ایستگاهِ «ملکوت»

مورچه‌های نسبتاً بزرگی روی موزاییک‌های سنگی در حرکت‌اند. گرما از همه‌جا بیرون می‌زند. تازه به ایستگاه راه‌آهنی رسیده‌ایم که به‌جز یک سالن بزرگ، دو دستشویی و نمازخانه و یک کولرگازیِ زهواردررفته، چیز دیگری ندارد. وسط بیابان و در محاصره‌ کوه‌ها هستیم. باد، خارهای درشتِ زردرنگی را که در کنار سنگریزه‌های ایستگاه روییده‌اند، به حرکت درآورده است. باید منتظر قطاری باشیم که قرار بود دو ساعت دیگر از بندرعباس به اینجا برسد، اما حالا پیامک داده‌اند که با دو ساعت تأخیر حرکت می‌کند. توی سالن، یک خانواده و چند پسر جوان نشسته بودند. از شدت کمردردی که تا ران‌هایم تیر می‌کشید، نه می‌توانستم بنشینم، نه بایستم و نه راه بروم. خودم و وسایل را رساندم به نزدیکیِ کولرگازی تا شاید صندلی‌های آنجا کمی به ما رحم کنند. مامان هم طبق معمول با زنی که روبه‌رویمان نشسته بود، وارد صحبت شد: «بله، تهران می‌ریم، دخترم اونجا زندگی می‌کنه...» «فرودگاه که تو جنگ تعطیل شد و هنوز هم راه نیفتاده، دیگه مجبور شدیم با قطار بیایم...»

گرمای جنوب، از دو روز پیش که آمده‌ام، بیشتر از همیشه با من سر ناسازگاری دارد. سردردهای گرمازدگی و بعد هم کمردردِ ناشی از نشستنِ بیست ساعت‌ در اتوبوس، واکنش بدنم بود به فشارهایی که بر آن تحمیل کرده بودم. فکر می‌کردم هنوز بدنم جوان است و توانمند؛ فکر می‌کردم همان دختر ۱۸ ساله‌ای هستم که ساعت‌ها توی اتوبوس می‌نشست و این‌ور و آن‌ور می‌رفت. غافل از اینکه باید قبول کنم یک زندگی کارمندی دارم و خیلی وقت است بدنم را فراموش کرده‌ام.

کتاب «ملکوت»م را بیرون آوردم و شروع کردم به خواندن. حواسم پرتِ پسرها شد که داشتند با کولری که کنارش نوشته بود «خراب است»، ور می‌رفتند. یکی دیگر آمد تا با هم معما را حل کنند. بالاخره توانستند به هر زوری شده آن را روشن کنند. مورچه‌های نسبتاً گنده زیر پایم رژه می‌رفتند. صدای رد شدن قطار باربری شنیده می‌شد. گرما کمی قابل‌تحمل‌تر شد و باد کولر می‌خورد توی صورتم.

مامان لقمه‌های ناهار را درآورد و دو لقمه شاممان را هم بخشید به زنِ روبه‌رویی و همراهانش. چشمانم داشت سنگین می‌شد که کتاب را بستم. خواستم روی کوله‌ام بیفتم و کمی بخوابم، اما کمرم و دردش اجازه کش‌وقوس را از من گرفته بود. به‌خوبی در اتوبوس از خجالتش درآمده بودم و حالا داشت تلافی می‌کرد.

تازه یک ساعت گذشته و اگر اتفاق عجیب دیگری نیفتد، دو ساعت دیگر قطار می‌رسد. به این فکر می‌کنم که آدمِ صبوری نیستم؛ غر می‌زنم و تحملم پایین آمده. به این فکر می‌کنم که آمده بودم سفر تا خستگی‌هایم در برود و انرژی‌های تازه‌ای درونم جا دهم. البته که «میم» و «سینِ» عزیزم را دیده بودم و دلتنگی‌هایم رفع شده بود، با این حال زود تمام شده بود و داشتم برمی‌گشتم به زندگیِ روتینم.

کتابِ ملکوت را که بستم، حس کردم فضایِ سنگین و مسخِ داستانِ صادقی به بیرون نشت کرده و روی صندلی‌های فلزیِ ایستگاه نشسته است. بیرون، خارهای زرد، زیر ضرباتِ بادِ گرم تاب می‌خوردند و قطارِ باربریِ دیگری با صدایی گوش‌خراش از دور گذشت.

شاید تمامِ داستان همین است؛ انتظار کشیدن در ایستگاه‌های بین‌راهی. بادِ کولر می‌خورد توی صورتم و موهای کنار شقیقه‌ام را جابه‌جا می‌کند. کتاب روی پایم سنگین شده. کمرم تیر می‌کشد. یک مورچه از کنار بند کفشم رد می‌شود. من می‌مانم و دو ساعتِ دیگر. پلک‌هایم سنگین می‌شود.