چالش کتابخانه

چالش کتابخانه را در این چند روز می‌بینم و دنبال می‌کنم. کتابخانه‌هایی با داستان‌ و کتاب‌هایی متفاوت... گویی وارد موزه‌ای شده‌باشم که هر فرد روی قسمتی از درونش نوری تابانده‌باشد و اجازه‌ی دیدنش را داشته‌باشم. برای من، موزه‌ها خیلی خیلی جذاب هستن، چون پر از داستان‌اند.

جایی نوشتم، "من از کتابخونه‌م نذارم بهتره"... نه اینکه کتابی در دلش نباشد. مشکلم با حجم عظیمی کتاب خوانده‌ نشده‌است. می‌شود گفت که هیچ نخوانده‌ام نسبت به آنچه دارم و کسانی که می‌شناسم. گاها از این کم خواندن‌هایم در خود نیست می‌شوم...

به هر حال طبق عادت دیرینه‌ام به هر کتابی که مرا صدا بزند، چنگ می‌زنم و صفحه‌ای باز می‌کنم و پاراگرافی از دلش می‌خوانم، گویی یک‌جور معاشقه‌بازی میان من و کتاب در جریان باشد...

  • خانم آلبالو