میم مثل مادر، پ مثل پدر

سال ۱۴۰۲ و برای اولین بار، رفتم به جلسه تراپی دسته‌جمعی. اونجا روانشناس از ما خواست که برای والدین خودمون، یه نامه بنویسیم. تو همون مدت زمان کم، من یه متن کوتاهی نوشتم و با رضایت خودم، برای بقیه هم خوندم.

اون تراپی رو نیمه کاره رها کردم (بنا به دلایلی که در این مقال نمی‌گنجد). اما، این ایده نامه به والدین و در حقیقت، تحلیل ارتباطم با اونها، منو رها نکرد. اینطور شد که تا مدت‌ها ذهنم درگیر بود و بالاخره بعد از یک ماه تفکر و بغض، تونستم یه متنی رو بنویسم.

عجیب اینجاست که بعد از دو سال، هنوز که هنوزه و وقتی که می‌خونمش، بغض می‌کنم. متنی که برای پدر و مادرمه، ولی براشون هیچوقت نخوندمش و نخواهم خوند. تصمیمی که عامدانه بود و از همون موقع نوشتنش گرفتم؛ چون نمی‌خواستم بررسی رابطه‌ام با اونها، جنبه رودربایستی بگیره و خیلی سعی کردم که تا حد امکان، سوگیری کمتری داشته باشم.

این متن رو دو سال پیش تو اینستاگرام منتشر کردم. با کمترین ویرایش و با همون عنوان اصلیش، اینجا بازنشر می‌کنم.


پدر و مادرم، از جهات مهمی شبیه یکدیگرند. برای هر دوی آنها وقتی صحبت از نیازهای فرزندان می‌شود، آن را چیزی محدود به خورد و خوراک، پوشاک و به طور کلی، مسائل فیزیکی می‌دانند و به نظر می‌رسد که گویا با مفهومی چون نیاز عاطفی، بیگانه باشند. هر دو نگاه سنتی خود را کماکان حفظ کرده و با هضم تغییرات دنیای مدرن، مشکلاتی اساسی دارند. برای آنها، مفهومی به نام لذت بردن از زندگی گویا به فراموشی سپرده شده، یا از اساس دچار اشکال است و هر چه که باقی مانده، تکلیف و وظیفه و اجبار است.

روزی از هر دوی آنها این سوال را پرسیدم که اگر غول چراغ جادو واقعیت داشت و از آنها تقاضای سه آرزو را می‌کرد تا برایشان انجام دهد، چه چیزهایی را می‌خواستند؟ پدرم اعتنای خاصی برای پرسشم قائل نشد و از جوابی روشن طفره رفت، یعنی اصولاً خواسته‌ای نداشت و گفت اگر چیزی هم بخواهد، برای فرزندان است. اما جواب مادرم بسیار جالب توجه بود. آرزوی اول و دومش، به ترتیب سلامتی و موفقیت برای خود و فرزندانش بود، و خوب خاطرم هست که سلامتی را ابتدا برای خودش آرزو کرد، و نه ما. اما وقتی آرزوی سوم را از او جویا شدم، کمی مکث کرد و سپس با کمی عذاب وجدان گفت، این آرزوی سوم در حقیقت باید قبل از همه و در جایگاه اول باشد. آن آرزو چه بود؟ ظهور آقا امام زمان.

دوران کودکی چندان خاطرم نیست، اما با این حال یاد ندارم که از سوی والدین، مورد نوازش فیزیکی قرار گرفته باشم. اصولاً کارهایی مثل بغل و بوسه در قاموس پدر و مادرم تعریف نشده بود و نیست. از سوی دیگر، یاد ندارم که چندان درگیر پرسش از روزگارم در مدرسه، دوستانم یا احوال کلی‌ام بوده باشند. خوب خاطرم هست که عطشی سیری‌ناپذیر برای جلب رضایت آنها داشتم و عجیب آنکه هرچه بیشتر تلاش می‌کردم، کم‌تر نتیجه می‌گرفتم. هیچگاه نفهمیدم که فارغ از انجام کارهای خوب، می‌توانم تنها به خاطر ذات انسانی خود، دوست‌داشتنی باشم. بزرگتر که شدم، فهمیدم که ریشه ناکامی‌های عاطفی زندگیم را باید در همین احوال کودکی جستجو کرد، چرا که الفبا و زبان محبت را به خوبی یاد نگرفتم.

