بهانه‌هایی برای گریستن؛

دست می‌برم توی موهایم؛ مشتِ کوچکم پر می‌شود از تارهای پیچ در پیچ و ریز. وزنم را برای بارِ نمی‌دانم چندم می‌کشم و از این عددی که در عرض یک ماه بالاتر رفته می‌هراسم. همهٔ این‌ها را بهانه‌ می‌کنم برای گریستن؛ بهانه‌هایی اگرچه کوچک ولی عمیق، شکاف‌هایی بزرگ که قلبم را در مشت‌شان می‌فشارند. تو پیروز شدی عزیزم؛ بعد از این هیچ مردِ دیگری را دوست نخواهم داشت. کنترلم را بر همه‌چیز تقریباً از دست داده‌ام ولی هنوز هم همان آدم کنترلگرِ از نظرِ تو بی‌منطقی هستم که باعث فروپاشی قوی‌ترین احساس‌ها شد؛ عشق، اعتماد، امنیت...

صرفاً چون عکس جدید به درد بخور ندارم؛)
صرفاً چون عکس جدید به درد بخور ندارم؛)

هنوز هم گاهی دلم می‌خواهد که می‌توانستم روی تو کنترل داشته باشم، روی تمام مسائلی که مربوط به تو می‌شود. می‌دانم که تو هم سرکشی درست شبیه خودم و ای کاش که نبودی. سی و یک روز است که برای همیشه آن مسیرِ مثلاً مشترک را جدا کردیم و سی و یک روز است که چیزی ننوشته‌ام. تو دلیلِ نوشته‌هایم نبودی ولی معنای آن‌ها بودی؛ معنایِ ژرفی که در بیهودگیِ روزها از دستش دادم. سی و یک روز است که از تو بی‌خبرم، در این سرزمینی که بوی جنگ و خون می‌دهد...تو هستی ولی دیگر دستم بهت نمی‌رسد و هیچ‌کدام از آن‌هایی که کنارت‌اند، من نیستم و این مسئله، مثل خوره توی جانم افتاده؛ کاش در خیابان یا کتابفروشیِ کوچکی درحالی که به دنبال تمام کتاب‌های اروین یالوم هستی می‌دیدمت و دوباره از نو با تو آشنا می‌شدم ولی نه آنطور که هردو بودیم...

دیگر نیستیم...
دیگر نیستیم...

وارد سیو مسیجی می‌شوم که مدت‌هاست بهش سر نزده‌ام؛ آخرین چیزی که نوشته‌ام هم مربوط به توست و من نمی‌دانم از این‌همه رشته‌ای که ذهنم را به تو متصل می‌کند باید به کجا بگریزم. کاش آدم‌ها -این موجودات عجیبِ دیوانه- اگر در آغوش کسی نفس‌هایشان را جا گذاشتند دیگر هیچوقت به زندگیِ بدون آن آغوش بر نمی‌گشتند.


پ.ن: خسرو و شیرین می‌خوندم که رسیدم به این حرف خسرو، به نظرم خیلی قشنگه: 
«به تن با دیگری خرسند بودم
ز دل تا جان، تو را در بند بودم...»

همیشه به عشق🧡