نامه های شماره دار نوشته ی زری هستن و بی شماره ها نوشته ی علی
کوه مشترک، درد مشترک، به بهانه تولدت
زری عزیزم
یادته آخرین باری که قرار شد همدیگه رو ببینیم قبل از حرکت چی برام فرستادی؟ گفتی: حس میکنم دارمسرما میخورم. سرماخوردگی به خودی خود خر است. چه برسه به اینکه موقع دیدار من و تو باشه.
با این حال نه من حرفی از کنسل کردن دیدارمون زدم نه تو. ولی وقتی اومدم رو به راه نبودی. باز با اونحال بدت رفتیم بیرون، به قول خودت دوپینگ کرده بودی. ولی خب اون سرماخوردگی به منهم منتقل شد. واقعیتش اون لحظه اصلا برام مهم نبود. به دیدنت می ارزید. از فرداش گلوم شروع کرد به درد کردن. همون روز رفتم دکتر، سرم زدم و ۸ ساعت توی جاده بودم تا به مقصد رسیدم. گلو درد تا مدت ها همرامبود.
یادته زنگمیزدم ازت میپرسیدم گلوی تو هم درد میکنه؟ با توصیفی که میکردی خیالم راحت میشد که اینهمون درد مشترکمونه. انگار که خیالمراحت بود که این همون مریضیه که از تو گرفتم و چیز جدیدی نیست.
زری جونم
چیزای مشترک لذت بخشه حتی اگه درد باشه. درد مشترک ما رو همدرد میکنه و چی بالاتر از همدردی با هم. طی اون یک ماهی که گلو درد داشتم دلخوشیم این بود که چیزیه که دوتامون حسش می کنیم.
چند روز پیش یه عکسی برام فرستادی. خیلی جالب بود ولی عکس العمل خاصی نشون ندادم. چونبه نظرم چیزی فراتر از یه عکس العمل معمولی نیاز داشت(میدونمالانتو دلت میگی اون کمالگرایی کوفتی رو بزار کنار)

عکس دماوند رو برام فرستادی. گفتی: تنها چیزی که میتونیم با هم ببینیمش، تو از تهران و من از شمال، البته اگه هوا خوب باشه.
دیدن دماوند و جمله ای که گفتی اون حس مشترک رو دوباره در من بیدار کرد. وجه اشتراک جدید. چیزی که میتونیم بهش چنگ بزنیم تا به هم بگیم هنوز چیزایی هست که حتی از این فاصله دور مربوط به دو تامون باشه. حتی اگه دو طرفش دو دنیای متفاوت باشه.
زری قشنگم
امروز تولدت بود. یه هدیه خیلی ساده گرفتم که نمیدونم اصلا خوشت اومد یا نه. دوس داشتم یه چیز تکراری باشه. یه چیز مشترک. چیزی که تو قبلا برای من گرفتی. دوس داشتم نمونه ش پیش تو هم باشه که وقتی نگاش میکنیم یاد هم بیفتیم مثل اون درد مشترک. مثل دماوند، کوه مشترک.
زری کوچولوی من
شب یلدا و تولدت همیشه منو یاد سال اول آشناییمون مینداره. وقایع اون سال خلاصه میشه به شب یلدا و اون کیک له شده، تولدت، دیدارمون دو روز بعد از تولدت، یه حلقه، اون نصف روز که اومدی تهران و دیدمت، اون روز که قرار بود بیای تهران و برف شدید اومد و راه بسته شد، بعدش که اومدی تهران و بالاخره همدیگه رو دیدیم و بعدشم کرونا....
۷ سال گذشته و از ورای این فاصله ما بزرگتر نشدیم. حداقل من حس نمیکنم تو تغییری کرده باشی. سنت اضافه نشده. هیچیت عوض نشده. هنوز همون زری کوچولویی. شاید حتی کوچیک تر شدی. مادامی که پیش هم نیستیم زمان ثابته. زمان قفل شده روی دی ماه ۹۸ تا وقتی که بتونیم پیش هم باشیم. اون زمانیه که عقربه زنگ زده ساعت قدیمی با سر و صدای زیاد شروع به حرکت میکنه و نشون میده فصل جدیدی توی زندگیمون بوجود اومده. اونجا وقتیه که میتونیم کنار همپیر بشیم.
دوستدارت. همدرت، همنشینت
علی
مطلبی دیگر از این انتشارات
کاش آتش بودم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
عشق؟!
مطلبی دیگر از این انتشارات
آخرین حرفم به تو عشق من