هق‌هق، بوم بوم، انکار، سوگ.

اسفندماه 1404

-یکی از وداع‌ها افتاده جلو، اولین شهید هم یه شهید خانومه.

دو کلمه آخر قلبم را به تپش انداخت. این‌ها حرف‌هایی بود که دوست علی پشت تلفن گفت؛ وقتی ما داشتیم تندتند لباس می‌پوشیدیم که برویم معراج. خادم خانم می‌خواستند و قرار شد من هم بروم. قبلا نشنیده بودم اصفهان معراج شهدا داشته باشد. استرس داشتم. دوست علی پشت تلفن توضیح مختصری داده بود از فضای سنگین وداع و این که لازم است چند خادم خانم هوای خانواده‌های داغدار را داشته باشند. مطمئن نبودم با این روحیه درونگرا و ارتباط‌گریز اصلا بتوانم کاری بکنم. اصلا نمی‌دانم چرا قبول کردم. مثل همان جریان موکب لشکر فرشتگان شده بود. درباره موکب هم اصلا توانش را در خودم نمی‌دیدم. کاملا مطمئن بودم در این زمینه نه استعداد دارم نه توانایی و نه آمادگی. انگار یک نفر هلم داده بود جلو؛ مثل یک سرباز توی صفحه شطرنج.

وارد حسینیه معراج شهدا شدیم. کف حسینیه با فرش‌های مخصوص نمازخانه فرش شده بود. خیلی بزرگ نبود. جلویش یک جایگاه سخنرانی درست کرده بودند؛ یک منبر و یک بنر با تصویر امام خامنه‌ایِ شهید. آن وسط، یک سکوی مشکی با ارتفاع کم گذاشته بودند؛ اندازه تابوت. معلوم بود قرار است تابوت را روی آن بگذارند. دوتا خادم خانم دیگر هم آمده بودند؛ ولی من طبق معمول خجالت کشیدم بروم جلو و سلام کنم. اصولا در مواجهه با آدم‌های جدید، بیشتر و شدیدتر پشت دیوارهای قلعه بتنی‌ام پنهان می‌شوم.

کمی که گذشت، خانواده شهید آمدند. دوتا خانم نسبتاً جوان بودند. نه چادری بودند نه حجاب سفت و سختی داشتند. یکی‌شان که بعداً فهمیدم خواهر شهید است، از شدت گریه افتاد روی زمین. ناخودآگاه رفتم طرفش و کمک کردم برخیزد؛ کاری که در حالت عادی هرگز نمی‌کردم. ولی آن لحظه، من فقط یک سرباز توی صفحه شطرنج بودم و نه بیشتر.

همزمان با رسیدن ماشین حمل تابوت، پیرزنی هم رسید که فکر کنم مادربزرگ شهید بود. حسینیه یک در دیگر برای ورود تابوت داشت. پیرزن که قدش کاملا خم بود و به زحمت راه می‌رفت، شیون‌کنان تا جلوی آمبولانس دوید: ننه اومدم ببرمت! پاشو اومدم ببرمت!

تابوت که روی جایگاهش قرار گرفت، خانواده شهید کنارش افتادند. اسم شهید را روی یک کاغذ آچار نوشته بودند و چسبانده بودند به تابوت. با فونت بی‌تیتر، تایپ کرده بودند شهید فلانی(بنا به دلایلی از ذکر نام شهدا معذورم) و یک نفر با خودکار، یک ۀ به کلمه شهید اضافه کرده بود. شهیده فلانی. اولش نمی‌دانستم چند ساله است؛ فقط می‌دانستم توی حملات هوایی اخیر شهید شده. از میان حرف‌های پیرزن که حالا کنار تابوت نشسته بود و روضه می‌خواند و به سینه می‌زد، فهمیدم مادرش هم مجروح شده و توی بیمارستان است.

خواهر شهید می‌کوبید روی تابوت و جیغ می‌کشید: بلند شو. در اینو باز کنین. من می‌دونم چیزیش نیست. این فقط یکم استرس داره. بلند شو. بلند شو. در اینو رو باز کنین. بیارینش بیرون. من باهاش حرف بزنم خوب می‌شه. بلند شو.

با خودم گفتم: مرحله اول سوگ. انکار.

پیرمردی کت و شلواری وارد حسینیه شد. مو و محاسنش همه سفید شده بودند. خواهر شهید تا پیرمرد را دید، ضجه زد: بابا بیا دسته گلت رو ببین. بابا ببین دسته گلت پرپر شد...

