ما فقط می‌خواستیم زندگی کنیم

دو سال پیش، درگیر یکی از آن بحران‌های فلسفیِ کلاسیکِ «کدام صندلی راحت‌تر است» شده بودم. بین یک مبل راحتی که داشت کم‌کم مرا در خودش می‌بلعید و یک صندلی ماساژور ناشناخته که ظاهرا با برق اضطراری یک تیمارستان کار می‌کرد، گیر کرده بودم.

دست‌به‌دامنِ ریش‌سفیدِ صنف شدم؛ از همان‌هایی که در فیلم‌ها روی قله کوه می‌نشینند و با یک جمله، مسیر زندگی قهرمان را عوض می‌کنند. استاد نگاهی عاقل‌اندرسفیه به من انداخت و فرمود: «بچه‌جان، روی همان مبلِ خودت بنشین. حداقل پروسه‌ی بلعیده شدنت درد کمتری دارد!» اما مگر منِ تشنه‌ی چالش گوشم بدهکار بود؟ سندروم «کشف سیاه‌چاله‌های سازمانی» گرفته بودم. با پای خودم از حاشیه امنم بیرون پریدم و روی صندلی ماساژور نشستم.

خب، نتیجه این بود که در این دو سال رسما به یک گلادیاتور با کت‌وشلوار تبدیل شدم! در جلسات شرکت، غلظت گازهای «گس‌لایتینگ» آن‌قدر بالا بود که باید با ماسک شیمیاییِ نامرئی تردد می‌کردم. مدیران «میکرومنیجر» به قدری در کارم ریز می‌شدند که گاهی حس می‌کردم به اندازه یک حشره آب رفته‌اند و روی یقه پیراهنم نشسته‌اند تا زاویه‌ی پلک زدنم را هم کنترل کنند. منِ درون‌گرا در بحث‌های بی‌پایان چنان مجبور به دفاع از بدیهیاتی مثل «دو به علاوه دو می‌شود چهار» می‌شدم که هالک درونم احضار می‌شد؛ هالکی که البته به جای خرد کردن میزها، فقط با چشم‌های خون‌گرفته به مانیتور زل می‌زد و در سکوت، سلول‌های مغز خودش را می‌جوید.

تا اینکه دیشب، دوباره همان پیرِ طریقت را در یک ایونت دیدم. با لحنی حماسی و نگاهی پر از تجربه‌های تلخ به او گفتم: «ای شیخ، تو آن خشتِ خام را دیده بودی و من ندیدم!» استاد پکی به سیگارش زد و جمله‌ای قصار از آستینش درآورد: «مسیرت را بازنگری کن؛ اگر نیاز به اصلاح دارد درستش کن، اگر درست است ادامه بده.»

اما وقتی امروز در آینه به این موجود جهش‌یافته نگاه می‌کنم، می‌بینم کمدیِ سیاه داستان فقط به شرکت ختم نشد. دنیا در این دو سال آن‌قدر روی دور تندِ یک فیلم آخرالزمانی افتاد که حتی دو بار سایه‌ غلیظ و سربی‌رنگ جنگ را دیدیم که مثل یک بالن غول‌پیکر از روی سرمان رد شد. در میان این جنون سازمانی و دلهره‌های بیرون، تازه فهمیدم چقدر باید برای کوچک‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین دغدغه‌ها، مثل حقِ بدیهیِ «نفس کشیدن بدون پر کردن فرم درخواست»، تقلا کنیم و بجنگیم.

درست است که حالا برای رویارویی با چالش‌های بزرگ‌تر به یک هیولا تبدیل شده‌ام که می‌تواند با یک دست تایپ کند و با دست دیگر جلوی فروپاشی زمین را بگیرد... اما واقعیت این است که این هیولای آب‌دیده، از این همه جنگیدن حسابی خسته است و فقط دلش می‌خواهد روی زمین دراز بکشد و تار عنکبوت ببندد.