زنده باد زندگی، حتی در زمانه تاریکی!

به طلبیده شدن توسط بعضی فیلم ها یا کتاب ها، در زمان درستش، باور دارم. شاید بتوانم همزمانی تماشای مستند فریدا کالو، نقاش زن مکزیکی با آن زندگی الهام بخش و البته بسیار پردردش، در آن سه شنبه به خصوص را نوعی از طلبیده شدن بنامم.

در بخشی از مستند فریدا، جمله‌ی شگفت‌انگیزی را روی یکی از نقاشی‌هایش نوشت. آن جمله تکانم داد. آنقدری که روی تخته سفید کنار در نوشتم: Viva La Vida

ساعتی بعد از تمام شدن مستند، در حال عکاسی از کارها، ساعت ۲:۳۰ یک روز سه شنبه، مرگ به یکباره بر سر ما سایه انداخت. ستون دودی که توی عکس‌ها می‌دیدم حالا درست بالای سرمان بود و حیاط غرق در سیاهی بود. مرگ نزدیک بود، نزدیک‌تر از همیشه. حال عجیبی‌ست که هر دم نگاهت به سقف و دیوارهای خانه باشد و ندانی ثانیه‌ای بعد این خانه با همان ایستادگی همیشگی‌اش پابرجا خواهد ماند یا نه. جنگنده‌ها امان نمی‌دهند. نمی‌شود به چیزی فکر کرد و تو حالا در انتظار چیزی هستی که نمی‌دانی چیست! مرگ یا زندگی. میلی از همیشه بیشتر به زیستن آن هم در حالی که مرگ دقیقا رو به روی چشم‌هایت چنبره زده.

کمی بعد از انفجار، محله در التهاب عجیبی بود. سرگردان و بی‌خبر، همه در حال فرار. قیامت لابد چنین تصویری‌ست. لنگه کفش‌ها، کیف پول‌ها و روسری‌های به جا مانده، رد محوی از حضور ترسیده آدم‌هایی را نشان می‌داد. سر کوچه محتویات کیف زنی روی هم تلنبار شده بود. نشانی از ترس و رها کردن به یکباره همه چیز. به دنبال نام و نشانی از آن زن گشتم. چیزی جز برگه ازمایشی که مشخص بود همین امروز آن را تحویل گرفته، نداشت. با دقت بیشتری که برگه را وراندازی کردم، باردار بود. چهارده هفته بود که حیات در شکم زن سی ساله ای که نمی‌شناختم جریان داشت.

آخر شب بود که بالاخره جرئت کردم به اتاق برگردم. پنجره‌های باز شده را بستم و ترکش‌های کوچک بمب را جمع کردم.آن سرگردانی و ترس هنوز توی تنم بود. چشمم افتاد به نوشته روی تخته؛ Viva la Vida!زنده باد زندگی! لبخند کجی زدم. پیوستگی شگفت‌انگیزی در زندگی‌ست که هیچ چیز متوقفش نمی‌کند، حتی وقتی همه چیز در حال فروپاشی‌ست. کمی بعد از صدای ممتد انفجار، پرنده های توی حیاط آواز خواندند و آفتاب دوباره سر زد. چه چیز زندگی را متوقف می‌کند؟ چه چیز مانع از آواز خواندن پرنده ها و طلوع هرروزه آفتاب و تولد بچه‌ها می‌شود؟