ایدهپرداز الگوریتم؛ دنبال راهحلهای خلاق برای مسائل پیچیدهام. عاشق منطق، داده و ساختن چیزایی که واقعاً کار میکنن.
یه چیزی توی تو هست که نمیذاره ازت دل بکنم

ببین… نمیدونم چرا وقتی پای تو میاد وسط، دلم یهجوری میشه که انگار هم میخوام جدی حرف بزنم، هم میخوام اذیتت کنم، هم میخوام بخندونی، هم میخوام یه چیزی تو دلت بلرزه، همونجوری که خودت باعث میشی دل من بلرزه. تو یهجوری نگام میکنی که انگار نمیخوای بفهمم چی تو دلت میگذره، بعدش یههو سرتو میندازی پایین، یه لبخند ریز میزنی، و من همونجا میمونم با یه دلی که میگه «بپر جلو، اذیتش کن، بخندونش، یه چیزی بگو که رنگش عوض شه»، و خب… منم گوش میدم، چون مگه میشه نه گفت؟
تو یهجوری خجالتیای که آدم دلش میخواد بیشتر اذیتت کنه، نه از اون اذیتهای بد، از اونایی که تهش یه لبخند قایمشده داری، از اونایی که باعث میشه یه تار مو بیفته رو صورتت و تو با انگشتت بزنی کنار، و من همون لحظه میگم «تمام… همین صحنه کافیه که آدم عاشق بمونه». و نمیدونم چرا هر بار ازم فاصله میگیری، من یهکم شیطونتر میشم، انگار میخوام بگم «هی، من هنوز اینجام، نرو، فرار نکن، من بلد نیستم ازت دل بکنم»، و راستش… نمیخوام هم بلد بشم.
تو یهجوری توی دلم جا گرفتی که نه با سکوتت میری، نه با خجالتت، نه با فاصلهگرفتنهات. هرچی بیشتر عقب میری، من بیشتر میفهمم که چقدر دلم میخواد جلو بیام، نه با حرفهای سنگین، با همون لحن شیطونیِ نرم که تو رو میخندونه، همون لحن که باعث شد بگی «شیطونک شدی مثل قدیم»… آره، همونم. چون تو هنوز همون دختری هستی که با یه نگاه کوتاه میتونه کل روزمو بهم بریزه، و من هنوز همون آدمیام که ازت دل نمیکنه… حتی اگه خودت ندونی.

Parsa
Illustration by ❤️Microsoft Copilot
!
نامه ی یک گوسفند به خانواده اش !
شب نویس
نامهای به سنگفرش انتهای بلوار کوثر