پایکوبی در سوگ، خنده در بغض، شکوه در ویرانی؛ اینجا جایی به نام ایران
چالشی به نام نامه ...

نمی دونم که چالش رو شروع کرد ، پست مبین رو دیدم و نوشتم .
به نام خدا - عزیزم سلام .
یکمی بیمار و مریضم الان .
چند وقتی برات نوشتم ، اما دریغ از جواب .
نمی دانم که این بار هم می خوای بی جوابم بگذاری یا بالاخره دل تنگ مرا از خود خشنود سازی .
اما بدان ، این مجنون دیوانه ساخته ی دست توست .
تویی که سال ها آن را بی جواب گذاشتی .
این دیوانه که من باشم ، مورفین اش تو هستی و بس!
پس ای عزیزک این دیوانه ، ای لیلی این مجنون - امیدوارم این بار جواب کلماتم را بدهی .
حتی چند حرف کوتاه ، دل رمیده ام را آرام می کند...
از کجا برایت بگویم ؟
از مردک اتاق بغلی که آسایش برایم نگذاشته و شبانه روز بی وقفه قه قه می زند ؟
یا شاید کبوتر صلح درون دل اسمان طهران .
کبوتر سفید رنگ پشت این میله های فولادین .
شا شاید هم تیک و تاک نامرتب ساعت دیواری .
سرعت را درد نیاورم ، در غوغای زمین و زمان ، دل بین صدای توپ و تانک کسی به کلمات یک دیوانه گوش نمی دهد .
حتی نمی دانم این نامه را باز می کنی یا نه ...
شاید هم دور بیندازی - اما یادت که نرفته دنیا ، دنیای ام تو بودی و بس...
شیدای عزیزم ، شیدا ام کردی .
لیلی ، دلم را مجنون خود کردی!
پرستو ، بر دیوار کوته دلم نشستی و چه چه زدی .
ای رویا ، کابوس شب و روزم شدی .
ای نازنین، تاج دار دل رمیده ام شدی .
ای بانو ، ای بانو عسل چشم ، مرا یاد خودم بینداز .
خجسته ، بخندان ام، بخندان ام که شاید طلسم شکسته شود و اشکم سرازیر شود .
ای محبوبه، محبوبه ی شده ای .
در تکاپوی گیتی ، راستی ام شدی و من کژی .
تو نیکی بودی ، تو شیدا بودی ، تو محبوبه بودی ، تو دنیا بودی ، تو رویا بودی، تو همه چیزم بودی - همه چیز .
و حالا من ، با قلبی که دیگر نای حتی نفرت ورزیدن هم نداشت ، به قه قه های آن مرد گوش می سپارم یا شاید هم آن مرد خودم هستم .
آن مرد خوشبختی که کنار تو خجسته گیتی، شیدا بود ...
شاید هم آن زن دل شکسته ی آن ور دیوار که زیر لب زمزمه می کند :
فرهاد ، فرهاد ، فرهادم ...
فرهاد ؟
اکنون نامم فرهاد شد ؟ یا من خسرو ام و تو شیرین بانوی کاخ هایم .
آفتاب غروب بر گیسوان زرینت می تابد ، یا شاید هم به موج خروشان چشم های سیه ات .
نمی دانم!
نمی دانم!
فقط می دانم که تو بودی .
تو روزگاری بودی .
و حالا دیگر نیستی .
تو شبنمم بودی ، نیلوفرم، خسرویم بودی ، فرهادم .
تو الهه ام بودی و من بنده ات .
تو خدا بودی و من مسئول پرستش تو ...
صدای مرا از قعر جهنم در می آورد، صدای بال زدن پرنده ی صلح نیست یا حتی راه رفتن نگهبان در همهمه ی دنیا .
تویی .
تو.
ای شهزاده ی رویای من!
اما تو نیستی ...
مادرم است ، مادرم نیست .
صدا ها محو می شوند و فقط تو می مانی و من .
من و تو.
صدای جوی می یاید ، جویی سرخ .
و این زمان مرگ بود ؛ ۲۵:۶۱ دقیقه ، دقیقا در روز ۳۱ بهمن ماه ....
در وسط مرداد در حالی که برف قرمز می بارید .
دقیقا در سالی که عید نداشت
مطلبی دیگر از این انتشارات
تو در کوپهی هیچ قطاری جا نمیمانی!
مطلبی دیگر از این انتشارات
عشق دیرین من
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه؛