پیرمرد مظلومانه و آرام نشست بالای تابوت، سرش را گذاشت روی آن و هق‌هق گریه کرد. انگار از همه تنهاتر و غریب‌تر بود.

صدای بوم بوم کوبیدن خواهر شهیده روی تابوت.

صدای جیغ خواهر شهید.

صدای هق‌هق پیرمرد.

صدای یا حسین گفتن پیرزن.

به خودم آمدم و دیدم من هم دارم همراه خانواده شهید گریه می‌کنم. جا خورده بودم. اولین بار نبود که جیغ و شیون آدم‌ها را موقع سوگواری می‌دیدم. بارها پیش آمده بود و همیشه هم دلخراش بود؛ ولی این یکی دلخراش‌تر بود. نمی‌دانم چرا. شاید چون پیش از این همه کسانی که در مراسم ترحیمشان بودم، مسن و بیمار بودند. به هرحال اطرافیانشان کم و بیش احتمال فوتشان را می‌دادند؛ ولی این شهیده جوان بود. حتی همسر و بچه نداشت. نظامی هم نبود و در یک مکان کاملا غیرنظامی شهید شده بود.

نمی‌دانستم چکار کنم. نه می‌شد حرف زد، نه می‌شد خانواده شهید را آرام کرد. روانشناس نیستم ولی در این حد می‌دانستم که باید گریه کنند، جیغ بزنند و هرکاری را بکنند که یک آدم سوگوار می‌کند. متاسفانه در چنین سوگی، هیچ راهی جز مواجه شدن با تلخ‌ترین و غم‌انگیزترین احساسات وجود ندارد. تا وقتی به خودشان صدمه نمی‌زدند، لازم نبود کاری کنم. فقط کنارش نشستم و سعی کردم کمی آب به لب‌های خشکش برسانم که قبول نکرد. روزه بود. یک طرف تابوت ما بودیم و سمت دیگر مردی که احتمالا برادر شهیده بود. هربار می‌آمد خودش را روی تابوت می‌انداخت و گریه می‌کرد، بعد بلند می‌شد می‌رفت یک دوری می‌زد و دوباره می‌آمد.

پرچم امام حسین علیه‌السلام را آوردند انداختند روی تابوت. خواهر شهیده که پرچم را دید، ضجه زد: بلند شو بریم کربلا. مگه نمی‌خواستی بری کربلا؟ بیا بریم کربلا.

خادم‌های امام رضا علیه‌السلام هم آمدند. کاری بود که معمولا – نه همیشه البته – برای شهدا انجام می‌دادیم. نمایندگان آستان قدس می‌آمدند، نمک متبرک به خانواده شهدا می‌دادند و می‌خواندند: ای صفای قلب زارم/ هرچه دارم از تو دارم/ تا قیامت ای رضا جان/ سر ز خاکت برندارم...

تازه آنجا بغض خواهر شهید ترکید. تا آن لحظه فقط جیغ زده بود، انکار کرده بود، التماس کرده بود. ولی آن لحظه بالاخره گریه کرد. انگار از مرحله انکار گذر کرد، کم‌کم با سوگ روبه‌رو شد. یک قدم به سمت پذیرش رفت. انگار امام رضا خانواده شهید را بغل کرده بود. بالاخره گریه کردند و کمی – فقط کمی – آرام شدند.

خواهر شهید تازه آرام شده بود که یک دختر نوجوان، شاید سیزده، چهارده ساله هم آمد توی حسینیه. نمی‌دانم چه نسبتی با شهیده داشت. شاید خواهرزاده یا خواهر کوچک‌ترش بود. اولش طوری نگاه کرد که به نظر می‌رسید نسبت نزدیکی ندارد، ولی بعد یکهو چنان جیغ زد و خودش را روی زمین انداخت که مات ماندم. شروع کرد زدن خودش، جیغ زدن، گریه کردن. و من بازهم بدتر گریه کردم. یاد خواهر خودم افتادم. دخترک میان حرف‌هایش می‌گفت: من خیلی دوستت داشتم، چرا رفتی؟

آن لحظه به این نتیجه رسیدم که من خیلی بیش از آنچه لازم است همدلی می‌کنم و در غم دیگران غرق می‌شوم. من هم نشسته بودم با آن‌ها گریه می‌کردم، ولی دو خادم دیگر عقب ایستاده بودند. دخترک داشت می‌گفت: دیگه بهت نمی‌خندم... قول می‌دم دیگه اذیتت نکنم...

