نقد k pop demon hunters - وقتی برای یک دکمه، یک کت می‌دوزند!

کی‌پاپ دیمن هانترز مثل بسیاری از تولیدات نتفلیکس خیلی ناگهانی آمد و اکسپلور اینستاگرام همه را منفجر کرد. خیلی‌ها از این انیمیشن تعریف و تمجید کردند و خیلی‌ها آن را صرفا تحت تاثیر جو دانستند.

کی‌پاپ چیزی است که تاکنون زیاد در ادبیات و فیلم‌ها و مدیوم‌های دیگر بازتاب نداشته‌ است. چیز نوظهوریست. بدیهی است که طرفداران مشتاق کی‌پاپ اگر بازتابی از هنر مورد علاقه‌شان ببینند، به سمتش جذب می‌شوند.‌ برای همین هم اول خیلی به این مشکوک بودم که این انیمیشن را ببینم یا نبینم. بعد دیدنش باید بگویم که این اثر نقص‌های فراوانی دارد، اما معروف شدنش قابل درک است. هر چقدر هم به داستانش نفرت بورزید، ناگهان در حالی به خودتان می‌آیید که دارید شانه‌هایتان را تکان می‌دهید و زمزمه می‌کنید: «یور مای سودا پاپ، مای لیتل سودا پاپ!»

خطر اسپویل!

در آغاز این انیمیشن سرگذشت خواننده‌های زنی روایت می‌شود که در دوره‌های مختلف تاریخی با شیاطین می‌جنگند و آهنگ می‌خوانند و می‌رقصند و اینگونه سپر خودشان در مقابل شیاطین، «هانمون» را تقویت می‌کنند.

سه آیدل، سه شخصیت اصلی ما، رومی، زوئی و میرا حالا این مسئولیت را به عهده دارند. در کنار خوانندگی باید شیاطین رو بکشند و هانمون را طلایی کنند تا شیاطین نتوانند وارد دنیای عادی شوند. مردم عادی شیاطین را نمی‌بینند. به تصویری رجوع می‌کنیم که آیدل‌ها از بالای برجشان می‌بینند که مناطق مختلف شهر توسط شیاطین تسخیر شده و هانمون دارد از هم فرو می‌پاشد. ولی مدیر برنامه‌شان، بابی نمی‌تواند آن را ببیند. در واقع هیچ کس جز اعضای هانتریکس و ساجا بویز به وجود شیاطین هیچ اشاره‌ای نمی‌کند. انگار که وجود ندارند.

تفاوت دید اعضای هانتریکس و مدیر برنامه‌شان
تفاوت دید اعضای هانتریکس و مدیر برنامه‌شان

اعضای هانتریکس زخمی و خاک گرفته شده‌اند اما تا بابی سر می‌رسد سریع آرایش می‌کنند تا چهره‌ی بهتر به نمایش بگذارند. وقتی سلین می‌گوید رومی را دوست دارد، رومی می‌گوید باید همه‌ی من را دوست می‌داشتی. وقتی رومی می‌تواند موفق شود، چهره‌ی بی‌آرایش و شیطانی خود را به نمایش می‌گذارد. اشارات بی‌پایان این انیمیشن مشخصا به یک هدف مشخص اشاره می‌کند. «باید نقص‌ها و خوبی‌ها را در کنار هم پذیرفت.»

چیزی که رومی و جینو را به هم نزدیک می‌کند هم همین است. آن‌ها نقصی مثل همدیگر دارند.

مفهومی که قبلا در فیلم‌های بزرگسالانه‌ای مثلblack swan و انیمیشن‌هایی مثل inside out به وفور نمایش داده شده. مفهوم جدیدی نیست. آنقدر تکرار شده که اگر بخواهید دوباره به نمایش بگذاریدش، مجبورید حداقل یک لباس نو تنش کنید. اینجا این لباس نو چیزی نیست جز کی‌پاپ.

مخاطب سعی می‌کند درک کند که ترکیب این مفهوم با پلات داستان چه معنایی دارد. آیدل‌هایی که شیطان شکار می‌کنند چطور می‌توانند به عشق به خود مربوط باشند؟ شاید شیاطین صرفا یک طور استعاره هستند، از غم، از شرم، از احساسات منفی. همانطور که وقتی هانتریکس شکست می‌خورند، توسط شرم‌ها و احساسات منفی قدیمی خودشان تسخیر می‌شوند. پس این می‌تواند صرفا یک طور نماد از شرم‌های کهنه باشد. چیزی که هرگز از بین نمی‌رود. برای همین از دوران قدیم هنر، موسیقی و خواننده‌ها وجود داشتند. تا جلوی این احساسات منفی را بگیرند.

