کوه یخ
صبحِ سوخته
میدمم به افکارم، خودم را به سرنوشت سپرده ام.
میدمم به افکارم ، تا سرنوشت یا روشن ترم کند یا در سیاهی خود فرو برد.
فکر فکر فکر هیچ وقت این جنگ پایانی ندارد، همیشه شمعک ذهنم روشن ست و تنها انتشار افکاری لازم ست تا درونم به آتش کشیده شود.
هر شب میسوزم و از خاکسترم ققنوسی تازه متولد میشود تا جنگی دوباره سر گیرد با دیو افکارم.
هیچ صلحی وجود ندارد حتی سازمان مللی در وجودم نیست که ابراز تاسفی کند.
با خودم میجنگم، فتح میکنم، شکست میخورم ، اسیر میگیرم ، تلفات میدهم ... فرمانده هر دو سر جنگ خودم هستم و هیچ کس نیست تا آتشِ کبریتِ باروتِ این جنگ را خاموش کند.
سخت ست افکارت چریک باشند، شبیخون میزنند و تو فقط شاهد سوختن خیمه هایت هستی ...
... و سپس صبحی سوخته طلوع میکند.
مطلبی دیگر از این انتشارات
سرگرمیهایم فقط راههای قشنگِ فرار مناند!
مطلبی دیگر از این انتشارات
"پائولا"یت را در آغوش بگیر، قبل از اینکه سرد شود!
مطلبی دیگر از این انتشارات
حس قدیمی لذت...