و من همراهش گریه می‌کردم. به این فکر می‌کردم که چقدر با شهیده شوخی می‌کرده، چقدر با هم می‌خندیدند. یاد مسخره‌بازی‌های خودم با خواهرم افتاده بودم.

وقتی خواستند شهیده را ببرند، دوباره دخترک حالش بد شد. خودش را زد. افتاد روی زمین. به ما التماس می‌کرد: تو رو خدا از اون تو بیاریدش بیرون. تاریکه. تنگه. می‌ترسه. تو رو خدا نبریدش. خودش بهم گفته بود از تاریکی می‌ترسه. تو رو خدا بیاریدش بیرون. می‌ترسه. تنهایی می‌ترسه.

دخترک را بردم نشاندم روی صندلی‌ها. همچنان داشت حرف‌هایش را تکرار می‌کرد. لب‌هایش می‌لرزید. بغلش کردم. سرش را از بغلم بیرون آورد و باز هم مستقیم به من گفت: خانم خواهش می‌کنم بگو بیارنش بیرون. از تاریکی می‌ترسه.

آنجا بالاخره قفل زبانم باز شد و گفتم: نه عزیزم، چرا بترسه؟ پیش امام حسینه! اون جایی که اون هست خیلی از جایی که ما هستیم بهتره. حضرت زهرا بغلش کرده. تنها نیست. جایی که هست نه تنگه نه تاریکه.

نمی‌دانم اثر حرف‌هایم چقدر بود. معمولا آدم‌هایی که توی این حال هستند چندان توجهی به اطراف ندارند. توی حال خودشانند و نمی‌توان از آن‌ها انتظار گفت‌وگوی منطقی داشت. این‌ها را تازه داشتم آن لحظه می‌فهمیدم. تازه داشتم چهره ترسناک سوگ را از نزدیک لمس می‌کردم و سوگ را در عریان‌ترین شکل ممکن می‌دیدم؛ این که سوگ چه بلایی سر روح و روان آدم می‌آورد.

شهید بعدی هم غیرنظامی بود؛ پدر یک خانواده. یک کارمند معمولی. دخترش همان دم در حسینیه، چند ثانیه با بهت به سکوی مخصوص تابوت نگاه کرد و از هوش رفت. فکر کنم هفده، هجده سالش بود. روسری و چادرش بهم‌ریخته بود. تا شهید بیاید، یک گوشه خواباندیمش. پایش را کمی بالا گرفتیم و با گلاب و بوی مُهرِ آب‌خورده، اعصاب بویایی‌اش را تحریک کردیم که برخیزد؛ ولی باز هم حالش خوب نبود. هوشیار بود ولی نه جان گریه داشت نه جیغ زدن.

تابوت را که آوردند و درش را باز کردند، دختر را بردیم نشاندیم کنار پدر. خیلی حواسم به بقیه خانواده شهید نبود؛ یعنی به نظر می‌رسید حالشان خوب باشد. «خوب» البته در آن موقعیت، به این معنی بود که در حالت تعادلی از سوگواری قرار دارند؛ آن حالتی که گریه می‌کنی و گاهی جیغ هم می‌زنی، بدون این که به خودت آسیب بزنی یا هیجانات خیلی شدید نشان دهی. این را من شخصاً می‌گویم خوب؛ در واقع طبیعی؛ با توجه به موقعیت.

تا در تابوت باز شد، فقط یک لحظه چشمم به پسر نوجوانِ شهید افتاد. یک نگاه گذرا به داخل تابوت انداخت و زد زیر گریه. تا قبلش گریه نمی‌کرد، ولی وقتی پیکر پدرش را دید انگار تازه باورش شد.

حال دختر خوب نبود. صورت پدرش را که دید، چند لحظه با بهت نگاه کرد. بعد دست گذاشت روی صورت پدرش و گفت: بابا سرده... بابا سرده... بابا سرده...

این جمله را تکرار کرد، اول آرام و بعد کم‌کم صدایش بالا رفت، انقدر بالا رفت که جیغ شد و بعد دوباره غش کرد. او را به کمک خانواده‌اش بردیم انتهای حسینیه خواباندیم. کار زیادی نمی‌شد کرد؛ یعنی تا آنجا که من بلد بودم، افت سطح هوشیاری یک موقعیت اورژانسی بود؛ ولی چیزی جز باز نگه داشتن راه هوایی و چک کردن علائم حیاتی از دستم برنمی‌آمد. به هرحال هم می‌دانستم خطر جانی خاصی وجود ندارد؛ جز کسانی که می‌خواستند درحالی که بیهوش بود آب توی دهانش بریزند.