می‌خواهیم این منطق داستانی را قبول کنیم. ولی بعد از آن می‌بینیم که شیاطین تاثیر فیزیکی روی دنیا می‌گذارند. وقتی شیاطین شروع می‌کنند به خوردن روح انسان‌ها، تعداد آدم‌های گمشده افزایش می‌یابد. اگر می‌گفتند که تعداد خودکشی‌ها افزایش پیدا کرده، هنوز راهی برای انتزاعی در نظر گرفتن شیاطین مانده بود. علاوه بر آن، جینو با یک معامله تسلیم شیطان شد و با این تئوری تطابق پیدا می‌کند ولی رومی با شیطان بودن به دنیا آمد چون پدرش شیطان بود. پس یکجا ایراد پیدا می‌کند. خود انیمیشن یک چَک به صورت ما می‌زند و می‌گوید شیاطین واقعی‌ و فیزیکی‌اند و وجود خارجی دارند. پس مجبوریم که با منطق داستانی پیش برویم.

رومی باور دارد که اگر هانمون طلایی شود الگوهای او هم از بین می‌رود و تمام شیاطین مهروموم می‌شوند. اما منطق داستان نمی‌گوید وقتی هانمون جدید ساخته می‌شود چرا در نهایت الگوهای رومی از بین نمی‌روند. اگر او نیمه‌شیطان به دنیا آمده، چرا خودش جزو کسانی نیست که با هانمون مهروموم می‌شوند؟ چرا جینو کسی است که در انتها می‌میرد؟

شیطان‌ها به عنوان ویلن داستان چندان با منطق داستانی درست حسابی‌ای پیش نمی‌روند. نه می‌دانیم چرا روح‌ها را می‌خواهند، نه می‌دانیم بعد گرفتن روح انسان‌ها دقیقا چه بلایی سر آن انسان مفلوک می‌آید، نه می‌دانیم دقیقا چه کارهایی از دست شیاطین برمی‌آید یا حتی چرا شیاطین فقط به شکارچی‌ها حمله می‌کنند و مردم عادی حتی نمی‌توانند آن‌ها را یبینند. حتی رئیس شیاطین، گیما هم صرفا یک آتش است و چندان تلاشی برای خودنمایی نمی‌کند. اصولا شخصیت مهمی نیست. حتی می‌توانستیم آن را به جای یک شخصیت مستقل صرفا صدای وجدان و شرم شخصیت‌ها بپنداریم، اما خب همانطور که گفتم، داستان به ما این اجازه را نمی‌دهد.

اگر اعتقاد دارید زمان انیمیشن برای چنین چیزی خیلی کوتاه است، می‌توانید با مشابه‌های آن مقایسه کنید. فیلم Truman show در یک ساعت و چهل دقیقه یک دنیای داستانی عجیب و غریب را به نمایش می‌گذارد که تا ابد در ذهن مخاطب می‌ماند. یا یک مثال نزدیک‌تر، کارخانه‌ی هیولاها! مطمئنم خیلی از شما هنوز این انیمیشن را یادتان هست.

یک چیز دیگر که خیلی روی مخ مخاطب می‌رود شخصیت‌پردازی ضعیف شخصیت‌های پسر داستان است. بله، بله، من هم می‌دانم که در یک انیمیشن یک ساعت و نیمه نباید انتظار داشته باشم سه شخصیت دختر و پنج شخصیت پسر همه‌شان داستان داشته باشند. ولی خب حداقل باید جینو بهتر نمایش داده می‌شد. و این نیاز چندانی به زمان بیشتر نداشت.

مثلا اگر به دیالوگ‌ها دقت کنید، بسیار به این اشاره دارند که جینو فرد خودخواهی است. در یکی از سکانس‌های اولیه که جینو به گیما پیشنهاد یک بوی بند می‌دهد، گیما می‌گوید «تو در چهارصد سال گذشته هیچ کاری نکرده‌ای که به نفع خودت نباشد.» خاطرات جینو، که خانواده‌اش را رها کرده، هم بر همین نظریه صحه می‌گذارند.

ولی آیا شما چیزی در طول داستان از جینو دیدید که نشانه‌ی خودخواهی جینو باشد؟ به جز صحنه‌ای که به رومی برخورد می‌کند و وسایل رومی بر زمین می‌ریزد اما جینو کمکش نمی‌کند، تقریبا در کل داستان جینو یک مرد خوشتیپ، جنتلمن، مودب و حامی است. او حتی به مشکلات طرف مقابلش گوش‌ می‌دهد و می‌پذیرد به روش رومی عمل کند. ارتباطش با پسران دیگر گروهش هم که کلا در داستان جایی ندارد. فقط به ما می‌گویند که جینو خودخواه است؛ بدون این که به نحوی این را به ما نشانش بدهند. آخر سر هم در صحنه‌ای که جینو برای پیروزی هانتریکس خودش را فدا می‌کند، که قرار بوده بزرگ‌ترین تغییر جینو باشد، انتظار دارند احساساتی شویم.

یکسری اتفاقات هم هستند که بودنشان در داستان دلیل خاصی ندارد.

