فراموش نکن که دزدکی نگاهت می‌کردم

دلم برایش تنگ شده.

برای تمام احساسات خاموشی که بین‌مان رد و بدل شد. فکر او در هر لحظه، در ذهنم جاری و قلبم با تمام وجود عشق او‌ را پذیرفته و راضی بود.

او با آمدنش، جایی در قلبم را فعال کرد که حتی نمی‌دانستم وجود دارد. با رفتنش نیز، یادداشتی بر اوراق خاطرات ذهنم باقی گذاشت، که یک روز، در حالی که در میان خاطراتم جستجو می‌کنم، آن را خواهم یافت و پس از خواندنش، آن را به سمت چپ سینه‌ام خواهم فشرد. شاید چشمان زیبایش را نیز در آن روزی که برای اولین بار با هم دست دادیم، به یاد بیاورم.

امیدوارم فراموش نکنی که گاهی دزدکی نگاهت می‌کردم.


هفدهمین روز پس از تولد نه سالگی عزیزترینم