هستی چه بود قصه پر رنج و ملالی
کتاب خانه

ابلوموف برای من فقط یک شخصیت داستانی نیست؛ انگار بخشی از روح آدمهاییست که بیش از حد فکر میکنند، بیش از حد رویا میبافند و بعد آرامآرام زیر وزن همان رویاها دفن میشوند.هر بار که ابلوموف را میخوانم، حس میکنم دارم به انسانی نگاه میکنم که قلبش از دنیا خسته شده، نه از روی تنبلی ساده، بلکه از یک جور دلزدگی عمیق و خاموش. او آدمیست که میان خیال و عمل گیر کرده؛ کسی که میتواند زیباترین زندگی را در ذهنش بسازد اما برای برداشتن اولین قدم، انگار تمام جهان روی شانههایش سنگینی میکند.
چیزی که ابلوموف را برایم دردناک و دوستداشتنی میکند، همین انسانبودنش است. او قهرمان نیست، نجاتدهنده نیست، حتی گاهی آدم را عصبانی میکند؛ اما واقعیست. خیلی واقعی.در دنیایی که همه مدام از موفقیت، سرعت و جلو رفتن حرف میزنند، ابلوموف مثل اتاقی نیمهتاریک است با پردههای کشیده و گرد و غبار روی کتابها؛ جایی که آدم میتواند خستگی روحش را ببیند.
من فکر میکنم ابلوموف درباره شکست نیست، درباره فرسوده شدن آرامِ انسان است. درباره لحظهای که آدم آنقدر از جهان فاصله میگیرد که حتی بلند شدن از تخت هم شبیه فتح یک قاره میشود. و شاید برای همین است که هنوز بعد از این همه سال، ابلوموف زنده مانده؛ چون خیلی از ما، در بخشی از زندگیمان، کمی ابلوموف بودهایم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
📸جهان از پشت لنز من
مطلبی دیگر از این انتشارات
من آدم خوبی نیستم؛
مطلبی دیگر از این انتشارات
حق مرگ