«دنبالهروِ هرکسی نباش، ولی از هرکسی توانستی یاد بگیر!» آدرس سایت: dastandaz.com | ویراستی: Dast_andaz@ | ایمیل: mohsenijalal@yahoo.com
که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست!
شب را تا صبح نتوانست بخوابد. علاوه بر دردهای جسمانی همیشگی، حساسیت فصلیاش نیز عود کرده بود. از یک طرف آبریزش بینی شدید داشت و از طرق دیگر سوراخهای بینیاش کیپ شده بودند و به درد نفس کشیدن نمیخوردند. مجبور بود با دهان باز بخوابد و این کار باعث خشکی دهانش و رنج مضاعف میشد. صبح خوابآلود بیدار شد، نمازش را خواند و پس از بلعیدن چند قرص که از کابینت پیدا کرده یود و فکر میکرد به درد درمان حساسیت میخورند، طبق عادت تفالی به حافظ زد. غزل ۵۸ آمد:
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست...
نگاهی به تعبیرش انداخت:
در این دنیا هرچه بر ما وارد میشود، اراده خداوند است. از توجه به این امر غفلت نکن و تلاش بیهوده برای تغییر اراده خداوند نداشته باش. اتفاقات را هرچند ظاهر پریشان داشته باشند، به فال نیک بگیر و به نکات مثبت آنها توجه کن...
تعبیر فال خستگی شباش را در کرد و با خود گفت حتماً حکمتی در این حال خراب است. چرتی زد و سپس مادرش که یکسالی بود از سرطان رنج میبرد را به همراه همسر و پدرش برای شیمیدرمانی سوار ماشین کرد و به یزد برد. از خانه که تفت بود تا مرکز شیمیدرمانی در یزد، نیم ساعت تا چهل دقیقه راه بود. پشت فرمان خوابآلود بود. به مرکز که رسیدند پس از بستری مادرش، به ماشین رفت تا در ماشین چرتی بزند ولی ماشین زیر آفتاب بود و نمیشد در آن هوای جهنمی چرت زد.
به همسرش گفت یک ربع که مانده سرم شیمیدرمانی تمام شود با او تمام بگیرد و پیاده راه افتاد تا جایی برای خوابیدن یا دستک کم دراز کشیدن و چشم بستن پیدا کند. بعد از ربع ساعت به پارک کوچکی رسید. پارک چند نیمکت داشت که زیر درختان کاج بلند و کهنسالی کار گذاشته شده بودند.
یکی از نیمکتها که بیشتر در سایه بود را انتخاب کرد و روی آن دراز کشید. ابتدا صدای پرندگان و تنوع آنها توجهاش را برنگیخت، سپس به شاخههای کاج پیر و مرتفع بالای سرش نگاه کرد و به این اندیشید که هیچکس حاضر نیست برای چیدن میوههای کاج از آن ارتفاع بالا برود ولی اگر آن درخت، درخت گردو یا نارگیل بود خطر بالا رفتن از آن را به جان میخریدند و لختش میکردند.
چشمهایش را بست و سعی کرد اینبار با دهان بسته بخوابد ولی باز هم مقدور نشد. آن همه قرص حریف گرفتگی بینیاش نشده بودند ولی از آبریزش بینیاش کاسته بودند.
ابر نازک و کم رمقی جلوی خورشید را گرفت و سایهی درخت کاج خنکی خاصی را روی پیکرش و خاصه در پاچهی شلوارش جاری کرد. چون عادت جوراب پوشیدن نداشت و کفشهایش هم درآورده بود خنکی هوا از کف پا تا زانوهایش را به خوبی خنگ کردند. دچار انبساط خاطر و لذت خاصی شده بود که با کمتر لذت تجربهکردهای در زندگیاش رقابت میکرد.
همینجور که با چشمان بسته و دهان باز داشت از زندگی لذت میبرد ناگهان مایهی لزج و بدبویی که حالا تلخی و تیزیاش را در دهان احساس میکرد به صورت و حلقش پاشیده شد. با سرعت برخواست. صورتش را با آستین پیراهناش تمیز کرد و سعی کرد آن مایه را از دهانش خرج کند. ولی هیچ فایدهای نداشت. از حجم اثری که خلق شده بود به خوبی میشد حدس زد که کلاغ مربوطه یک هفتهای یبوست داشته و به علت یافتن تکّه صابونی در ناشتای امروز و بلعیدن آن، در این زمان و مکان خاص به یکباره دچار فروپاشی روانی شده است. کسی که میتوانست آن اثر هنری را بدون سه واحد سرم شستوشوی دهان و سه ساعت دوشگرفتن پاک کند لایق نوبل شیمی بود!
او که دیشب قبل از آن خواب کذاییاش بخشی از کتاب صوتی عصبانیتهای عصر ما نوشتهی کارن هورنای را با صدای مهرناز محافل گوش کرده بود، سعی کرد کمتر عصبانی شود و سپس به یاد فالی که صبح گرفته بود و تعبیر آن افتاد که گفته بود اتفاقات را هرچند ظاهر پریشان داشته باشند، به فال نیک بگیر و به نکات مثبت آنها توجه کن. با خود گفت اگر ارادهی خدا بر این است که کلاغی چند هزار متر مربع فضای پارک و شهر را رها کند و در دهان و بر صورت من کارش را بکند، حتماً حکمتی دارد و باید به فال نیک بگیرم و تا جایی که مقدور بود این کار را کرد.
او پیش از این نیز اتفاقات به مراتب عجیبتر و تلختری را به فال نیک گرفته بود و کمکم در این کار تبحر و مهارت خاصی پیدا کرده بود و از زندگی سراسر نکبتش لذت میبرد و خدا را دائم شکر میگفت و میگفت شکر، شکر که بدتر نشد!
مطلبی دیگر از این انتشارات
نداشتهها
مطلبی دیگر از این انتشارات
خودم هم نمیدانم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
سرگرمیهایم فقط راههای قشنگِ فرار مناند!