حقیقتِ دستکاریشده با کمی تخیل
معرفی کتاب «لذت سوژهشدگی»

امروز میخوام درباره یکی از تجربههای متفاوتتر کتابخوانیم حرف بزنم؛ یعنی کتاب لذت سوژه شدگی نوشته استاد عزیزم محمدرضا تاجیک. کتابی که شاید تو نگاه اول شبیه یه داستان به نظر بیاد، اما خیلی زود بعد از خوندن چند صفحهاش، متوجه میشید که با چیزی فراتر از یک روایت معمولی طرفاید.
ساختارش شبیه رمانهای مرسوم جلو نمیره؛ نه اوج و فرودهای کلاسیک داره، نه قصهگویی خطی که دستت رو بگیره و جلو ببره. بیشتر شبیه یه تحلیل عمیقه که تو قالب داستان روایت شده؛ تحلیلی که لابهلای روایت، مدام ذهنت رو درگیر میکنه و وادارت میکنه از خودت بپرسی «من کجای این ماجرا ایستادم».
در واقع خواننده در مواجهه با این کتاب، صرفا دنبال این نیست که بفهمه آخر داستان چی میشه؛ بیشتر درگیره این میشه که بفهمه خودش تو این وضعیت انسانی کجاست.

تاجیک تو این کتاب با زبانی متفاوت، تمرکزش رو میذاره روی وضعیت انسان در عصر ما؛ روی این ایده که ما خیلی وقتها فکر میکنیم «سوژه»ایم، یعنی آدمهایی آزاد، مختار و صاحب اراده، اما در عمل، کمکم و بیسروصدا، همهمون تبدیل میشیم به «ابژه».
این تبدیل شدن ناگهانی نیست؛ تدریجیه، نرم و تقریبا نامرئی، طوری که خیلی وقتها خودمون هم متوجهش نمیشیم.
ابژهای که دیده میشه، قضاوت میشه، دستهبندی میشه و براش معنا ساخته میشه، بدون اینکه خودش لزوما نقشی در این معناسازی داشته باشه.
یه جور زندگی کردن زیر نورافکن؛ جایی که همیشه در معرض دیدهشدنی، اما کمتر فرصت داری خودت رو از درون ببینی و تعریف کنی.
زیستنی که ظاهرش پر از انتخاب و آزادیه، اما عمقش پر از قالبها و انتظارات از پیشساختهست.
ابژهای که تاجیک ازش حرف میزنه، موضوع نگاه، قضاوت، تصویرسازی و معنا دادن دیگرانه. جایی که خیال میکنیم کنترل زندگیمون دست خودمونه، اما وقتی دقیقتر نگاه میکنیم، میبینیم درگیر شبکهای از مناسبات اجتماعی، فرهنگی و رسانهای هستیم که خیلی وقتها حتی دیده نمیشن، اما بهشدت روی تصمیمها، خواستهها و حتی تصور ما از خودمون اثر میذارن.
شبکهای که به ما میگه چی بخوایم، چطور بخوایم، کی بخوایم و حتی چرا بخوایم.
شبکهای که بهمرور زمان عادی میشه و درست به همین خاطر، خطرناکتره. چون وقتی چیزی عادی شد، دیگه دربارهش سوال نمیپرسیم.
شبکهای نامرئی که تعیین میکنه چی خواستنیه، چی ارزشه، چی موفقیته و حتی چی «خود واقعی» ما حساب میشه.
گاهی حس میکنی خودت رو میشناسی، اما بعد میبینی این شناخت بیشتر بازتاب محیط اطرافته تا صدای درونت.
من موقع خوندن این بخشها مدام به این فکر میکردم که چقدر از تعریفهایی که از خودم دارم، واقعا مال خودمه و چقدرش وامگرفته از فضاهاییست که توش زندگی میکنم.
کتاب مدام این حس رو القا میکنه که خیلی از انتخابهایی که فکر میکردی کاملا شخصی و آگاهانه بودن، شاید از قبل قالببندی شدن.