یک اصلی هست به نام تفنگ چخوف که می‌گوید اگر در پرده‌ی اول تفنگی بر دیواری آویخته شده، باید پرده‌ی سوم شلیک کند. وگرنه وجودش فایده‌ای ندارد. بیایید صادق باشیم، این که داستان جینو چهارصد سال قبل رخ داده تاثیر خاصی بر روند داستان یا شخصیت جینو ندارد. او هیچ نشانه‌ای ندارد که او را مثل یک شیطان چهارصد ساله نشان بدهد یا هیچ خاطره‌ و تجربه‌ای از چهارصد سال گذشته‌اش ندارد. اگر داستان جینو یک سال قبل از زمان حال اتفاق می‌افتاد، تفاوت خاصی در داستان ایجاد نمی‌شد. احتمالا نویسنده و کارگردان می‌خواستند صرفا زمان چوسان را در انیمیشن نشان بدهند؛ همان قضیه‌ی لباس نو و این حرف‌ها.

به شخصیت‌پردازی رومی نمی‌شود خرده‌ی خاصی گرفت. قابل درک بود و در طول داستان رشد کرد. توانست شرمش را با کسی به اشتراک بگذارد و در نهایت آن را بپذیرد. پذیرفتن عیب و نقص‌های رومی در طول داستان چیزی بود که شدیدا مخاطب را با خودش همراه می‌کرد. از طرف دیگر، پوشاندن لباس کی‌پاپ به این مفهوم پذیرفتن نقص‌ها، واقعا انتخاب هوشمندانه‌ای بود. در کی‌پاپ همه‌ی آیدل‌ها زیبا، خوش‌اندام، خوش‌اخلاق، خوش‌لباس و هنرمند به نظر می‌رسند. بیش از حد کامل. بهتر از آن که باور کردنی باشند!

همچنین یک انتخاب هوشمندانه‌ی دیگر، آهنگ your idol ساجا بویز، در مقابل takedown هانتریکس بود.

هردو گروه باید سعی می‌کردند تا علاقه‌ی هواداران را به دست آورند که به هدفشان برسند. رومی می‌گوید که آهنگ takedown آهنگ اشتباهی است. واقعا هم حق با او بود. چیزی بود پر از نفرت به طرف مقابل. که اگر شیاطین ایرادی دارند، پس حق زندگی ندارند!

در حالی که your idol ساجا بویز می‌گفت «من تنها کسی‌ام که گناهانت را دوست خواهد داشت». مردم هم با اشتیاق فراوان به سمت ساجا بویز می‌روند. چون بنده‌ی پیر خراباتی هستند که لطفش دائم است!

روش ساجا بویز هم برای شرور کردن و شیطان کردن مردم بسیار هوشمندانه است. جلب همدلی! شرم‌های مردم را می‌پذیرند. وقتی هم مردم شرمی دارند که حس می‌کنند کسی درکش می‌کند، ناخودآگاه به سمت کارهایی که آن آدم انجام می‌دهد مایل می‌شوند، حتی اگر نادرست باشد. (سریال 13 reasons why وقتی منتشر شد آمار خودکشی را بالا برد. یادتان هست؟)

البته این را هم فراموش نکنید که ساجا بویز در زمان اجرای این آهنگ شیطانند، و کلا قصدشان از این آهنگ از بین بردن امید و شوقی است که هانتریکس ایجاد کرده. در واقع خود انیمیشن این آهنگ و محتوایش را تقبیح می‌کند. اما فکر نکنم تاثیر چندان خاصی بر طرفداران داشته باشد.

*وی آهنگ your idol را برای بار n ام روی ریپیت می‌گذارد.

در نهایت هانتریکس تصمیم می‌گیرند احساسات واقعی‌شان را نشان بدهند و بالاخره دوباره علاقه‌ی طرفدارانشان را به دست می‌آورند. کی‌پاپ دیمن هانترز با پرده‌ی اول قوی وارد می‌شود، پرده‌ی دوم افت می‌کند ولی پرده‌ی سوم با یک پایان نه چندان کلیشه‌ای کمی خودش را جمع و‌ جور می‌کند و خاطره‌ی خوشی به جا می‌گذارد.

پ.ن: خدا را صد هزار مرتبه شکر که یک بار یک زن قهرمان داستان بود، بدون این که افراطی مردها را احمق و ظالم نشان بدهد.

در کل این انیمیشن حفره‌های زیادی دارد اما اکشن، موسیقی متن و کمدی جالبی دارد. آهنگ‌هایش هم بسیار گیراست. اگر انتظاراتتان را پایین بکشید و تماشا کنید، از آن لذت خواهید برد.


لینک‌هایی که بعد از خواندن این متن شاید به دردتان بخورد:

در باب این که چرا همدلی باعث ایجاد کار‌های مشابه می‌شود: اثبات اجتماعی ( Social Proof ) , در تولید محتوا

چخوف و اصولش: اصول داستان‌نویسی چخوف - بخش چهارم

نقد مورد علاقه‌ام از فیلم black swan: تحلیل فیلم «Black swan»/«قوی سیاه»، جدال با نیمه ی تاریک وجود!!