کاش بودی ، بودنت رنگ آزادیست …

کاش بودی

سرت را بر شانه هایم میگذاشتی

آزادی را در ماه میدیدیم

و بر زمین زیرمان

صبح سبز میشد

کاش بودی

پوتین هایمان را بر دیوار شهر می آویختیم

و در آنها گل میکاشتیم

کاش بودی

زمین صدا میزند مارا

خورشید دقیقا از سمت نور می آید

و باران بوی خاک آزادی را تراوش میکند

کاش بودی

اینجا گربه ها لنگ میزنند

و سرباز ها صاف راه میروند

و چوب ها بر گرده ها میرویند

و تیر ها در قلب ها می آویزند

کاش بودی

صدا های گنگی می آید

پنجره را باز کن

نسیم سرد را تنفس کن

شعار ها باد پیچان

گوش هایمان را گرم میکنند

دست هر یک از ما به سرخی لاله آغشته خواهد شد

و مرگ بر گذرگاه تنگ ظلم خواهد نشست

راه فراری نیست

ای ظالم دهر

ای انکار کننده آزادی

ای پنهان گر هر چه که هست

صدای پرندگان را بشنو

که هر واژه مرگت را میخواهند

مگر میتوانی آنها را نیز ساکت کنی ؟

کاش بودی

سر ها سبزنند

و زبان ها سرخ سرخ

آسمان از واژه های ما ابر میسازد

تا در روز موعود ببارند

من باران خواهم شد

شاید آن روز زمینی نباشم

اما اولین قطره ای که بر سرت فرود آمد

آن من هستم