مادر من بیش از هر چیزی در این زندگی میخواهم تو را کنار خودم داشته باشم

شهری که بهای سنگینی برایش دادم
شهری که بهای سنگینی برایش دادم

مادر من بیش از هر چیزی در این زندگی میخواهم تو را کنار خودم داشته باشم. میخواهم در کوچه پس کوچه های آلپ که قدم میزنم تو کنارم باشی مادر. و خواهرهایم. و برادرانم. و پدرم.

مادر دوست دارم بابا اینجا با‌شد برایش از هوفا عسل بخرم. عسلش را حتما دوست دارد می‌دانم. مادر یک قاشق از عسل را که دهانم گذاشتم اشک‌هایم سرازیر شد، چون طعم شگفت انگیز عسلی را می‌داد که پدر دوست دارد.

من چه سهم کوچکی داشتم از این زندگی. دوری و غربت. مادر صبح ها که از خیابان مان عبور میکنم بروم سر کار، چشمم که به کوه‌های آلپ پوشیده از برف میفتد و صدای آواز پرندگان که به گوشم می‌رسد، و اکسیژن خالصی که وارد شش‌هایم می‌شود، غم عالم به دلم می‌نشیند، چشم‌هایم را می‌بندم و میگویم ای کاش زیر صدای بمب در خرابه‌های خانه کنار مادرم بودم.

سهم من از زندگی این دوری شد، که حتی صدای‌تان را هم نشنوم.

گاهی احساس می‌کنم تمام این زیبایی‌ها را به بهایی سنگین خریده‌ام؛ به بهای دوری از کسانی که تمام معنای زندگی من بودند. آلپ هرچقدر هم زیبا باشد، نمی‌تواند جای نگاه مهربان تو را بگیرد. هیچ عسل شیرینی، شیرینی نشستن کنار پدر را ندارد. هیچ خیابانی، هرچقدر هم آرام و امن باشد، به اندازه کوچه‌ای که خانه شما در آن است برای من عزیز نیست.

مادر، اگر روزی خدا از من بپرسد بزرگ‌ترین آرزویت چه بود، می‌گویم آرزو داشتم یک روز دیگر، فقط یک روز دیگر، همه ما دور یک سفره بنشینیم؛ بی‌هیچ ترسی، بی‌هیچ جنگی، بی‌هیچ مرزی میان دل‌ها و خانه‌ها. فقط من باشم و شما، و آرامشی که سال‌هاست دنبالش می‌گردم.

شانزدهم مارچ 2026