نامه‌ای به آخرین نفسِ ردپایم:

به احترام چالش «گنجشک»، و به یاد همه ردپاهایی که هنوز نفس می‌کشند.

نامه‌ای به آخرین نفسِ ردپایم:

درود بر تو،

ای آخرین نفسِ ردپایم…

نمی‌دانم به کدامین ردپا تعلق داری.

آیا همان که از پدر به من رسید،

سیاه مثل شبی که در آن ترس را بدون نام یاد گرفتم؟

نمی‌دانم پیش از او روی شانه‌ی چه کسانی نشسته بوده،

و بعد از من بر کدامین شانه خواهد نشست –

با همان رنگ، یا رنگی دیگر؟

یا از آنان که طلایی بودند،

مثل رگه‌های طلا بر تن سفال شکسته‌ای

که دیگر نمی‌توان زخمش را ندید؟

یا آن رد سفیدی که در کلمات «پیمان آینه» دوید،

بی‌آنکه بداند به دست چه کسی می‌رسد –

و آیا اصلاً به جایی رسیده است؟

یا صدها ردپای بی‌نام دیگر،

که در روزگارانِ کم‌آوردنم بر جا ماندند –

زخم‌هایی که بی‌آنکه فکر کنم، عمیق‌تر از قبل به دیگری بخشیدم،

ترمیم‌هایی که نیمه‌کاره ماندند،

عشق‌هایی که نفهمیدم تازه شروع شده‌اند یا دارند تمام می‌شوند؟

نفس آخر، کدامی؟

آخرین نفسِ کدامین ردپا هستی؟

چند بار از این تن به آن تن رفته‌ای؟

چند نسل را بر دوش کشیده‌ای؟

آیا تا پایان این زمین می‌مانی،

یا مثل بعد از هر همه‌گیری، محو خواهی شد؟

نمی‌دانم.

اما همین که نفس می‌کشی – همین که این کلمات را می‌شنوی –

یعنی هنوز راهی هست که بروی، جایی که برسی، ردپایی که بگذاری.

می‌دانم گاهی کم آوردم.

اما همین که می‌نویسم،

یعنی هنوز امیدوارم نفس آخرت را

نه روی شانه‌ی نفرین، که روی شانه‌ی بخشش بکشی.

پس نفس بکش.

تا وقتی زمین نفسی دارد، تو هم بمان.

حتی اگر هیچ‌وقت نفهمم چه رنگی بر تن کرده ای.

حتی اگر خودت فراموش کرده باشی از کدامین من آغاز شده‌ای.

حتی اگر آخرین نفست، نفس هیچ‌کس نباشد،

جز نفس همین نامه.

نفس بکش.

این نفس کشیدن، خودش یک ردپاست – شاید آخرینش.

اما اگر آخرین نفس تو، نفس سیاهی بود –

دیگر این نامه را نه من، که چه کسی خواهد خواند؟

و اگر کسی نباشد،

آیا من هرگز بوده‌ام؟

نمی‌دانم.

فقط می‌دانم که هنوز دارم می‌نویسم.

و همین، شاید امیدی باشد که سیاه نباشی...