علاقه مند به فیزیک و فلسفه ذهن
آیا هگل میتواند تابع موج را اندازه گیری کند؟

شاید بتوان هگل را یکی از دورترین فلاسفه قرون 18 و 19 از نظریه اتمی دانست. به همین دلیل در نوشتههای وی نمیتوان چیزی که به مکانیک کوانتومی یا نظریه اتمی مرتبط باشد یافت. به همین خاطر عنوان این نوشتار یعنی "هگل و اندازه گیری تابع موج" خودش به نوعی رویارویی یک تز و آنتی تز است که قصد دارم سنتز آن را در ادامه با یکدیگر پیدا کنیم. مکانیک کوانتومی با وابسته کردن مسئلهی تفسیر اندازهگیری روی یک سیستم فیزیکی به مشاهدهگر آگاه، یکی از عمیقترین معماهای فلسفی علم عصر ما را ایجاد کرده است. اندازهگیری مفهومی است که هگل، فیلسوف ایدئالیست آلمانی، خیلی وقت پیش از منظر دیگری به آن پرداخته است.
اگر یک دوره فلسفه هگل بگذرانیم و روش استفاده تکنیکی از ادبیات فلسفی وی را تا حد قابل قبولی بیاموزیم، شاید مجاز باشیم که جسارت کرده و بگوییم که از منظر فلسفه هگل، اندازهگیری نه به عنوان یک عمل منفعلانه، بلکه به مثابه فرآیندی دیالکتیکی درک میشود که در آن «ابژه» (سیستم کوانتومی) و «سوبژه» (مشاهدهگر/ابزار) در تعاملی پویا به وحدت جدیدی میرسند. این تفسیر هگلی بر مشاهده، میتواند افقهای جدیدی برای فهم بهتر رابطه ناظر و سیستم در مکانیک کوانتومی بگشاید و البته ما را به سمت سنتز تاریخی فلسفه هگل و مکانیک کوانتومی پیش ببرد.
اندازهگیری در مکانیک کوانتومی از نگاه هگل

مسئلهی اندازهگیری در مکانیک کوانتومی این پرسش را پیش میکشد که چگونه یک سیستم کوانتومی (با توصیف احتمالاتی و برهمنهی حالتها) در اثر مشاهده به یک حالت قطعی (حالت ویژهی اندازهگیری) رمبش میکند. تفسیرهای متعددی (مانند تفسیر کوپنهاگی، نظریهی چندجهانی، یا رمبش خودبهخودی) برای حل این مسئله ارائه شدهاند، اما هیچ کدام نگاهی هگلی به موضوع ندارند و ما چون در اینجا قصد داریم میان فلسفه هگل و مسئله اندازه گیری در مکانیک کوانتومی ارتباطی معنادار ایجاد کنیم، راه دیگری پیش گرفتهایم.
با الهام از فلسفهی هگل، استدلال میکنیم که فرآیند اندازهگیری را میتوان به عنوان حرکتی دیالکتیکی فهمید که در آن:
تز: سیستم کوانتومی در حالت نامعین (سوپرپوزیسیون)
آنتیتز: عمل اندازهگیری به عنوان مداخلهی ابزار/مشاهدهگر
سنتز: ظهور یک واقعیت معین در وحدت جدید سیستم-مشاهده
آیا روح هگلی میتواند باعث رمبش تابع موج شود؟

هگل در پدیدارشناسی روح نشان میدهد که شناخت همواره حاصل تعامل دیالکتیکی سوژه (ذهن) و ابژه (عالم خارج) است. در این فرآیند:
ابژهسازی: ذهن، جهان خارج را در قالب مفاهیم تعیین میکند (مشابه فروپاشی تابع موج)
بازگشت به خود: سوژه در این فرآیند، خود نیز متحول میشود (مشاهدهگر در اندازهگیری کوانتومی بخشی از سیستم میشود)
به بیان هگلی، حقیقت، کل است—یعنی واقعیت نهایی، حاصل وحدت دیالکتیکی تمام اجزاء، از جمله رابطهی مشاهدهگر و مشاهدهشونده است. پس احتمالا در هر آزمایشگاه فیزیکی، روح هگلی در جریان باشد!
با تطبیق این چارچوب بر مکانیک کوانتومی:
لحظهی پیش از اندازهگیری: سیستم کوانتومی در حالت در خود (An-sich) قرار دارد—یعنی بالقوه و نامعین.
لحظهی اندازهگیری: ابزار اندازهگیری با عنوان برای خود Für-sich)) با سیستم تعامل میکند و تضادی میان نامعینی و معینی ایجاد میشود.
لحظهی پس از اندازهگیری: سنتز این دو به صورت یک «حالت معین» ظهور میکند که هم شامل ویژگیهای سیستم است و هم تأثیر ابزار اندازهگیری.
این مدل، نقش فعال مشاهدهگر را نه به عنوان یک عامل جداگانه، بلکه به عنوان بخشی از کل دیالکتیکی سیستم کوانتومی-مشاهدهگر تبیین میکند.
پیامدهای فلسفی این سنتز کدام است؟
در کمال پررویی و احترام به روح هگلی، میتوان امیدوار بود که این سنتز به ما کمک میکند تا نتایج زیر را بگیریم:
رفع دوگانگی سوژه-ابژه: همانطور که هگل دوگانگی ذهن-عالم را رد میکند، در این تفسیر نیز مرز دقیقی میان سیستم کوانتومی و مشاهدهگر وجود ندارد.
معنای جدید علیت: علیت در این چارچوب، نه خطی، بلکه دیالکتیکی است—یعنی حاصل تعامل متقابل اجزاء.
ارتباط با ناموضعیت: اگر مشاهدهگر را «آگاهی» در نظر بگیریم، این تفسیر به ایدههای Panpsychism که همه جاانگاری هم نامیده میشود نزدیک میشود (هرچند خود هگل واقعگرای ایدهآلیست است). این تفسیرها راهی برای رسیدن در ناموضعیت نیز در دل خود دارند برای همین واقع گرایی ایدئالیستی هگل را شاید بتوان تفسیری جدید برای ناموضعیت با حفظ واقع گرایانه بودن آن دانست.
مطلبی دیگر از این انتشارات
«آن» حال که از ما رفت و بازنگشت...
مطلبی دیگر از این انتشارات
زامبیهای دوست داشتنی
مطلبی دیگر از این انتشارات
طبیعت گرایی فلسفی