببرم در بوم و پُشتِ بوم، ادامهی تنِ تو باشد و من، گرمایش را در آغوش بکشم و همهی حرفهایم را سکوت کنم.
من این نیستم. از فُرمِ سرکارم، بدم میآید. از کنارِ مشتریها، بینِ گرانیِ محصولات ایستادن؛ که نکند دزد باشند. از توضیحاتِ تکراری دربارهی دَهَکهای کوفتی و کالابرگ. از ماستهای دَبهای، که خریده نمیشوند. از فریزری که به جای بستنی، ضایعات گوشتها و مرغهایمان را تویش تَپه میکنیم.
شبیه معاملهی روحم با چِرکهای کفِ دست دیگران است. من کِی دوست داشتم این شکلی زندگی کنم؟ اصلاً مگر این، زندگی کردن است!؟ با پلک زدن زیرِ چشمبندِ خوشبینی، این، زنده ماندن است. زنده ماندنی که بارَش را روی دوشِ کسی، نمیاندازی.
همه میگویند اشتباه میکنی. که کار نیست و تو به کم، عادت نمیکنی. کم خوردن، کم خریدن، کم آوردن. امّا من میخواهم کم بخرم، کم بخورم، کم بیاورم. دوست دارم افسردگی بگیرم! دیگر باید چه بلایی سرمان بیاید تا من بتوانم بی سرزنش، افسرده باشم؟
حال من خوب نیست، درنگ عزیزم؛ و اینکه فکر کنم بدحالیام برای تو مهم نیست، درماندهام میکند...
همهی مُهرهها، روی صفحه نمیمانند. بازی با حذف نشدنِ مهرهها پیش نمیرود. من از روزی که نه برای برنده شدن، که برای باختن حریف، بازی بکنم، میترسم...
دوستدار و ترسیدهی تو، ملیکا، حصارکی.
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه صد و دوازده ( وقتی تنها بودم )
مطلبی دیگر از این انتشارات
جز بوسیدن کار دیگری نمیتوانی بکنی
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامهای برای خودم!