نه با اجبار، نه با زور؛ بلکه با تکرار، با تصویر، با تایید جمعی.
با الگوسازیهای نرم و جذاب، با پاداش دیدهشدن و تنبیه نادیدهگرفتهشدن.
از سلیقهها و علایقت گرفته تا سبک زندگی، شیوه حرف زدن، حتی شکل اعتراض و متفاوت بودن.
حتی متفاوتبودن هم، توی این چارچوبها، میتونه تبدیل به یه الگوی از پیشطراحیشده بشه.
جوری که فکر میکنی داری از جریان فاصله میگیری، اما در واقع فقط وارد یه جریان دیگه شدی.
به زبان سادهتر، تاجیک داره از انسان امروز حرف میزنه؛ انسانی که تحت تاثیر سازوکارهای فرهنگی، رسانهای و اجتماعی، احساس میکنه سوژهای آزاد و مختاره، اما در واقع خیلی وقتها تبدیل میشه به ابژهای که معناش رو از بیرون میگیره، نه از درون خودش.
این انسان، بیشتر دیده میشه تا اینکه خودش ببینه.
این همون نقطهایه که کتاب برای من شخصی میشه؛ چون مجبورت میکنه به رابطهات با خودت شک کنی، البته از اون شکهای سازنده.
شکی که قرار نیست نابودت کنه، بلکه قراره هشیارت کنه.
کتاب تلاش میکنه این تناقض رو به رخ بکشه و خواننده رو به این فکر بندازه که مرز بین سوژه بودن و ابژه شدن کجاست و اصلا چطور میشه دوباره این مرز رو بازشناسی کرد.
نه با شعار، نه با موعظه؛ فقط با نشوندادن موقعیتهایی که به طرز عجیبی آشنا به نظر میرسن.
موقعیتهایی که شاید بارها تو زندگی روزمرهمون تجربهشون کردیم، ولی اسم روشون نذاشتیم.
باید اعتراف کنم لذت سوژه شدگی کتابی نیست که بعد از خوندنش حس خوب یا جواب قطعی بهت بده.
حداقل برای من اینطور نبود؛ بیشتر حس ناآرامی داشت، از اون جنس ناآرامیهایی که بعدش چیزهایی تو ذهنت جابهجا میشه.
در واقع این کتاب ترجیح میده سوال بسازه تا اینکه جواب تحویلت بده.
بیشتر شبیه آینهایه که مجبورت میکنه چند لحظه جلوی خودت بایستی و از خودت بپرسی: آیا واقعا ما حق انتخابی در این زندگی مدرن داریم یا همه چیز از پیش برای ما انتخاب شده است؟
سوالی که شاید جوابش ساده نباشه، اما نپرسیدنش هم بیهزینه نیست.
و اگر انتخابی وجود داره، سهم ما از اون دقیقا کجاست؟
و مهمتر از اون، چطور میتونیم این سهم رو پس بگیریم یا حداقل دوباره تعریفش کنیم؟
کتاب جواب آمادهای نمیده، اما جسارت پرسیدن این سوالها رو تقویت میکنه.
همین سوالهاست که این کتاب رو به یه تجربه متفاوت و موندگار تبدیل میکنه؛
تجربهای که برای من فقط به زمان خوندن کتاب محدود نشد.
تجربهای که شاید بعد از تموم شدن کتاب هم ولت نکنه و تا مدتها همراهت بمونه، توی فکرهات، توی نگاهت به خودت و به دنیایی که توش زندگی میکنی.
ضمنا این یادداشت رو برای مهرداد عزیزم نوشتم؛ به بهانه مرور کتابها و فیلمهایی که این روزها میبینم و میخونم. امیدوارم برای شما هم مفید واقع شده باشه.
مطلبی دیگر از این انتشارات
روز پدر؛ برای آنهایی که پدر را در چشمهای دیگری یافتند
مطلبی دیگر از این انتشارات
آریون(تولد یک خدا) قسمت چهارم
مطلبی دیگر از این انتشارات
تاثیرگذاری یا تاثیرپذیری؟ بازخوانی یک سوءتفاهم جمعی