«روباه چیزهای زیادی میداند، جوجه تیغی اما فقط یک چیز میداند، یک چیز خیلی مهم!» (آرکیلوکوس)
دو خشاب، یک گلوله، دریافت شد...تمام!
.
چشمانت
سرکوبگر بودند،
تیرشان بر دلم نشست.
خندههایت
فریبنده بودند،
دستنشاندهشان شدم.
موهایت
مواج بودند،
روی موجشان سوار شدم.
صدایت
آرامش بود،
آشوب اما به جانم انداخت.
حرفهایت
دلنشین بودند،
وسوسهام کردند.
وعدههایت
شیرین بودند،
اغوایم کردند.
حرکاتت
گرم و پرحرارت،
آتش زدند،
مراکز حیاتی عقلم را!
میخواهم انقلاب کنم،
شاید شاهزادهی رویاها شدی،
انقلاب اگر شکست خورد،
عیبی ندارد،
رهبر قلبم باش!
همین حالا هم،
هردو پایمان گیر است.
جرم تو؟!
اقدام علیه امنیت قلبم!
جرم من؟!
تماشا و سکوت منفعلانه!
مهلکهایست جانِ دل!
اسلحهها را که زمین گذاشتیم،
جنگ که تمام شد،
شهرِ دودزدهی قلبم که سامان گرفت،
پس از این معرکهی محض،
انتخابات آزاد برقرار است!
تو میتوانی
تروریستِ عاطفه باشی،
میتوانی
محاربِ جانم شوی،
من؟!
میتوانم
معترض به چشمانت بمانم،
میتوانم
اغتشاشگرِ روحت شوم،
خدا را چه دیدی؟!
شاید هم هردو
مزدورِ خاطرات شدیم،
آری!
عشق
بههرحال
جوخهی اعدام است...!

مطلبی دیگر از این انتشارات
من به شادیِ تو محتاجم، بیشک بیش از شادمانیِ خودم...
مطلبی دیگر از این انتشارات
دردِ فانتوم| «نیست، نبودنش اما درد میکند!»
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیله!