گفتنی ها کم نیست! https://t.me/+hKyEgF9xGn0wN2I0
گمشده ات در زمان
هزار و سیصد و پنجاه بود ، تو نبودی و من ، گمشده بودم توی زمان ، پنجاه سال رفتم عقب تا دیگه دلتنگت نشم. تو خیابونای شیراز قدم بر می داشتم ، از دکه کبریت ممتاز بی خطر خریدم که عکس یه شیر روش بود و یه بهمن ، تو یکی از کافه های خیابون هجرت، سیگارمو روشن کردم ، کافه چی ،صدای گرامافونو زیاد کرد ، فریدون شروع کرد به خوندن ؛" تنِ تو ظهر تابستونو به یادم میاره" . صورتم سرخ و مو هام سفید شد . سرمو پایین انداختم ، رفتم تو نود و هشت . کفش کهنه و قدیمیم تورو یادم اورد . چه خیابونایی که با تو قدم برداشته بود . ولی الآن کهنست و قدیمی ، مثل صاحبش . درخت پیرِ محکوم به تبر .
از گرمی اولین سلام تا سردی آخرین وداع ، دوستت دارم . یاد تو ، سنگیه که هر چی سنباده می کشم ، بیشتر و بیشتر میشه . اینجا قلبِ منه ، جنوب شهر کل دنیا ، آخر شبا وزن کلمات سنگین میشه و پنجره ها میشکنن و من ، بی پناه از اغوشت منجمد می شم . دم غروب ، خودمو پرت می کنم تو اقیانوس و اول صبح سر از ترقوه ات در میارم . دوباره خودمو پرت می کنم ؛ به امید اینکه فریادمو موقع افتادن بشنوی . اخر شب اشک میشم و تا شقیقه ات میام و تو مو هات حل می شم . میرم تو وجودت که پیدا نشم . که پیدام نکنی . که "من در تو ام و تو نمی دانی "بشم .
مطلبی دیگر از این انتشارات
خواهر
مطلبی دیگر از این انتشارات
اگر به دست من افتد، فراق را بکشم...
مطلبی دیگر از این انتشارات
بی تو بودن را تمام شهر با من گریه کرد