«دنبالهروِ هرکسی نباش، ولی از هرکسی توانستی یاد بگیر!» آدرس سایت: dastandaz.com | ویراستی: Dast_andaz@ | ایمیل: mohsenijalal@yahoo.com
ریزش!
امروز
پایم ناخواسته
روی یکی از موهای سفیدت رفت.
خم شدم،
آن تارِ نازکِ بر زمین مانده را برداشتم،
میان انگشتانم گرفتم
و آرام
نوازشش کردم—
انگار هنوز
به سرت وصل بود.
به یاد آوردم
روزی را
که نمیخواستم
حتی یک تار از موهایت کم شود؛
گویی هر تار
ریشهای از من بود
در تو.
و حالا
بیآنکه بفهمم
بر موهای ریختهات
قدم میگذارم.
زمان
چگونه
آهسته
از میانِ ما عبور کرد—
بیآنکه صدایش را بشنویم.
نه مثل دزد،
که مثل مهمانی آشنا
که خودمان
در را به رویش باز کردیم.
نشست
میانِ دستهای ما،
چای خورد،
چین انداخت
بر پیشانیِ تو
و سکوت گذاشت
میانِ حرفهای من.
و ما
با لبخندی کمرنگ
تماشایش کردیم،
سر تکان دادیم،
و وانمود کردیم
چیزی از ما کم نمیشود.
اما شد.

مطلبی دیگر از این انتشارات
قهوه، یک امیدواری ناپایدار
مطلبی دیگر از این انتشارات
حق مرگ
مطلبی دیگر از این انتشارات
روز پدرهای درآمده! 👨👧👦📉