یک متن بی‌ سر و ته

- این احساس عدم تعلق به جمع خیلی اعصابمو خورد می‌کنه. اینکه با تیپ‌هایی که سلیقمه میرم و با تیپ‌های خودم توی جمع وصله ناجور بنظر می‌رسم.‌ این حس که توی جمع‌های علوم پزشکی کاملا شبیه بچه‌‌های علوم پزشکی نیستم و ممکنه دستم بندازن. و توی جمع‌های کاملا هنری هم احساس تعلق کامل نمی‌کنم و بین این دو وضع سرگردانم.

ـ نمیفهممت. تو کار اشتباهی نکردی‌. منم توی این مدل موقعیت‌ها گیر کردم. ولی باعث نشده بره رو مخم. عوضش همیشه تأسف می‌خورم به حال آدمی که انقدر زندگی بسته‌ای داشته که حتی نمی‌تونه تفاوت سلایق آدم‌ها رو درک کنه. این مشکل تو نیست که یک آدم دیگه انقدر بسته است که نمی‌تونه متفاوت بودن بقیه رو بپذیره. ولی این مشکل توعه که این قضیه روت تأثیر می‌ذاره و بهمت می‌ریزه.

به این مکالمه فکر کردم. خیلی..‌.به این که یک تک فکر توی ذهن می‌تونه چقدر نجات‌بخش باشه یا چقدر ویران‌کننده خانه آدمی. به اینکه یک تک فکر  چه فکرهایی به دنبالش میاره و می‌تونه اثر بزرگ‌تری به جا بذاره.

پس این تک فکر جایگزین رو می‌نویسم. اینکه می‌تونم به جای غرق شدن در حس عدم تعلق به جمع و گشتن دیوانه‌وار و بی‌نتیجه بین آدم‌ها و اجتماع‌های مختلف برای پیدا کردن حس تعلق، بپذیرم که در هر اجتماعی آدم‌هایی هستند که بسته‌تر هستند. و آدم‌های بسته تفاوت‌ها در ذهنشون نمی‌گنجه و اگر باهاشون فرق داشته باشی ممکنه تو رو در منگنه قرار بدند.

ولی این مشکل من نیست که آدم متفاوتی هستم. همه آدم‌ها تفاوت‌های خودشون رو دارن و نباید از متفاوت بودن خودم شرمنده بشم‌ یا ناراحت این باشم که دایره اجتماعیم بخاطر این موضوع محدودتر شده.

شاید نیازه یکم سپر خودم رو برای محافظت از خودم محکم‌تر بگیرم.‌ به جای اینکه بعد از یک واکنش منفی از طرف آدم‌های بسته‌تر به خودم شک کنم، اعتمادم به خودم سلب بشه و غرق بشم در احساس تنهایی که در اجتماع بهم دست میده.

شاید وقتی دارم این تک مکالمه رو با خودم تحلیل می‌کنم، شبیه وسواس فکری‌ها بنظر برسم. شاید هم کسایی که دائما در حال نشخوار فکری‌اند. ولی تک فکرهایی که به مرور نوشته می‌شند، مکتوب می‌شند، خیلی چیزها رو در ذهن تغییر میدند. چیزهایی که به مرور در زندگیت اثرشون رو میبینی. آرامشی که در طی این روند به دست آوردی حس می‌کنی و برای نوشتن بیشتر و بیشتر قدرت می‌گیری.

پس می‌نویسم...

می‌نویسم. تمام جزئیاتی که از محیط اطرافم جذب من میشه. تمام جزئیاتی که ذهنم با تخیلاتش میسازه. تمام سیناپس‌هایی که بین هم شکل می‌گیره و ساخته میشه‌.

می‌نویسم از تمام طرز تفکرهایی که دوست دارم در من شکل بگیره و الان در من وجود نداره. چون نوشتن امضای ذهن منه. تعهد ذهن منه به یک تفکر. وقتی می‌نویسم راحت‌تر یادم می‌مونه که در مواقع بحرانی فکرهای درست‌تر به ذهنم بیاد. می‌نویسم تا وقتی احساساتم فوران کرد یادم بمونه چه قاعده‌هایی برای خودمون درست کردیم. می‌نویسم تا اگر قاعده‌ای هم شکستم توی ذهنم بمونه که چه دلیل محکمی برای شکستنش داشتم.

می‌نویسم تا این طرز تفکر رو در خودم قوی‌تر کنم که اگر همه چیز هم از دست بدم، هنوز قابلیت مکتوب کردنش رو دارم. هنوز توانایی ساخت یک داستان تراژدی واقعی رو دارم که می‌تونه تأثیرگذار باشه. می‌نویسم تا یادم نره بخشی از من همیشه گوشه چشمی به هنر داره حتی اگر هنرمند نباشه و هنرمندانه ننویسه.