نانوا هم جوش شیرین می زند...
قهوه، یک امیدواری ناپایدار

سه روز چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه، کار مشخصی برای انجام دادن نداشتم. منظور از کار مشخص، کاری بیرون از خانه است، عاملی که باعث شود تا صبح زود از خانه بیرون آیم و هوای صبح پاییزی به سر و صورتم بخورد تا کمی از آن کسلی و خمودگی درونیام را کاهش دهد.
البته در چنین روزهایی طبق روال همیشگی، سعی میکنم خودم را با مطالعه سرگرم کنم تا وقتم به بطالت نگذرد. این شد که بالاخره با کمی تاخیر جلد چهارم کتاب سه تفنگدار را ظهر روز پنجشنبه تمام کردم. به دلیل اینکه کتابخانههای عمومی مشهد، ظهر پنجشنبهها تعطیل میکنند و تا شنبه هفتهی بعد تعطیل هستند، نتوانستم جلد پنج سه تفنگدار را از کتابخانه بگیرم. اما ایرادی نداشت، من همیشه برای روز مبادا کتابی برای خواندن دارم. داخل برنامهی طاقچه، کتاب فرانکشتاین در بغداد را داشتم. خوبی کتاب الکترونیک این است که همه جا در دسترس و قابلیت حمل آن آسان است. سعی کردهام همیشه یک کتاب الکترونیک برای خواندن در مواقع و مکانهای مختلف داشته باشم تا بتوانم از وقتهای تلف شدهام بهترین استفاده را ببرم.
پنجشنبه ظهر خواهرم من را به خانهاش دعوت کرد. سطح انرژیام پایین بود و بعد از صرف ناهار خوابیدم و وقتی بیدار شدم که هوا داشت تاریک میشد. به خانه برگشتم و کمی مطالعه کردم، البته نه آنقدر که راضی کننده باشد و بیشتر در مجازی حضور داشتم.
آخرین روزی که کار مشخصی نداشتم جمعه بود، یک روز نفرین شدهی دیگر. نزدیک ظهر از خواب بیدار شدم، طبق عادت همیشگی، یک لیوان شیر با قهوهی فوری، بعد کمی چرخیدن در مجازی.
چون نه کاری در بیرون از خانه داشتم و نه برنامهای برای انجام دادن، دوباره چشمانم سنگینن شد و تا شب خوابیدم. از این که تمام روز خواب هستم دچار عذاب وجدان میشوم، انگار یک آدم بیمصرف که دارد بیهوده زندگی را مصرف میکند بدون اینکه هیچ فایدهای برای جهان داشته باشد. آیا بهتر نیست هر چه زودتر همه چیز تمام شود تا بلکه منابع زمین صرف کسانی شود که میتوانند از آن بهترین استفاده را ببرند؟
هرچند وقتی به گذشته فکر میکنم، روزهایی را مییابم که در آنها کاملا به کار و فعالیتی سودمند مشغول بودهام، از خود میپرسم فرق اکنون و گذشته در چیست، چه شده است که آن کشتی که زمانی با سرعت اقیانوسها را میپیمود، حالا به یک باره به گل نشسته است؟ آیا برای جهان فرقی هم دارد که اکنون من چگونه است یا در گذشته چگونه بودهام؟
پاسخی برای این سوالات به ذهنم نمیرسد جز اینکه بیشتر در پوچی غرق میشوم و میل به نبودن در این جهان در من بیشتر میشود. شاید در آیندهای نزدیک که منابع زمین رو به پایان است، به انسانهای بی مصرف هشدار بدهند که در صورت ادامه دادن این زندگی انگلیشان، دیگر امکان زنده بودن برایشان وجود نخواهد داشت.
و بالاخره صبح شنبه فرا رسید. ساعت ۸ صبح کلاس تهیه نوشیدنی با دستگاه اسپرسو بود و من به موقع رسیدم. ابتدا حس خوبی نسبت به کلاس نداشتم و حضور در آن را کار بیهودهای میدانستم.
استاد قرار بود چند نوشیدنی جدید به ما آموزش بدهد و طبق معمول گفت چه کسی داوطلب میشود که اولین قهوه را با دستگاه بزند که من نیز داوطلب شدم. اولین نوشیدنی ترکیب قهوه اسپرسو با زرده تخم مرغ بود که میبایست آن را امتحان میکردم. هنوز حس منفی در وجودم موج میزد، شاید دلیلش این بود که این کلاس در برابر درسهایی که خوانده بودم بسیار کم اهمیت و ساده است و من با خود فکر میکنم که وقتی آن دروس سخت نتوانستند برایم مفید باشند، آیا کار با دستگاه قهوه میتواند آیندهی من را تضمین کند؟
با تمام احساسات پیچیدهای که در درونم میچرخید، ترکیب قهوه و زرده تخم مرغ را آرام آرام نوشیدم و طعم آن را روی زبانم مزه مزه کردم. تلخی قهوه به خاطر ترکیب شدن با تخم مرغ کم شده بود و یک طعم ملایم را احساس میکردم. این ترکیب جادویی اثرش را گذاشت و کم کم حالم بهتر شد و کمی به زندگی امیدوار شدم.
نمیدانم آیا مصرف این چنین مخدرهایی خوب است یا نه، اما تاثیر آن این بود که توانستم برای آن چند ساعتی که در کلاس حضور داشتم، احساس شادابی و سرزندگی را به صورت کاذب تجربه کنم.
۱۰ آبان ۱۴۰۴
مطلبی دیگر از این انتشارات
پراکنده ، بی محتوا یا محتوای زردقناری🍁
مطلبی دیگر از این انتشارات
دو خشاب، یک گلوله، دریافت شد...تمام!
مطلبی دیگر از این انتشارات
پیله!