«دنبالهروِ هرکسی نباش، ولی از هرکسی توانستی یاد بگیر!» آدرس سایت: dastandaz.com | ویراستی: Dast_andaz@ | ایمیل: mohsenijalal@yahoo.com
برای چه؟!
سالها پیش زمانی که هنوز دلار در کانال هزار تومان سیر میکرد و ابوبکر البغدادی جوانی عزباوغلی بود و هیچ خبری از داعش و داعشی نبود، در جمعی بودیم که یک نفر سخت از کسی گلایه و شکایت کرد و او را محور فسق و فجور محلّه معرفی کرد. و آنگاه در آن میان یکی از اراذل فامیل که به صورت اتفاقی در آن جمع تشرف حضور داشت به سخن درآمد که من یک نفر را به شما معرفی میکنم. به او پنج هزار تومان بدهید تا او سر هر کسی که میخواهید را برای شما بِبُرد! ما همگان از این سخن برآشفتیم و انگشت حیرت به دندان گزیدیم. بعد کاشف به عمل آمد که آن داعشی جلوتر از زمان خود، آن فردی که حاضر بود در ازای پنج هزار تومان آن روز و هفتصد هزار تومان امروز! سر ببرد، یک معتاد درب و داغان است که برای جور کردن پول موادش و درآمدن از خماری حاضر است حتی قتل هم بکند.
شما فکر میکنید هر کس درس میخواند تا پزشک شود برای نجات جان مردم این کار را میکند؟ فکر میکنید که او آن آیهی قرآن را سرلوحهی خودش قرار داده که نجات جان یک نفر نجات بشریت است؟ خیر! شاید او حتی به اسلام و قرآن هیچ اعتقادی نداشته باشد. خیلیها پزشک میشوند تا فقط درآمد خوبی داشته باشند. در سطحی نازلتر مردانی هستند که پزشک شدهاند تا هفتهای یکبار منشی عوض کنند و با هر گزینهای که فیزیکاش نظرشان را جلب کرد لاس بزنند و رابطهی شیمیایی ایجاد کنند. یعنی طرف بیشتر برای داشتن منشی خوشگل پزشک شده است تا برای اهدافی دیگر!
شما فکر میکنید هر کس که به عضویت بسیج در میآید آرزویاش این است که مثل محسن حججی شهید پرآوازهی وطن گردد؟ خیر عزیزان! خیر! خیلی از کسانی که به عضویت بسیج در میآیند اعتقاد خاصی به نظام جمهوری اسلامی ایران ندارند. فقط به عضویت بسیج درمیآیند تا کسری خدمت بگیرند و چند ماهی کمتر به سربازی بروند. و گاهی هم برای اینکه فردا اگر پارتیای و شغلی پیدا شد با داشتن سابقهی بسیج در اولویت استخدام قرار بگیرند. اغلب اوقات برای همین و بس. آنها که برای نائل آمدن به فیض شهادت بسیجی میشوند گونههای نادری هستند که مانند خیلی از گونههای در معرض خطر جهان، رو به انقراض هستند.
از آن سو خیلی از کسانی که به دانشگاه میروند تا در رشتههای غالباً بدون کنکور تحصیل کنند، فقط برای فرار موقتی از خدمت سربازی این کار را انجام میدهند. چهار سال و بیشتر را وقت میگذارند برای تحصیل در یک رشتهی به دردنخور تا دو سال سربازی که آش کشک خاله است و چارهای جز خوردناش نیست را به تعویق بیندازند. بگذریم که برخی از افراد ذکور و مونث هستند که حتی برای اهدافی از این نازلتر نیز به دانشگاه میروند!
چند سال پیش به دیدن یکی از فامیل که در گرمای پنجاه شصت درجهی آن ایام به سفر زیارت اربعین رفته بود رفتیم. از او پرسیدم کربلایی چه خبر از سفر اربعین؟ فکر میکنید شروع کرد به سخن گفتن از لقمههای معنوی که در این سفر سخت و جانفرسا نصیباش شده بود؟ خیر! در کمال حیرتام صحبتاش را اینگونه شروع کرد: توی این چند روز هر چقدر که میخواستی میتوانستی کباب بخوری. ما صبحانه، ناهار و شام کباب میخوردیم و در باب طعم کبابها و غذاهای عراقیهای دستودلباز چه سخنهای لذیذی که نپراکند!
القصه:
عزیز دل! الان در حال چه کاری هستی؟ خاراندن دماغات را نمیگویم! کار اصلیات را میگویم! برای آن کاری که داری جان میکنی و انرژی میگذاری! آن کار را برای چه انجام میدهی؟ آیا به این میاندیشی که هدفتات از انجام آن کار چقدر بزرگ و والا و چقدر سطحی و نازل است؟!

پیشنهاد کتاب:

جملاتی از کتاب:









پ.ن:
متاسفانه مشکل ویرگولی بنده همچنان پابرجاست. و این روزها فقط امکان نوشتن پُست جدید را دارم که البته همین هم برای خودش نعمتی است. حتی امکان گذاشتن لینک پُست قبلیام را که دربارهی مشکلات ویرگولیام بود را ندارم. چرا؟ چون امکان باز کردن پُستهای قبلی، چه برای ویرایش و چه برای برداشتن لینک و چه برای دیدن و پاسخ به نظرها، وجود ندارد.
"به کجا چنین شتابان؟! علی از خودش پرسید!"
قهوه، یک امیدواری ناپایدار
روز پدرهای درآمده! 👨👧👦📉