 در دوران نوجوانی، روزی از مدرسه کتک‌خورده و گریان به خانه برگشتم و در جواب، تنها با غرولند و استهزای مادرم روبرو شدم. شاید همانجا بود که حسی به نام خشم را در خود سرکوب کردم و اینطور نتیجه گرفتم که هیچوقت کسی قرار نیست به احساسات من بهایی دهد. پدرم نیز از سمت دیگر، روی خوشی به روحیه کنجکاو و پرسشگرم نشان نمی‌داد، و همین بود که تا مدت‌ها از صحبت در جمع ترس داشتم، مبادا که فکر کنند یک احمقم. برخی از رفتارهای والدین، تاثیرات مخربی روی من گذاشت که تا مدت‌ها با عواقب آن درگیر بودم (و هستم)، اما با این حال دور از انصاف است که کودکی‌ام را سرتاسر سیاه و تلخ و تاریک بدانم. اتفاقات شیرین و زیبا در آن واقعاً کم نیست؛ اما شاید حسرت بزرگم این باشد که نقش والدینم در آن لحظات دلچسب -آنطور که باید و شاید- پررنگ نیست.

در اوایل جوانی، با دختری وارد رابطه شدم. مرا واقعاً دوست داشت و برای پیشبرد رابطه از جان و دل مایه می‌گذاشت. اما بی‌دلیل از او دل بریدم و به رابطه‌ای دیگر وارد شدم که فرد مقابل مرا نمی‌خواست. بیشتر از یک دهه زمان، چندین و چند رابطه کوتاه‌مدت و انبوهی مطالعه و خودکاوی لازم بود تا به این الگوی شوم تکرار شونده، این زور زدن‌های بی‌حاصل برای گدایی محبت پی ببرم، و بفهمم که این مشکلات ارتباطی، ریشه در کودکی و گذشته دارد. سنگ بنای آغاز تفکر راجع به والدینم، همین روابط سمی بود و ریشه‌یابی این معضل، در گروی فهم و تحلیل اولین رابطه خودم با جنس مخالف بود: ارتباط با مادرم.

نقد والدین، کاری بسیار سخت و از لحاظ احساسی، درگیر کننده است. در گفتار برخی افراد، چیزی جز توصیفی مبهم از خوبی‌های والدین و تلاش برای تقدیس آنها وجود ندارد. البته چنین رویکردی کاملاً قابل فهم است، چرا که هر چه باشد، بالاخره هستی و حیات خود را مدیون والدین هستیم و شاید همین حس است که باعث می‌شود نتوانیم در رفتار آنها نسبت به خود، عمیق شویم؛ گمان می‌بریم که نقد رویکرد آنها، خیانت و ناسپاسی در حق زحماتیست که برایمان کشیده‌اند. در حالی که تکریم و محبت، زمانی ارزنده است که در پس آن، نگاهی بالغانه و انسانی نهفته باشد. یعنی از این طرز فکر بچگانه دست شسته باشیم که والدین خود را خیر (یا مواقعی شر) مطلق بپنداریم و بپذیریم که آنها نیز حاوی خصلت‌های خوب و بد خود هستند.

این نکته مهم را هم باید خاطرنشان کرد که آنچه ما به عنوان قصور والدین در حق خود تلقی می‌کنیم، شانس بالایی دارد تا ناآگاهانه و غیرعمدی باشد. هر چه باشد، آنها هم روزی فرزند بوده و قطعاً در محیطی ایده‌آل بزرگ نشده‌اند. آنها هم سرشار از حسرت‌ها و نیازهای بی‌پاسخ خود بوده‌اند. دور از انصاف است که در تحلیل پریشان‌حالی خود، نقش والدین را در نظر بگیریم و سپس در جستجوی چرایی رفتار آنها، نحوه تربیت و رفتار والدینشان را نادیده بگیریم. شاید در تلاش برای جستجوی ریشه، باید به رفتار پدربزرگ‌ها، مادربزرگ‌ها و سپس والدین آنها و همینطور الی آخر پرداخت. اما این بازگشت دیوانه‌وار به گذشته -حتی اگر ممکن باشد که نیست- چیزی را حل نمی‌کند. نکته مهم‌تر این است که جایی بالاخره طرحی نو درانداخته شود. تحلیل گذشته نباید تنها به نقد منحصر شود، بلکه باید در خدمت جستجوی زبان جدیدی باشد که ارتباطی عمیق‌تر را با والدین فراهم سازد.

همین اواخر بود که شبی دیروقت به منزل والدین برگشتم. همگی خواب بودند. مادرم کاسه غذایم را روی سماور گذاشته بود و آن را با یکی از این درب‌های قابلمه پوشانده بود، از آن مدل‌هایی که حاوی منفذی ریز برای خروج بخار هستند. مادرم همان روزنه کوچک را هم با تکه کاغذی مسدود کرده بود تا گرما از آن خارج نشود و غذا بهتر گرم بماند. نمی‌دانم اصلاً چطور شد که چنین چیزی به چشمم آمد، اما همین قضیه به ظاهر ساده در من جرقه تفکری جدید را رقم زد، مغزم تکانی سخت خورد و با خود اندیشیدم: مگر یکی از اشکال محبت، نمی‌تواند همین توجه‌های ساده، کوچک و به ظاهر بی‌اهمیت باشد؟

