مُرادِ دل


عزیز از دست رفته‌ام! عزیز از آغوش باز مانده‌ام! برای من عذابیست سهمگین، محو شدن صدا و چهره‌ات. هنوزهم چشمانم را که بر روی جوشش اشک می‌بندم چهره‌ی شاداب تو را تصور می‌کنم. روزهای بیماری‌ات را نه، روزهای شادابی‌ات را می‌بینم! زمانی که تو در آغوشِ مادرِ زمین آرام گرفتی، من هنوز شعرهایی که می‌خواندی را با خود مرور میکنم تا شاید صدایت را در خواب بشنوم.

چطور آدم می‌تواند انقدر صبور باشد؟ چطور می‌گویند با گذشت زمان آرام خواهی گرفت؟ چطور می‌گفتند این داغ هم خنک خواهد شد؟ چگونه؟

با آنکه چیزهای زیادی از تو می‌دانستم و می‌دانم اما هنوز نیاز به بودنت و فهمیدنت دارم. این روزها باید تو در کنارم می‌بودی، نه در خوابهایم. حتی در خوابهایم تو در آغوش خاک هستی. پس من به آغوش چه کسی پناه ببرم؟ من به آغون آنکه تورا در اوج امیدواری‌ات به زندگی از ما گرفت پناه بردم.

هنوز اسمت را که می‌شنوم چشمهایم گرم می‌شود. من به خاک سیاه نشتم و تو نیستی که دست من را بگیری، مرا در آغوشت بگیری و بگویی "من که با بچه‌هام بخاطر این چیزا قهر نمی‌کنم"، تا من هم کمتر در خواب به دنبال مزار گم شده‌ات بگردم.