Sign of the times +(پادکست)

به یاد رفاقت‌های معصومانه‌ی کودکی‌مان

تو دنیا دو جور آدم وجود داره :

اونایی که به رفاقت معمولی بین دخترها و پسرها باور دارن

اونایی که معتقدند اصولا چنین چیزی ممکن نیست

من اولی رو تجربه کردم. ولی جزو دسته‌ی دومم. چون تو همه چیو خراب کردی!


میگی امکان نداره ولی من باهات شرط می‌بندم... همین جوری که آدامست رو می‌جوی میگی سرِ چی؟ بعد یه لبخند شیطانی می‌شینه رو چهره‌ت. کلا وقتی می‌خندی این شکلی میشی. مامان اون طرف‌تر ایستاده و باور نمی‌کنه چنین مکالمه‌ای بین من و تو در جریانه. آخه تو مذهبی هستی و من از هفت دولت آزاد. دستم رو میارم جلو. آدامست رو در میاری و میزاری کف دستم. جوری که همدیگه رو لمس نکنیم. منم سریع میزارمش تو دهنم و شروع می‌‌کنم جویدن! قیافه‌ی مامان دیدنیه. چون منو می‌شناسه، ترجیح می‌ده تو رو دعوا کنه. تو و مامان با وجود اختلاف سنی زیادی که دارین خیلی رفیقین. واسه همین فک کنم حسودی کرد! من غش‌غش می‌خندم، تو هم سرخ میشی ولی می‌دونم که تو دلت می‌خندی...


میگی "حالا که اون بالایی دو تا موز بنداز پایین ببینم"

میگم "خودت بیا وردار میمون. نمی‌تونی نه!؟"

سریع می‌پیچی به درخت که بیای بالا. دستم رو به نشونه‌ی کمک دراز می‌کنم. می‌دونم دستم رو نمی‌گیری، ولی دوست دارم اذیتت کنم. با این که هیچ وقت تجربه‌ی درخت‌نوردی نداشتی ولی کم نمیاری. میای بالا و می‌شینی رو شاخه‌ی روبه‌رو. من مث میمونا سرم رو می‌خارونم و صدا در میارم. می‌زنیم زیر خنده...


ساعت یک نصفه شبه و همه خوابن. ولی من دراز کشیدم جلوی تلویزیون به تماشای فوتبال. تو هم بالاسرم نشستی و نیگا میکنی. یاد وقتی میفتم که بچه بودیم و کنار هم می‌خوابیدیم و آبجیت برامون قصه می‌گفت. عاشق تیم ایتالیا و البته فرانچسکو توتی هستی. جالبه که فانتزیای دخترا شبیه همه. مهم نیست چه قدر مقیّد باشن یا مرخص. مهم اینه که "توتی" زاویه فک داره، موهاش بلنده و چشاش رنگی!  دوربین میره رو توتی. میگم "عه شوهرت". سرخ و سفید میشی. ولی می‌دونم که تو دلت می‌خندی...


کنسرت که تموم میشه، دخترا هجوم میارن سمت نوازنده‌ها. همه شون سانتی مانتال و دماغ عملی. از سن بالا میان و دسته گلاشون رو تقدیم می‌کنن به کراش‌هاشون. یه دختر چادری هم با یه شاخه گل میاد سمت من. اون تویی. یکم ازینکه مخاطب من با بقیه فرق داره خجالت می‌کشم.  ولی خوب قد بلندت و چهره‌ی نافذت همه‌رو جارو می‌کنه می‌ریزه پایین. با لبخند شیطانیت گل رو می‌گیری سمتم. تا می‌گیرمش میگی : "یادم تو رو فراموش". لعنتی! یه سال و نیمه که این بازی بدون برنده مونده بود. انقد می‌خندی که قرمز میشی.


با پسر حسین پاسبون رو پله ی مغازه‌ی روبرو خونمون نشستیم که تو و مریم و مامانت سر می رسین. سلام می‌کنین و می‌رین داخل. هنو نیم خیزم که رفیقم می‌گه : "این کی بود پسر، عجب سالاری بود". دستش رو می گیرم و می‌پیچونم پشت کمرش. فک می‌کنه شوخیه ولی وقتی صدای پیچش غضروف‌هاش از زیر پوستش می‌زنه بیرون، می‌فهمه خوشم نیومده. بلند میگم : "دیگه ازین غلطا نکنی ها"

تا وارد خونه میشم مامانت طبق معمول شروع می‌کنه منو بوسیدن. تو و مریم هم هی ایش ایش می‌کنین و ادا مارو در میارین. عمدا صورت پیرزن رو بلند بلند ماچ می‌کنم و همه می‌زنن زیر خنده.


برا عروسی یکی از فامیلا یه چندصد کیلومتری مسافرت کردیم و حالا داریم بر‌می‌گردیم. تو هم باهامون اومدی. البته بیشتر به خاطر زیارت. چه میشه کرد. تو هم این مدلی هستی دیگه. مثلا لیلا فروهر گوش نمیدی، چون زنه. ولی وقتی عارف میخونه "همه چیم یار" بلند میگی "هو هو". بابا ضبط ماشین رو خاموش می‌کنه و می‌گه: " سرم درد گرفت". یکم که سکوت میشه میگی : "خودت بخون"

من اصلا آدم تو جمع خوندن نیستم. ولی معطل نمی‌کنم. چون می‌دونم عاشق قمیشی هستی شروع می‌کنم :

روی سکوی کنار پنجره، همه شب جای منه...


بغض می‌کنی و اشکت سرازیر میشه. میگی "بین خودمون بمونه، فقط به تو گفتم و مریم". خیلی دلم می‌خواد بدونم کی بوده که تو عاشقش شدی. میگم "خوب یه نشونی بده برم باهاش صحبت کنم". سرتو به علامت نفی تکون میدی و میگی "دیگه دیر شده".

تو دلم میگم، ما دوتا کی اینقد بزرگ شدیم؟ دستامو بلند می کنم و به نشان همدردی ادای بغل کردن در میارم. خنده با گریه‌ت قاطی میشه...


تو همه چیو خراب کردی دختر...

 وقتی مامان گفت بدون اجازه من اومدن سراغت ناراحت نشدم. خیالم تخت بود که قبول نکردی. گفتم حتما همون جوابی رو بهشون دادی که من گفتم : ما با هم رفیقیم. ولی وقتی ادامه داد و گفت چرا این پیشنهاد رو قبول نکردی همه چی عوض شد. دلم شکست. اون قدی بهم برخورد که وقتی شنیدم برا اولین بار با دخترت داری میای خونمون، از خونه فرار کردم...