چه اختراعی بود!

سلام خدای خوبم. امروز دوبار نزدیک بود ماشین زیر بگیردم، تو میدیدی درست است؟ خدای عزیزم تو چطور بعضی اتفاقاتِ بد را از بیخِ گوشمان رد میکنی؟ این کارِ شما خیلی جالب است، انگار واقعا حواست به همه‌چیز هست، که اتفاقِ بد را میانِ زمین و هوا میگیری و نمیگذاری بیافتد! خدای خوبم تو که حواست به همه‌چیز هست چرا اینطور اتفاقِ بد را لبِ پرتگاه میگذاری که بیافتد؟ اصلا این مواقعی که حواست هست هیچی. چرا بعضی اوقات حواست نیست؟ خدای خوبم گمانم چون امروز خطرهای زیادی را از بیخِ گوشمان رد کردی باید شکرگذار باشم و حداقل گله‌ها را بگذارم برای روزهای اتی، اما من که دختر فوق‌العاده‌ای نیستم، بعضی وقتها کلافه‌کننده میشوم، مثل حالا که میخواهم از شما بپرسم چرا بعضی اوقات حواستان نیست؟ البته من میدانم که شما به همه‌چیز اگاهید و حواستان به همه‌چیز هست، اما خب گمانم بعضی وقتها برای من راحت‌تر است بگویم حواستان نبوده، تا اینکه بگویم نشسته بودید و میدیدید چه بلایی بر سرمان میاید و اتفاقِ بد چطور میافتد جلوی پایمان و بی‌چاره‌مان میکند. خدای خوبم. من واقعا شما را دوست دارم، اما اینکه برای بعضی کارهایتان دلیلی پیدا نمیکنم باعث میشود سردرگم بشوم. این سردرگمی کمی سیم‌های بینمان را قطع و وصل میکند. اما خب در نهایت و با همین سیم‌های قطع و وصل شده، من باز هم برای گله از تو پیشِ خودت میایم خدای خوبم. گمانم فقط تویی که اینهمه ادمِ گله‌مند را میتوانی تحمل کنی و با شنیدنِ گله‌های بی‌انتهایشان با خودت نگویی "کاش هیچوقت دست به همچین اختراعی نمیزدم!". خدای خوبم ببخشید اگر بعضی‌وقتها بدجنس میشوم و گله‌هایم تمامی ندارد.
خدای خوبم امیدوارم از دستم کلافه نشوی. و همینطور که هستم صدایم را بشنو. ممنون.

امروز روزِ هشتاد و هفتم جنگ است.
۴ خرداد ۱۴۰۵

- ۳۸