مهم نیست.
ایران؛ زمین سوخته
جستاری در باب حال ایران

ایران به نقطهای رسیده است که در حال حاضر، هیچ زمینه و مسئلهای نیست که در آن دچار بحران نباشد و به نظر هم نمیرسد که هیچکدام از این بحرانها، حداقل در چشمانداز پیش رو و با همین افراد و همین سیستم، قابل مدیریت و برطرف کردن باشند. افراد و سیستمهای دیگری هم احتمالا ناتوان خواهند بود.
(اگر حوصله مطالعه کل متن را ندارید، ایموجی به بعد را فقط بخوانید)
به هر طرف که نگاه کنید، با یک سیاست «زمین سوخته» مواجه میشوید، سیاستی که تمامی قابلیتها و ارزش بالفعل هرچیزی را تمام و کمال مصرف کرده و یا قصد دارد کاملا مصرف کند و چشماندازی برای آینده نمیگذارد. علت اینکه چرا با این سیاست به تقریبا تمامی منابع کشور (چه انسانی، چه مادی و چه معنوی) نگاه شده در اینجا محل بحث نیست. چیزی که اهمیت دارد این است که الآن، واقعیت این است.
در هر زمینهای، بهایی که پرداخت شده با اختلاف از نتایج حاصله بیشتر بوده؛ صنعت خودروسازی را به قیمت محیط زیست و جان انسانها پیش بردند و پس از این همه فرصت سوزی و تحمیل خسارات جبرانناپذیر به تعداد بیشماری از ایرانیهایی که از سر ناچاری باید از این صنعت حمایت میکردند، نهایتا کارخانه مونتاژ (با کمترین کیفیت) تحویل دادند! صنعت هستهای را به قیمت ۳۰ و اندی سال تحریم و جدا افتادگی از فرصتها، جان انسانها و زندگی و رفاه ملت و به هر قیمت پیشآمده دیگری به جلو بردند و با این همه ادعا، این همه کشته و این همه غنیسازی، حتی در تابستان نمیتوانند کسری برق را با استفاده از انرژی هستهای جبران کنند و در نهایت هم طوری جریان را "مدیریت" کردند که مجموعه ۳ تریلیون دلاری، که تماما از جیب ملت ساخته شده بود، توسط آمریکا بمباران و تخریب شد.
در مسئله نفت و بنزین، آنقدر بر طبلهای خودشان کوبیدند و هندوانه زیر بغل خودشان گذاشتند و به حرف هیچکس گوش نکردند و خام فروشی کردند و مشغول تهاتربازی(!) شدند و پولهای حاصله را خدا میداند چه کار کردند که در سال ۲۰۲۵، حتی قادر نیستیم بنزین خودمان را تولید کنیم. بنزینی که یکی از بیکفیتترین بنزینهای خاورمیانه است.
مثالهای مادّی و اقتصادی بسیاری وجود دارد که پرداختن به همهی آنها، خارج از حوصله است. جان کلام این که توجه خاص به منابع ارزشمند و توانمندیهای بالقوه (میدانهای نفتی و گازی فراوان و...) و نادیده گرفتن زمین سوختهای که روی آن ایستادهایم، امیدواری کاذب است.
آیا میتوان تمامی ماشینهای بیکیفیت و آلاینده ساز تولید شده توسط صنعت داخلی را از خیابانها جمع کرد و دوباره با خودروهای مناسب جایگزین کرد؟
آیا آسیب وارده به محیط زیست را با اصلاح صنایع و بهبود ماشینآلات و... میتوان جبران کرد؟
آیا هرگز میتوان نه تمام، بلکه بخشی از ۳ تریلیون ارزش فوردو را به هر نحوی مجددا یافت؟ یا سرمایهگذاریهای صورت گرفته در سوریه و ونزوئلا را؟
🚧🚧🚧🚧🚧🚧🚧🚧🚧🚧🚧🚧🚧🚧🚧🚧🚧🚧
و باز لازم میدونم یادآوری کنم که اینها تماما مادی هستند. آسیب معنوی و مدنی و اجتماعی وارد شده به ملت و کشور ایران، هنوز به درستی حتی توسط هیچ نهاد یا حتی شخصی مورد اشاره هم قرار نمیگیرد. همه ترجیح میدهند آن را نبینند. شاید این همان عادت ما ایرانیهاست که «به روی خودمان نمیآوریم.» آسیب و زخم مد نظر، چیزی بسیار عیان است. در کشور ایران، قسم بزرگی از ملت، در هر بزنگاه و فرصتی از دولت میخواهند که قسم دیگری از ملت را اعدام کند. به صراحت و بلاغت هم این خواستهاش را بیان میکند. چه به صورت فردی و چه صورت جمعی. چه واقعی و چه مجازی. حتی نمایندگان منتخب این گروه، در مجلس هم این درخواست را علنا بیان و امضا میکنند.
