آیینه

فرهاد مهراد آهنگی داره به نام آیینه.

من عاشق این آهنگم .

میبینم صورتمو تو آیینه

بالبی خسته میپرسم ازخودم

این غریبه کیه ازمن چی میخواد

اون به من یامن به اون خیره شدم

به نظرم این آهنگو باید هرروز گوش داد.

هرروز ببینیم آیینه که به صداقت معروف چی بهمون میگه.ماقرار بود همینی باشیم که هستیم ....بخوریم وبخابیم وکارکنیم وبدویم ودرآخرهم بمیریم......

یادم میاد وقتی جوان بودم درروزهایی که فکر می کردم جهان دردستانم است ،که من میتوانم تقدیرم راعوض کنم ،مادرم میگفت روزگار به خوشایند تونمیچرخه توباید باهاش بسازی.الانم همین من نه قرار بود حسابدار باشم نه یک زن دوست نداشتنی ونه یک موجود خنثی.

ولی این اتفاق افتاد.به مرور خفه شدم.درطول سالیان تمام احساساتم نادیده گرفته شد وناگهان دیدم دیگرهیچ چیز نه خوشحالم میکند نه غمگین.

آیینه راست میگفت :توهمونی که یه روز

میخواستی خورشیدو بادست بگیری

ولی امروزشهرشب خونت شده

داری بی صدا توقلبت می میری

می شکنم آینه روتادوباره

نخواد ازگذشته ها حرف بزنه

آیینه میشکنه هزارتیکه میشه

اما باز توهرتیکش عکس منه

کاش یادبگیریم آنقدر برای آدم بودنمان ارزش قایل باشیم که هیچکس وقتی تنهاست به اعتمادها ،به احساسات وتمام بودن هایش احساس غریبی نداشته باشد.چون جهان میچرخدمن این راخوب فهمیدم....