نازک‌نارنجی

سلام جانِ دلم. اگر روزی از من پرسیدی که پیش از مادر شدنت چه کسی بوده‌ای، شاید نتوانم جوابِ کاملی بدهم. اما برای‌ت خواهم گفت که زنی پیش از امدنِ تو زندگی میکرد که هنوز مادر نبود، اما قلبش سال‌ها زودتر از خودش به استقبالِ تو رفته بود. عزیزِ قلبم. اگر روزی برای‌ت بگویم، یعنی زمان از روی تمامِ این ترس‌ها و تردیدها عبور کرده است. یعنی زمان گذشته و من مانده‌ام، منی مانده و به مادریِ تو رسیده و ان‌موقع دیگر چه‌چیزی مهم‌تر از بودنِ تو در جهان است؟! حالا که تو هنوز از پشتِ پیچِ جاده پیدا نشده‌ای، این امید است که صدای قدم‌های منتهی به بودن‌ت را به من میرسانَد. پسرکم. من نمیدانم قرار بر این است خودم تو را به این دنیا بیاورم یا قرار است ۹ ماه یا چقدر، از باقیِ مادران عقب باشم! اما پیش از انکه در اغوشم باشی، من را افریدی، در امیدهای من زندگی کردی. من سالها پیش از ان‌که مادرِ تو باشم، در حالِ آموختنِ دوست داشتنِ تو هستم و این شیرین‌ترین روزهای اغازینِ جوانیِ من است. روزهایی که با نوشتن از تو و از برای تو میگذرد، میتواند تمامِ غم‌ها را بشورد و از زیر خروار خروار غم، من و امید را بیرون بیاورد! عزیزدلم، اگر بدانی این روزها امیدِ به احتمالِ بودنِ تو و امیدِ به امکانِ بودن در کنار تو چطور مادرِ هنوز متولد نشده‌ات را از منجلابِ ترس و تردید بیرون میکشد! میدانی در چه تناقضی دست و پا میزنم؟ از طرفی این نوشته‌ها برای تو است و از طرفی هرگز نمیخواهم بدانی مادرت روزی این‌طور شکننده و نازک‌نارنجی بوده! اما گمانم مادرت در سالیانِ دور هم کمی از این نازک‌نارنجی بودن را با خودش بیاورد.

امروز روزِ صد و چهارم جنگ است.

۲۱ خرداد ۱۴۰۵

- ۲۱