تا اطلاع ثانوی (دوباره) نیستم. به محض اینکه برگردم جوابتون رو میدم✍
آدمی به عشق زندهست.
اول این مطلب بگویم که منظورم صرفا عشق به معشوق نیست. و از اینکه درباره چیزی به جز غم مینویسم کمی شرمندهام ولی به این تغییر روحیه نیاز داشتم.
میخواهم خاطرهای برایتان تعریف کنم. یادم میآید که در دوران راهنمایی یک بار در زنگ ادبیات داشتیم با معلم صندلی داغ بازی میکردیم. نوبت من که رسید خانم "م" از من پرسید که "تا حالا عاشق شدی؟" منم به سبک دختران قاجاری به هزار رنگ درآمدم و با لکنت گفتم: "نه خانوم! این چه حرفیه؟!" خندید و به من گفت که عشق لزومی ندارد که به معشوق باشد. میتواند به خود و خدا و خانوادهات یا هر چیز دیگری باشد. زمان زیادی از آن دوران نگذشتهاست اما احساس میکنم در این چند سال قدری بزرگ شدهام که حرفش را با تمام وجود لمس کنم.
میدانید دنیا واقعا با عشق یک جور دیگر است. در بهار سبزی برگ درختان زیباتر است. در تابستان میوهها یک جور دیگر میچسبند. در پاییز صدای خرچ خرچ برگها و بوی باران نفست را در سینهات حبس میکند. در زمستان حس برف بر پوستت سردتر است. نمیدانم چطور بگویم اما انگار همه چیز واقعیتر است.
عشق واقعا چیز عجیبی است. جملات کلیشهای نمیتواند آن را توصیف کند. البته جملات غیرکلیشهای هم نمیتواند. یا حداقل من نمیتوانم آن را بیان کنم. میدانید آخر فقط یک حس نیست. انگار همه احساسات ساخته شدهاند تا صرفا عشق از دل آنها به وجود بیاید وگرنه چه لزومی داشت که غم و شادی و حسرت و حسادت وجود داشته باشند؟ خب ما هم مثل پسرعموهای ژنتیکیمان به زندگی بدوی میپرداختیم. تازه نارگیل و موز هم میتوانستیم بخوریم.(از کنکور هم خبری نبود)
من عاشق خانوادهام هستم، مخصوصا مادرم. میدانید کمی عجیب است که من انقدر "مامانی" هستم. میگویند معمولا دخترها "بابایی" هستند. ولی شما که غریبه نیستید، اگر یک روز مادرم را نبینم و او را نبوسم انقدر بدعنق و عبوس میشوم که با یک مَن عسل هم نمیشود من را خورد. پدرم را هم دوست دارم ولی فکر نمیکنم هیچکس را به قدری که به مادرم عشق ورزیدهام، دوست داشته باشم.
من عمیقا عاشق خدا هستم. برخیها مرا ریاکار و دورو میخوانند که اهمیتی برایم ندارد. میگویند چون به دستورات دینی عمل نمیکنم عشقم به خدا فایدهای ندارد. اما راستش خدا که به دوبار دولا راست شدن من در شبانهروز وابسته نیست. ترجیح میدهم سر فرصت مطالعهای درباره دین داشته باشم تا راه و رسم درست زندگی را انتخاب کنم. همین که خدا میبیند که من برای رضایتش چه میکنم برایم کافیست. نیازمند به دغلکاری درباره زندگیام و توضیح آن به همه نیستم.
تمام جهان از آن خداست و من عاشق طبیعت هستم. عاشق گلها هستم. پرندگان را دوست دارم و آسمان پناه غایی من است.

ادبیات را دوست دارم چون سرچشمه عشق است. عشق زمینی و عشق عرفانی را به گونهای به قلم میکشد که برق از سرت میپرد، تمام موهای بدنت به افتخار کلمات میایستند و ذهنت سراسر مملو معنا میشود. عربی را هم دوست دارم. جدا از اعتقادات برخیها برادر زبان فارسی است هر چند کمی زمخت و شعرهایشان هم زیباست
عشق پایستهست، از بین نمیرود و از شکلی به شکل دیگر درمیآید. دوستی که امروز هست شاید فردا نباشد اما عشقی که تو به او میورزی میمانَد. شاید در قالب دیگر بیاید. شاید باعث شود که تو خود را بیشتر دوست بداری. لیکن از بین نمیرود و تا ابدالدهر وجودش احساس میشود.
و علی ای حال همین امر باعث شده که عشق من هر روز به خودم بیشتر شود. چه بسا در آیندهای نه چندان دور همه بندهایم را با آشنایان بگسلم و به طریق درویشان زندگیای بگردانم و با خویش و خدای خویش عمرم را بگذرانم.
گفتنیها در خصوص عشق زیاد است و به یکی دو قلم خلاصه نمیشود منتها زمان من محدود میشود به شرح آنهایی که توضیح دربارهشان را درخور این زمان کم دانستم وگرنه درباره میهنم، موسیقی و هنر علاقهام مشهود است و توضیح اضافی را جایز نمیبینم.
سرتان را به درد نیاورم. سخن را با یک بیت آشنا از حکیم عشق، مولانای جان، به خاتمه میرسانم چون واقعا:
ﻫﺮ ﻛﻪ ﺷﻮد ﺻﻴﺪ ﻋﺸﻖ
ﻛﻰ ﺷﻮد او ﺻﻴﺪ ﻣﺮگ ؟
ﭼﻮن ﺳﭙﺮش ﻣﻪ ﺑﻮد
ﻛﻰ رﺳﺪش زﺧﻢ ﺗﻴﺮ؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
روز پدرهای درآمده! 👨👧👦📉
مطلبی دیگر از این انتشارات
قرار نبود که بمانند
مطلبی دیگر از این انتشارات
من آدم خوبی نیستم؛