ساکن صحن قدس
از تبار ققنوس
من آرایه نمی چینم میخواهم بر صورت عقل خود سیلی بزنم امروز بر روی کلمات من خون لخته شده...
خون ؟ بگویید عصاره شهامت بگویید اکسیر جاودانه ی آزادگی ..
نشد نه ، دیگر نتوانستم بنشینم به تماشای پرپر شدن آن ققنوس زادگان ، میخواهم سد کلمات بغض آلود پشت گلویم را بشکنم کلماتی که با هق هق از گلوگاه من جاری میشوند جوی می سازند و دریا میشوند و غرق میکنند..
آه از این اندوه خونین
چرا قلب من هنوز نفس میکشد ؟ چرا چشمان من از دیدن تصویر پر پر شدن لب های آن کودک سرگردان خون نمیگریند؟ اصلا میخواهم عقل خود را به گریه بیاندازم از منطق اسفنج گونه ای که راضی میشود بین کودک و آغوش مادرش فاصله بیاندازد
بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟!
آری من آرایه نمیچینم دارم واقعیت ها را واو به واو مینویسم ، قهوه ننوشید واقعیت های تلخ بنوشید آیا اینها بیدارمان نمیکنند؟
چشمانی که از ترس انفجار میدوند مجاز است ؟ نه! واقعیت دارد
لخته شدن ترس در رگ کودک دو ساله
لرزش... لرزش دست های عاشقانی که میدانند هنگامه ی جدایی ست و هم آغوشی مکرر دست هایشان..
زلزله ای در بدن نحیف دخترک تنها
مادرشان پدرشان ، خواهر و برادرهایشان .. همه را گرفتند وکودکانی که حال فقط خدا را دارند و کودکانی دو ساله که در قلب های کوچکشان هفت دریا را جای داده اند و کودکانی که راه ابدیت را میشناسند
درود آسمان و زمین و آنچه میان این دو است بر جوانان غزه بر جوانه های مستحکمی که گوشه ی پیشانی خونی شان شکوفه زده و درختان تاک از قلب آنها سرازیر میشوند
وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ ضٰاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ
همان ها که با شهامت سنگ هاشان موشک ها را از پای درمی آورند همان ها که از تبار ققنوس اند همان ها که میسوزند و میمیرند و زنده میشوند و در اآسمان غزه به پرواز در می آیند من پیچش تاک های سرسبز غزه را به دور مشت های گره کرده ی آنها میبینم..و در شب شبناک غزه ،خورشید از گلویشان طلوع میکند و شهر را روشن میسازد
این روز ها همه اش با خود میگویم حال میخواهی چه کنی؟ چشم های مظلوم را ببینی و دم نزنی؟ کاش به کودکانی که نفس نداشتند و حتی نشد که بیایند به دنیا و آرزویی داشته باشند نفس خود را هدیه میکردم کاش خون خود را در رگ های مادری که به علت خونریزی زیاد دارد میرود ..پمپاژ میکردم
کاش در شب های سرد غزه آغوش خود را برای کودکانی که با چشم های آواره شان به دنبال مادر شان میگردند باز میکردم
اما چه کنم شما بگویید چه کنم بخدا سوگند آنها بچه اند قلب شان تند میزند ترسیده اند پدرو مادرها برای بچه هایشان آرزو ها دارند چه استعداد هایی که زیر خاک دفن شدند چه قلب های عزیزی که از تپش افتادند..
من اسلحه ندارم و کیلومتر ها با غزه فاصله دارم اما تنها چیزی که دارم همین قلمی ست که به دست میگیرم لااقل آرام تر میشوم نمیخواهم ظلم برایم عادی بشود
بیایید .. بنویسید ،بکشید نمیدانم اما لطفا کاری بکنید، دنیای ما بعد از کودک کشی دیگر دنیا نخواهد بود.
من هنوز هم امیدم مثل عسل کش می آید و هنوز به باران های غزه امیدوارم
به امید پیروزی مظلوم بر ظالم!
"یاعلی"
مطلبی دیگر از این انتشارات
رنج
مطلبی دیگر از این انتشارات
پرسه در مهِ تاریک
مطلبی دیگر از این انتشارات
حرف های خدا