واکاوی گذشته، گرچه به کرات مرا گریان ساخت، اما حکم همان شستشوی دیدگان را نیز داشت تا بتوانم والدینم را «جور دیگری» ببینم و عجیب آنکه در فرآیند سخت مواجهه با واقعیت و قضاوت رفتار آنها، هر چه بیشتر کمبود و خطاهایشان را پذیرفتم، مهر و محبتشان نیز بسیار بیشتر از قبل به چشمم آمد. فهمیدم که انتظارم از آنها، اینکه آنطور که خود می‌خواهم دوستم بدارند، خودخواهانه و غیرمعقول است. ضمناً، من که قبلاً و پیش خود به داشتن درکی مخدوش از محبت اعتراف کرده بودم؛ پس چرا این احتمال را سبک و سنگین نکنم که شاید همین میراث منحوس، مرا نسبت به محبت والدین نابینا ساخته باشد؟

قضیه این نبود و نیست که والدینم اهل محبت کردن نباشند، بلکه نکته اینجاست که تمرکز آنها، تنها روی روش خاصی از ابراز علاقه است. آنها اصلاً با تماس فیزیکی یا ابراز علاقه زبانی راحت نیستند؛ اما در میان پنج زبان عشق، به شدت اهل خدمات‌رسانی و هرگونه کمک ممکن به اطرافیان خویشند. آنها اساتید بی‌نظیری در برگزاری مراسم دورهمی (ناهار یا شام) و دعوت از فرزندان و مواقعی فامیل هستند. با اینکه سواد چندانی ندارند، اما برخی از بزرگترین درس‌های زندگی را می‌توان از آنها یاد گرفت. مادرم تعلیم دهنده‌ای نمونه برای شکرگزاری، و پدرم اسوه ثبات خلق است. مادرم پادزهری بهتر از قدردانی برای ناملایمات زندگی نمی‌شناسد، و پدرم در گیر و دار تلاطم روزگار، نه خیلی خوشحال می‌شود و نه خیلی‌ ناراحت.

آیا اگر خودم غول چراغ جادو را در اختیار داشتم، ممکن بود آرزو کنم که کودکی متفاوتی داشته باشم؟ به گذشته‌ای برگردم که والدینم از لحاظ احساسی پربارتر و گرمتر بودند، نوازش‌های بیشتری نصیبم می‌کردند و برایم از آغوش آنها سهمی بود؟ نه، من چنین آرزویی ندارم. باورم این است که هر انسانی، محکوم به تجربه زخم‌های والدینش است. بازنویسی گذشته تنها نوع رنج را تغییر می‌دهد، وگرنه در اصل وجود آن شکی نیست. از سوی دیگر، همین غفلت احساسی از سوی آنها بود که مرکز کنترل درونیم را قوی ساخت؛ چیزی که خود را -فارغ از درست یا غلط بودن آن- مسئول اکثر رویدادها و خصوصاً احساسات بد دیگران می‌دانست. درست است که همین تحفه ناجور کودکی، منجر به هزینه دادن‌های بی‌شمار، مشت خوردن‌های بی‌دلیل در رینگ احساس و خرج از کیسه عزت نفسم شد، اما مثبت‌ترین ویژگی‌های شخصیتم نیز، مدیون همین ناکامی‌هاست. مگر جز این است که داشته‌های ما در زندگی، روی دیگر نداشته‌های ما حساب می‌شوند؟

والدین من قطعاً بهترین پدر و مادر دنیا -به معنی واقعی کلمه- نیستند. از این بابت که احتمال بالایی می‌دهم که والدینی آگاه‌تر از آنها در دنیا وجود دارند که توانسته‌اند فضای رشد بهتری را برای فرزندانشان ایجاد کنند. اما وقتی که آنها را با توجه به خاستگاه فرهنگی و ظرف زمانه خودشان می‌سنجم، من نیز مانند خودشان قطعاً معتقدم که هر چه در توان داشته، برای ما انجام داده و کوتاهی خاصی نداشته‌اند. از همین بابت، اینکه بخواهم آنها را مقصر ناکامی‌های خویش تلقی کنم، نامنصفانه و غیرمعقول به نظر می‌رسد.

اما حتی اگر والدین، مسبب اصلی دردهای ما باشند، باید آن زخم‌ها را بوسه زد و پذیرفت؛ چرا که ما در مقابل نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی خویش، بیشترین آسیب‌پذیری را نیز داریم. ولی همین نقطه ضعف، زمانی که واقعاً بفهمیم که عشق و علاقه آنها به ما بی‌مقدار است، کاملاً رنگ می‌بازد. روزی به شوخی از مادرم پرسیدم که از یک تا صد چه مقدار دوستم دارد؟ اما او خیلی جدی در جوابم گفت: صد و یک.

تیر ۱۴۰۳

پدر و مادر - یلدای ۹۹
پدر و مادر - یلدای ۹۹