آدم عمیق:)
گاهی دچار نوعی پوچی عجیب میشوم. ناگهان هجوم میآورد؛ نیمهشبها یا درست لحظهای که از خواب بیدار میشوم. آنقدر عمیق به من حمله میکند که قلبم برای مدتی مچاله و درهمرفته میماند. بعد ناگهان میرود… و دوباره برمیگردد.
این حالت ممکن است چند بار در یک روز سراغم بیاید. عجیبتر اینکه میدانم این پوچی از کجا میآید. از همان فکرها و امیدهایی که زمانی در گذشته داشتم و حالا که تمام شدهاند، جایشان را سیاهچالهای عمیق گرفته است.
شاید اینها تقاص گناهانم باشد؛ تقاص سختگیریهایم، سادگیهایم، دلی که شکستم و از همه مهمتر… دل خودم.
گذشته را به یاد میآورم. آن حرفها را، تکتکشان را، مو به مو میشکافم. اما هرچه بیشتر میخواهم به معنا برسم، بیشتر در بیمعنایی فرو میروم. انگار از همان ابتدا هیچ معنایی در کار نبوده است. شاید واقعاً هم معنایی نبوده. شاید همهچیز بیمعنا بوده و من تنها با یک تصویر ذهنی طرف بودهام؛ تصویری که چندان هم با واقعیت منطبق نبوده. تصویری که حرفهای قشنگ و به ظاهر عمیق، چهرهی واقعیاش را پوشانده بود.
اما از شما چه پنهان؛ از همان ابتدا هم میدانستم او کیست. فقط نمیخواستم بپذیرم.
میدانید، او خودش را به هر چیز و هر کسی که بوی «عمق» میداد ربط میداد. میتوانست ساعتها روبهرویت بنشیند و تجربههای بهظاهر عمیقش را بر سرت بریزد. یادم میآید خودش را «هادِس» میدانست؛ خدای جهان زیرین. البته دلیلش به خودش مربوط بود، اما گمان میکنم این را میگفت تا به من بفهماند که برایش «پرسفون» هستم. با این تفاوت که پرسفونهایش از حد قابلقبول بیشتر شده بودند و بالاخره باید یکی حذف میشد. و آن پرسفونِ خوشبخت، من بودم.
گاهی آدم دروغی را آنقدر تکرار میکند که خودش هم باورش میشود. بزرگترین دروغ او همین «عمیق بودن»ش بود. در نگاه خودش و شاید در نظر اطرافیانش، فردی عمیق و بلندفکر بود؛ اما در حقیقت کودکی بود که به دنبال اسباببازی میگشت. وقتی هیجان یکی از اسباببازیهایش تمام میشد، سراغ اسباببازی بعدی میرفت.
چرا که آدم عمیق معمولاً ساکت است؛ خودش را به نمایش نمیگذارد. عمق در خفا شکل میگیرد، نه در ظاهر. و او حتی در همان ظاهر هم گاهی چیزی نبود جز کودکی تشنه، که فقط دنبال اسباببازی تازهای میگردد.
مطلبی دیگر از این انتشارات
یک متن بی سر و ته
مطلبی دیگر از این انتشارات
کتاب خانه
مطلبی دیگر از این انتشارات
آدمی به عشق زندهست.