ششمین درنگ

زندگی، می‌تازد و مرز‌های رنج و ارزشِ گنج‌های تو را، جا به جا می‌کند. بی‌رحمانه می‌فریبد و فریبانه، به اعتماد کردنِ دوباره، دعوتت می‌کند. زندگی، شوق‌های تو را شبیه بستنی، با گرمیِ آبِ آشپزخانه‌ای آشِنا می‌شوید و با پیامکی تبلیغاتی، آدرسِ یک بستنی‌فروشیِ تازه‌ تأسیس را برایت می‌فرستد!

درنگ عزیزم، سلام.
فکرش را هم نمی‌کردم که یک روز، حرفی نداشته باشم تا برای تو بنویسم. مسئله، نبودِ حروف نیست. حروفی‌ست، که تو دیگر مقصدِ رسیدن‌شان نیستی.

شاید نخواستن باشد و شاید، تغییرِ تعریفِ خواستن. من دیگر به تو نیازی ندارم و اگر نویسنده‌ی کمال‌گرایی نباشم، نامه با همین اعتراف، به آخر می‌رسد.

دیگر تأیید تو، تکانم نمی‌دهد. اگر برایم دست نزنی، از تشویقِ قدم‌هایم دست نمی‌کشم. اگر مُهرِ مِهرت را روی برگه‌‌های ابرازم نبینم، احساسم را سرکوب نمی‌کنم. از اشتباهاتم، بن‌بست‌های بی‌برگشت نمی‌سازم. نوشیدن‌ام را به کج شدنِ لیوان تو، وابسته نمی‌دانم. از کشیدنِ کبریت تو، روشن نمی‌شوم و هسته‌ی کوچکم را در گلدان پُر گیاه تو، نمی‌کارم...

تو را برای به دست آوردنت، دوست نمی‌دارم. تو دیگر بُتِ بی کاستیِ من نیستی. تو را برای آدمی‌‌زادی که هستی، دوست می‌دارم. آدمی‌زادی که درد می‌کشد و دلیلِ درد کشیدن می‌شود. خسته می‌شود، و خستگی‌های دیگری را نمی‌بیند. کم می‌آورد، و متکی به حقوقِ حیاتش، نمی‌خواهد...

به دنبال دامی از تو می‌گشتم، تا شکارت بشوم. در بی دامیِ دشتی بی نشان نشستم و تو، پُشتِ خش‌خشِ برگ‌های بی شاخه، نبودی. درختی، تنِ تو را نپوشانده بود و باد، از بوی آمدنت، برنمی‌گشت...

به سستی می‌ایستم و راهِ آمده‌ام را ادامه می‌دهم.
تو را رها می‌کنم، و در بُهتِ مِه، رها می‌شوم...

دوستدار و دست‌شسته‌ی تو، ملیکا، حصارکی.