پراکنده ، بی محتوا یا محتوای زردقناری🍁

لولیدگی و اندر خم کوچه های تکراری بودن ... دست از پا درازتر برگشتن و هیچ قورتی باقی نماندن برای بهانه جویی ... تشویش و کاسه های چه کنم با قول و قرارهایی که همه نافرجام ماند ...

آسمان قهر ... ابرها گاهی در پس خیال ها سرک میکشند ... زمین تشنه ، ما چشم انتظار ... درخت پر ازسوال و نارنج ها جا خوش کرده روی شاخه ...

همه دنبال فرار و راه ها انگار بسته ، مسیرها از همیشه کوتاه تر پس چرا مقصد این همه بعید ؟

خواب دیدم باران میبارد ، از شدت شادی چتر را برعکس گرفته و در خیابان ها میدویدم

جایی خواندم دعا کردن زیر باران استجابت را با خود به همراه دارد ، روزهای دور بارانی ، برای دقایقی با خدا زیر باران راز و نیاز میکردم به امید استجابت ...

حالا اگر سیل هم بیاید با فراغ بال میپذیرم ، فقط ابرها خودی نشان دهند و ما را با اشک هایشان آباد کنند

قاصد‌ روزان ابری ، داروگ ... کی میرسد باران ؟

انگاری تا ساعت صفر ، فرصتی باقی نمانده ...

ساعت صفر همه ی داشته ها ...

امید اگر روزگاری ، شهد شیرینی بود و جانفزا ، حالا نه مُسّکن است ، نه طناب نجات و نه آخرین دستاویز برای رو به رو شدن با درد های پر سرعت و بی توقف در دالان های تاریکی که اکنون هیچکس نمیداند به کجا ختم میشوند ...

زبان بدن آدم ها، این روزها لبریز از خشم ، نفرت و یاس است ، نگاه هایی که مدام خط و نشان میکشد و زبان هایی که کم از نیش عقرب ندارد ...

بده ،بد ، بد

چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟

کرک جان خوب میخوانی

سوء ظن ها سیاهی به بار آورده

گمانه زنی ها توهم و ما در رنج ... در رنج قضاوت ها ، شایعات ، روایات و سکوت های پر از تفسیر ...

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

ببین و فراموش کن ...

فراموش کن این لحظه ها را که نمیدانی مستحقش بودی و یا نفرینی است که بی سبب دچارش شده ای

یادمان دادند و بلند بلند خواندیم : دست به دست هم دهیم به مهر ...

دست هایی که دادیم و فشردیم گویا آکنده از مهر نبود ... پراکنده بود از خشم ، خودخواهی و فریب و ریا ... سست بود و بدون پشتوانه ی فکری ...

این وضعیت نه حکمت است

نه ابتلا و امتحان الهی

نه به جا مانده از طلسم های ساحران ...

اکنون برای اعلام وضعیت چه باید گفت ؟

با کدام رنگ آن را مشخص کرد ؟

هر چه صورت مسئله بود ، پاک کردیم و حالا ما مانده ایم با ذهنی خسته و پر از ای کاش ...

آنقدر مسئله ها را بدون جواب گذاشتیم که دیگر زنگ ها به صدا در آمده اند و اینک برای هر جوابی دیر است...

آه خدایا

دلم باران میخواهد

باران و چشم هایی لبریز از امید و سرخوشی یک روز بارانی در مدرسه به همراه بستنی قیفی زعفرانی

با تنی خیس و پاهای یخ زده در جوراب

به محض باز کردن در خانه

چترهای آبی جامانده ی کنج هال را ببینم

و صدای بلند احسان که از اتاق برادرم میشنوم :

از این زندگی خالی ، منو ببر به اون سالی

که تو اسممو پرسیدی ، به روزی که منو دیدی

به پله های خاموشی که با من رو به رو میشی

یه جوری زل بزن انگاری ، نمیشه نمیشه چشم برداری

منو ببر به دنیامو

به اون دستا که میخوامو

به اون شبا که خندونم ، که تقدیر رو نمیدونم ....