-ای صفای قلب زارم... هرچه دارم از تو دارم...

خادمان امام رضا آمدند داخل. صدای گریه اوج گرفت. نمی‌دیدم آن طرف چه می‌گذرد. دختر صدای خادمان را که شنید کمی جان گرفت و نشست. داشت کم‌کم خودش را جمع می‌کرد که خادمان آمدند بالای سرش. یک بسته نمک متبرک دادند دستش و گفتند از طرف امام رضاست. تازه آنجا بغض دختر ترکید. توانست گریه کند. انگار امام دست گذاشته باشند روی قلبش، قلبش داشت سبک می‌شد. گریه اتفاق خوبی ست. نشانه عبور از آن بهت و انکار و خشم بعد از سوگ است. گریه باید اتفاق بیفتد؛ وگرنه آدم می‌میرد.

بعد از آن دوتا وداع، تمام آن روز حالم خراب بود. صدای جیغ‌ها و شیون‌های خانواده‌های شهدا یک لحظه از سرم بیرون نمی‌رفت. چهره آن دخترک دائم جلوی چشمم بود، حرف‌هایش توی سرم دور می‌خورد. دلم برای خواهرم تنگ شده بود، برای پدرم، برای همه عزیزانم. با خودم می‌گفتم اگر یک روز یکی از ما توی آن تابوت بخوابد ما باید چکار کنیم؟

وقتی به غم آن خانواده‌ها فکر می‌کردم، از خندیدن و شاد بودن احساس گناه می‌کردم. با خودم می‌گفتم الان من آمده‌ام خانه و زندگی‌ام دارد روال کم‌وبیش عادی‌اش را طی می‌کند؛ ولی آن‌ها تا مدت‌ها غمگینند، تا مدت‌ها سیاه‌پوشند، تا مدت‌ها زندگی‌شان به روال عادی برنمی‌گردد.

از آن روز، ما شدیم خادم معراج شهدا. الان که دارم این متن را می‌نویسم، بیست و دوم فروردین است و دیگر تعداد وداع‌هایی که دیده‌ام از دستم در رفته و شاید خیلی چیزها یادم رفته باشد. دوتا وداع اول خوب توی ذهنم مانده‌اند؛ ولی بعدی‌ها نه. حیف است. حس می‌کنم باید هرچه دیده‌ام بنویسم، تا شمایی که این روزها نبودید، بدانید چه بر ما گذشته است. و البته شاید نتوان همه آن چیزهایی که در معراج می‌گذرد را نوشت؛ برای حفظ حریم خصوصی خانواده‌های شهدا و مسائلی از این دست.

یک روز از روزهای معراج را فقط علی رفت و من رفتم خانه مادربزرگم. نمی‌دانم چندم اسفند بود. وقتی علی عصر آمد خانه مادرجان، حالش کم‌وبیش مثل آن روز توی میدان بود؛ یعنی حس کردم باز هم چیزی در او تغییر کرده. دوباره ساکت شده بود. چهره‌اش یک طوری له بود که انگار ماشین از رویش رد شده. آرام ازش پرسیدم: امروز چکار می‌کردی؟

یک لبخند کنایه‌آمیز زد و گفت: بالا و پایین!

اولش نفهمیدم. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم منظورش جابه‌جا کردن پیکر شهداست؛ پایین گذاشتن پیکرهای توی کاور از ماشین و بردن به سردخانه و بعد گذاشتن آن‌ها توی تابوت... آخرش هم درست نگفت چکار کرده. فقط به این بسنده کرد که اول، کارش را توی سردخانه شروع کرده و بعد سردخانه را طاقت نیاورده و رفته توی حسینیه کمک کند. و هنوز هم که هنوز است و یک ماه از آن روز می‌گذرد، حتی برای من هم درست توضیح نداده که توی سردخانه چه بر او گذشته و چه دیده است. ولی بالاخره من یک روز می‌نشانمش جلوی خودم و ضبط گوشی را روشن می‌کنم و از او می‌خواهم مو به مو برایم بگوید آن روز چه دیده و آن‌وقت اگر منعی برای انتشارش نبود، برای شما هم می‌نویسم.

چه جنگ باشه چه نباشه، بهار قشنگه.
چه جنگ باشه چه نباشه، بهار قشنگه.