من عاشق دنیاییام که ذهن را به پرواز درمیآره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمیتخیلی منه. دوست دارم با شما داستانهایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
روز پدر؛ برای آنهایی که پدر را در چشمهای دیگری یافتند

برای بسیاری، روز پدر بوی نان گرم و یادهای شیرین میدهد.
برای من اما، سالها بوی ترس میداد…
ترس از اینکه مبادا قدردان نباشم.
ترس از رفتن زیر بار جملهای که هر موفقیت مرا به بدهکاری تبدیل میکرد:
«این من بودم که آدمت کردم.»
پدری که هزینهکردن را فراموش نکرد، اما فراموش کرد
که عشق، وقتی شرطی میشود، خفگی میآورد.
من سالها مدیر فنی شدم، درآمد داشتم،
اما هر قدمی که برمیداشتم، بدهی وجودیام سنگینتر میشد.
تا جایی که فهمیدم گاهی برای نفس کشیدن،
باید از میوههایی که دیگران برایت چیدهاند، گذشت.
آن روز فکر کردم پایان راه است.
اما زندگی، پدری دیگر برایم فرستاد — نه از جنس خون، که از جنس انتخاب.
همسرم آمد، و بیآنکه شرطی بگذارد، دستم را گرفت.
قبل از آنکه پدر فرزندانمان باشد، پدر آن دختر زخمی شد
که هنوز نیاز داشت بیقید و شرط دوست داشته شود.
سالها بعد، در فضای سرد فرومهای ناباروری،
برای زنانی که مانند من گم شده بودند،
پدری کردم…
نه به نام، که به کردار.
در کنارشان ایستادم، بیآنکه شرطی بگذارم،
همانگونه که همسرم پای من ایستاده بود.
و در آن همراهی، فهمیدم که
خانواده، همخونی تن نیست؛ همدلی جان است.
و بعد، نوشتن آمد.
در داستانهای علمی تخیلیام — در «آغازی ابدی» و «پیمان آینه» —
بالاخره جسارت آن را یافتم که بگویم:
میشود متفاوت فکر کرد،
میشود در روایت خودت قهرمان باشی،
حتی اگر در روایت پدرت، تنها یک «بدهکار» باشی.
قلمم، پس از سالها،
نفس بدون بدهی کشید.
با همسرم دوچرخهسواری یاد گرفتم — نه در کودکی، که در میانهی راه.
با او فهمیدم پدر بودن، نقش نیست؛ کردار است.
کرداری که میگوید: «تو را همانگونه که هستی میخواهم،
نه برای آنچه میتوانی پس بدهی.»
امروز، روز پدر را به همهی آنها تبریک میگویم
که پدری را انتخاب کردهاند:
آنها که برای فرزندشان پناه شدهاند،
آنها که برای غریبهها پدر شدهاند،
و آنها که جسارت ساختن خانوادهی دلخویش را داشتهاند.
پدر واقعی آن نیست که تو را آدم کند؛
آن است که در انسان بودن، کنار تو بایستد —
حتی وقتی راهت با راه او یکی نیست.
و من امروز،
همچنان دختری هستم که پدرش را میبیند…
پدری که در چشمهای همسرم،
در همراهی دوستان فروم،
و در کلمات داستانهایم
خانه کرده است.
و اینبار،
خانهای بیقید.
مطلبی دیگر از این انتشارات
فلسفه ردپا: سفر وارثان و وصیها
مطلبی دیگر از این انتشارات
جاودانگی ردپا
مطلبی دیگر از این انتشارات
گیرنده