ارزو و طلب روزی را دارم که هرکس به اشتباه خود پی ببرد .. .
به ما چه ربطی داره ؟
شاید عنوان رو دیده باشید و گفته باشید که «چی؟» ، همه چیز ، از شغل شما ، خانواده ، آدمها ، دوست ، رفیق ، انسانیت ، اخلاق ،کشور ، علم ، فلسفه ، ریاضی ، رنگ ناخن پارتنر ، خود پارتنر ، بند کفش دوستتان که نامیزان بسته شده ، حجاب دیگران ، حریم دیگران ، حریم خودمان ، خودمان ، دیگران و...
تا صبح میتوانم مثال بزنم ، اما اینها چه ربطی به یکدیگر دارند ؟ هیچ چیز ؛ مهم توجه ما به آنهاست .
اما توجه ما چرا باید جلب شود ؟ زمانی که مارا آزار میدهد ؟ برایمان جالب است ؟ یا صرفا حوصله مان سر رفته ؟ چه کسی اصلاً برای اولین بار توجه کرد و خود را به چیزی ربط داد ؟ و...
بسیار سوالات دارم که بی جواب اند . اما چه ربطی به من دارد ؟ من که کار خودم را میکنم ، زندگی (دوام آوردن) ام را ادامه میدهم ، اما این موضوع نظر من را جلب کرده پس حتما به من مربوط میشود ، چه کسی تعیین میکند مربوط نشود ؟
«اصول» ، « ارزش» ،« عقاید » ،«قانون» و... همه به دنبال ربط دادن و دادن مسئولیت به ما هستند ، خب این شرط بقا در جامعه است اما واقعا مهم اند ؟ چند نفر شما زمانی که چند ساعتی به مرگتان باقی مانده ( البته خدا نکنه ( مرگ حقه!)) به دنبال رعایت این موارد هستید ؟ دیگر مهم هستند ؟ خیر . اما شما هنوز در جامعه هستید ، پس چرا دیگر مهم نیستند ؟ چون دیگر بقا یافتن برایتان مهم نیست چون میدانید قرار نیست زنده بمانید .
همگی ما در بند این قوانین ذهنی گیر افتاده ایم ، کاری هم نمیتوانیم در رابطه با آن ها انجام دهیم اما «زندگی»(life) ما با پیروی نکردن از آنها به پایان نمیرسد ،بلکه تنها از جامعه طرد میشویم ، اما از طرفی به آزادی میرسیم ؛ درست است؟ بله آزادی یعنی مرگ در جامعه ( خروج از ماتریکس!) اما واقعا چیزیست که ما در پی آنیم ؟ تنهایی مطلق ، طرد شدن و تبعید شدن ؛ ما حتی در اوج آزادی ملال انگیز خواهیم بود ، پس مطمئنم در پی آن نیستیم .
انسان به دنبال حق اجتماعی خود هزاران انقلاب را به سر انجام رسانده اما هنوز به آن نرسیده ؛ انسان همواره به دنبال شادمانی بوده و هیچگاه آن را در جهان فانی پیدا نکرده ( زیرا مرگ ملال انگیز ترین رخداد است ) پس به دنبال آن به امید جهانی خوش و خرم در ملال دنیایی خویش میگذراند ؛ انسان بار ها نظریات خود را نقض کرده ، علم خود را بازسازی کرده و به ریش تمام کسانی که در تفکر آن که عالِم و فیلسوف هستند خندیده .
انسان همواره میسازد و تفکر میکند به حقیقت رسیده اما زهی خیال باطل خود تمامی تفکرات پیشین خود را نقض میکند ، به راستی که حقیقت چیست ؟ آن همه تعاریف و اصول پس چه میشود ؟ چرا هیچکدام کارساز نیست و فرهنگ (در جهان) همواره افول میکند ؟
به راستی که زندگی در اجتماع و در بند اصول اجتماعی به هدف بقا در اجتماع کاری بِلکُل دروغین است ، زندگی راستین اینگونه نیست .
پ.ن: شاید این ذات حقیقی زندگی ما باشد و زندگی ایده عال دروغین ، اصلا چه کسی تعیین میکند ؟ اصلا به من چه !؟
ب
مطلبی دیگر از این انتشارات
درس اول: از کجا وارد یادگیری ماشین شویم که وقتمان نسوزد؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
وسط گلوله و آتش
مطلبی دیگر از این انتشارات
تاریک ....