ناگزیر، این نفرت و بیزاری پاسخی به همراه دارد. پاسخی از همین جنس. به همین کیفیت و به همین کمیت. دو گروه بزرگ در یک کشور، که به صراحت میخواهند گروه دیگر «نباشد». این بحران، قابل مدیریت نیست. این زمین سوخته واقعی باقی مانده برای ماست. حتی اگر تمامی بحرانها برطرف و حل بشود، نفرت، خشم و «آرزوی نیستی برای دیگری» که باقی مانده را چه کار میشود کرد؟ در تلویزیون ملی گفته میشود «جمع کنید برید.» و بعد با هر روش ممکن، راههای «جمع کردن و رفتن» تنگ و بسته میشوند، مدارک دانشگاهی در گرو دانشگاه میمانند و از کارشناس و متخصص تعهد به خدمت میگیرند، روابط دیپلماتیک با جهان را طوری تنظیم میکنند که جهان اول به راحتی کسی از ایران را نمیپذیرد. برای کسانی هم که میخواهند در ایران بمانند هم مشکلاتی از جنس دیگری ایجاد میکنند؛ نرخ سود بانکی ۲۳٪! و تورمی حتی معلوم نیست چند درصد است. قسمی از ملت و خواست و نیازهایشان به کلی نادیده گرفته میشود و نه تنها هیچ فکری هم برایشان نمیشود، هر روز هم بیشتر لگدمال میشوند. پس از این اتفاقات و این کنشها،چیزی اتفاق میافتد. بیزاریای شکل میگیرد. فکر نمیکنم چنین مسئلهای هرگز در هیچ تاریخی برای هیچ کشوری رخ داده باشد. اگر هم رخ داده باشد، از این جنس نبوده است.
نزدیکترین تجربه این چنینی شاید متعلق به ساکنین آلمان نازی و جماهیر متحده شوروی بوده اما باید توجه داشت که عامل متمایز کننده بین بحران اشتقاق اجتماعی در ایران و سایر کشورهای مذکور، در جنس ایدئولوژی نهفته است. برای فرد معتقد به رایش سوم یا کمونیسم و شوروی و استالین، هرگز تهدیدی ابدی وجود نداشت که در صورت آشتی با مخالفش و یا برگشت از عقایدش، حتی پس از مرگ هم از تبعات شوم این عملش در امان نخواهد بود. کمونیست در صورت بازگشت از عقاید و آشتی با دشمن، به استالین و حزب پشت کرده بود اما در حکومتی با ایدئولوژی الهی، با سرپیچی از خط مشی، فرد نه به حاکمیت، که به خدا پشت کرده است و هم در این زندگی و هم در آخرت، خودش را تباه کرده. تفاوت در نوع و کمیت و کیفیت حس گناه و ترس و شرمِ درونیِ ایجاد شده در افراد است.
منابع انسانی غیرقابل پیشبینی، بحرانزده و بیزار از هم، سیستم آموزشی فشل و تعداد بسیار افراد آموزش دیده و تحصیل کرده که آموزشی ندیدند و تحصیلی نکردند، اپیدمی اعتیاد (سیگار، الکل، ماریجوانا و...)، عادات غذایی ناسالم و عدم تحرک کافی، نرخ زاد و ولد منفی، گسل فرهنگی، سرانه مطالعه زیر ۳ دقیقه، میانگین دسترسی به مواد مخدر ۳ دقیقه، بحران فلسفی/وجودی/معنایی ناشی از قرن ۲۱ (که نسبت به جهان اول، تازه با آن روبرو شدهایم و هیچ آمادگی و آموزشی برایش فراهم نشده مگر در چهارچوب دین و آموزههای دینی که آن هم به سلیقه گروهی نیست و در دامن آن دشمنی و نفرت توضیح داده شده در بالا، کاراییش را از دست داده است)، آسیبهای روانی ناشی از زندگی در شرایط پر استرس و نابود شدن سازههای ذهنی لازم برای تفکر اقتصادی (به تبع بیثباتی دائم و شدید اقتصاد) و قس علی هذا.
در نظر من، ایران از مشکل و مشکلات و بحران و مدیریت بحران گذر کرده. چیزی که در نظر من باقی مانده، یک زمین سوخته است. اگر قسمتهایی وجود دارند که تابهحال نسوختهاند یا حداقل کامل نسوختهاند هم در زمانی نه چندان طولانی، گرفتار شعلهها خواهند شد. واقعیت این است. کوبیدن بر هر طبل دیگری و اصرار بر هر شق دیگری، نوعی خودارضایی ذهنیست. دور زدن واقعیت است. حتی اگر بنا و ممکن باشد که شرایط بهتر شود، نخست باید چیزی که هست را دید، پذیرفت و به شناخت آن پرداخت.
هیچ یک از افرادی که درباره ایران و آیندهاش حرف میزنند، ناامیدی واقعگرایانهای را بیان نمیکنند. امیدواری کاذب و هذیانگویی دردی را از هیچ کسی و گروهی دوا نکرده و نخواهد کرد. با دعا و امید، سرطان درمان نمیشود، عضو عفونت کرده خوب نمیشود و زخم دیابتی بهبود نمییابد.
وقتی تومور سرطانی از حد گذشت، عفونت به حد غیرقابل درمان رسید و زخم دیابتی گسترش یافت، امیدواری کاری از پیش نمیبرد. اندام و عضو، به مثابه یک «زمین سوخته» و دیگر به دردی نمیخورد و دردش هم دوا نمیشود. چارهای جز قطع عضو نیست. یک ناامیدی واقعی برای نجات هر چیزی که باقی مانده است.
اینکه این ناامیدی واقعی برای ایران چگونه به دست میآید و اصلا ذات نوع وجودی آن چگونه است، برای خودم هم سوال هست اما چیزی که مسلم است، ضرورتش است. ما باید از خودمان ببریم. رشتههای متصل و باقیمانده، فقط به انتشار آتش و شعله میانجامد.
مطلبی دیگر از این انتشارات
چرا بازی پرسپولیس - فجر سپاسی بدون تماشاگر برگذار شد؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
عمویی که عمویم نبود!
مطلبی دیگر از این انتشارات
برای ایران خانونم...